مقالات علمی آموزشی رشته های برق عمران روانشناسی حسابداری حقوق الهیات علوم اجتماعی تاریخ ادبیات مکانیک صنایع کامپیوتر کشاورزی تربیت بدنی

کیفیت ودلایل اهمیت آن
امروزه مدیران بزرگ کاملادرک کرده اندکه به منظورکسب توفیق درکاروبقای موسسات خودمی بایست درسطح بالاوجلوترازدیگرشرکت هاوموسسات خدماتی قرارگیرنداین بدین معناست که ضروری است که کالاوخدماتشان ازکیفیت برخورداربوده وکیفیت محصولات وخدمات وعملکردروزمره،دستورکارهاومستندوباثبات باشد(۱۳۷۶)لذادرراستای اهمیت کیفیت بایستی متمرکزشدکه رضایت ومطلوبیت درتکامل ورشدموثراست ومحدودبه زمان وشرایط خاصی نیست وروزبه رزبردامن ودرجه شدت ان افزوده می گردد.بنابراین رضایت مشتری یامراجه کننده درگروکیفیت محصول وخدمات است.اگرکیفیت براساس رضایت مشتری فراهم آیدسودخودبه خودی حاصل می گردد.پس کیفیت درتمامی ابعادوزمینه هابه انسان رضایت خاطرداده ووابستگی به نیازهاوانتظارات وادراکات دریافت کنندگان کالاوخدمات دارد.بنابراین کیفیت عبارت است ازبرآورده کردن نیازهاوانتظارات منطقی دریافت کنندگان کالاوخدمات می باشد(حسین پور،۱۳۷۶).

عوامل موثردرکیفیت
دستیای به کیفیت ،وظیفه ومسئولیت یک فردیایک واحدخاص نیست بلکه همه کارکنان درتمامی واحدهادرکلیه سطوح کاری بایدبرای اجرای ان تلاش نموده وخودراهمراه بامدیران شریک وسهیم دراموربدانندامامهمترین مساله ای که دراین جامطرح می گرددعبارت انداز:
۱– نقش مدیران عالی ورده بالا:که اعتقادآنهابه این مدیریت مهم تلقی می گردداگراین نواعتقادوجودنداشته باشدهرگونه تلاش درجهت پیشرفت کیفیت بیهوده است زیراازمیان همه عناصرلازم برای دستیابی موفقیت آمیزبه برتری کیفیت، فعالیت های راهبردی رادرراس همه امورقراردادکه این فعالیت هابه شرح زیراست:
الف:ایجادومشارکت درهیئت کیفیت.
ب:تعیین خط مشی کیفیت.
پ:تعیین وتقسیم اهداف کیفی وتامین منابع .
ت:تدارک آموزش متمرکزبرروی مشکلات.
ج:مشارکت درتیم های بهبودکیفیت دررده مدیران ارشدکه برروی مشکلات تمرکزدارند.
د: دادن پاداش وتشویق کارکنان.
نقش مدیران میانی : کارشناسانی که سرپرستی نیروی کاررابرعهده دارندوافرادی که راهبردهای کیفیت راتوسط مدیران رده بالاتعریف می کندمدیران میانی نامیده می شوند
وظایف مدیران میانی وکارشناسان شامل :
الف:معرفی مشکلات کیفی برای رفع
ب:رهبری وهدایت انواع مختلف تیم های کیفیت
عضویت ومشارکت درتیم های کیفی
پ:هدایت فعالیت های کیفی مربوط به حیطه کاری خودازطریقارائه تعهدفردی وتشویق وترغیب کارکنان
ج: شناسایی مشتریان ومراجعه کنندگان وعرضه کنندگان خدمات وبرقراری ارتباط باآنان جهت کشف تحلیل رفع نیازهای آنان
نقش نیروی کار:که شامل کلیه افرادسازمان به جزمدیران ومتخصصان می باشد.نقشی که افرادمذکوردربهبودکیفیت دارند.عبارتنداز:
الف: انتخاب برای بررسی ورفع آنها
ب : مشارکت درانواع مختلف تیم های کیفیت
پ: شناسایی جنبه هایی ازکارهاوفعالیت ها
ت: آگاهی ازنیازمشتریان که می بایستی سعی شودبابهره جویی ازتجربیات ،دانش نیروی کاروازتوان بالقوه آنان حداکثراستفاده شود(اسکندری،۱۳۳۷کاشانی،۱۳۷۱).
نظریه پردازان مدیریت کیفیت فراگیر
مدیریت کیفیت فراگیر،مفهوم گسترده ترازآن داردکه صرفاآن رابه عنوان کنترل کیفیت محصول قلمدادمی کنیم.مدیریت کیفیت فراگیرهماهنگی تلاش هادرجهت بهبودرضایت مشتری،افزایش مشارکت کارمند،تقویت مشارکت های عرضه کنندگان وایجادجوسازمانی وبهبوددائمی کیفیت می باشد.مدیریت کیفیت فراگیرصرفایک تکنیک نیست بلکه فلسفه ای است استوارشده براین باورکه موفقیت دراز مدت بستگی تام به تعهدیکنواخت هم شکل کیفی درتمام بخش های یک سازمان دارد.درزیربرخی ازنظریه پردازان برجسته معرفی می گردد.(بنویتز ،۱۳۸۴)

دبلیوادوارددمینگ
مفهوم کیفیت درژاپن زمانی آغازشدکه کشورشروع به بازسازی اسیب های متاثرازبمباران بعدازجنگ جهانی دوم نمد.ژاپن ایده های دبلیوادوارددمینگ راباآغوش بازپذیرفت اویک آمریکایی بودکه روشهاونظریه هایش برای احیای ژاپن بعدازجنگ قابل اعتیادبود که روشهاونظریه هایش بری احیای ژاپن بعدازجنگ قابل اعتباراست جای بسی تعجب است که ایده های دمینگ درابتداموردتمسخرآمریکایی هاقرارگرفت .درنتیجه مدیریت کیفیت فراگیردرژاپن سی سال زودترریشه دواندتادرایالات متحده شرکت های آمریکایی اززمانی به ایده های دمینگ علاقمندشدندکه بامشکل جدی رقابت باژاپنی هادردهه هشتادمواجه شدندسیستم مدیریت دمینگ یک دیدگاه فلسفه فلسفی براساس سیستم شناخته شده ای بودکه شامل چهارده نکته بوداین نکات بیانگررفتارهابودکه یک سازمان بایدداشته باشدتابه مدیریت کیفت جامع دست یابد.
۱- ایجادیک هدف پایداربرای بهبودتولیدوخدمات؛
پذیرش یک فلسفه ای جدیدکه شرکت هانیازبه تغییردارند؛
۳– خاتمه وابستگی به بازرسی انبوه؛
۴- بکارگیری روش های جدیدآموزشی؛
۵- قطع جوایز برقیمت هادردادوستد؛
۶- بهبوددائمی سیستم تولیدوخدمات؛
۷ – استقرارآموزش درطول جریان درطول جریان؛
۸- استقراررهبری متشکل ازکمک به مردم؛
۹ – بیرون راندن ترس(ریسک کردن)شکیت موانع بین بخش ها؛
۱۰– حذف شعارها،هشدارهاوهدف های متععددبرای نیروی کار؛
۱۱- حذف سهمیه های عددی یااستاندارهای کاری؛
۱۲- حذف موانع که ازاظهارفخردرمحیط کاری جلوگیری می کند؛
۱۳- برقراری یک برنامه قوی آموزش ویاددهی؛
۱۴- اتخاذعمل مناسب برای انجام تغییروتبدیل.
دمینگ تازمان مرگش یعنی نودوسه سالگی وتاسا ل۱۹۹۳به آموزش درگردهماییهاادامه داد.سیستم دمینگ چنان تاثیری ایجادکردکه به پدرمدیریت کیفیت معروف گشت(بنویتز،ترجم شایان جهرمی،۱۳۸۴).
ژوزف.ام.ژوران
ژوزف به طورحرفه ای به عنوان یک مهندس درسال ۱۹۲۴کارخودراشروع کرد.ودرسال۱۹۵۱اولین کتابچه کنترل کیفیت اوبه چاپ رسیدوباعث شدکه آوازه اوبین المللی گردد.اتحادیه مهندسین ودانشمنندان ژاپنی ازژوزف دراولین دهه ۱۹۹۰به ژاپن دعوت کردنداودرسال۱۹۵۴به آنجا وارد شدواداره یک گردهمایی برای مدیران اجرایی سطح بالاومیانی رابه عهده گرفت،سخنرانی های اوویژگی های مدیریتی قوی داشت متمرکزبودبربرنامه ریزی،موضوعات سازمانی، مسئولیت مدیریت برای کیفیت ونیازبرای استقراراهداف وآمارهابرای پیشرفت.اوتاکید کردکنترل کیفیت می بایستی به عنوان بخش تفکیک ناپدیرمدیریت اجراگردد.ماهیت درونی پیام ژوزف این باوراست که کیفیت بطورتصادفی رخ نمی دهد ومی بایستی برای آن برنامه ریزی شود.ژوران برنامه ریزی کیفی رابه عنوان بخشی ازکیفیت سه گانه ای(سه بخشی)برنامه ریزی کیفیت،کنترل کیفیت وبهبودکیفیت موردملاحظه قراردارد.دستورالعمل های ژوران برای کسب نتایج استقراراهداف مشخص برای دسوسپس استقراربرنامه برای رسیدن به این اهداف،باتعیین مسئولیت روشن وشفاف برای براوردن اهداف و دادن پاداشهادرنتایج بدست آمده می باشد.ژوران معتقدبودکه غالب مسائل ومشکلات کیفی،حاصل اشتباه ضعیف، نه گارگری ضعیف است وآموزش درازمدت برای بهبودکیفیت می بایستی درسطح بالابامدیریت ارشدشروع شود.ژوراف.ام.ژوران کتابچه کنترل کیفیت رانوشت.درژاپن بانشان گنج شناخته شد.دنباله روهای اوعبارتنداز:دوپانتت،مان نستو،موبیل (همان منبع).
فلیپ کرازبی
کرازبی ازدیگرمشارکت کنندگان اصلی درجنبش کیفیت می باشد.درسال۱۹۹۷اوموسسه بین المللی تلفن وتلگراف (ITT)راترک کرد،وکتابش راتحت عنوان” کیفت رایگان”است نوشت،درآن مطرح کرددلارهای صرف شده روی کیفیت وتوجه پرداخت شده به ان منافع بیشتری راهمیشه دربازگشت به دنبال دارد،تاهزینه های صرف شده روی آن.دمینگ وژوران تاکیدداشت که ازخودگذشتگی برای یک تعهدکیفی موردنیازاست .کرازبی تنهامحصول کیفیت امریکایی بودکه درجه دکتری نداشت.اومساله برنامه معنایی درحدصفریابه عبارت گیربرنامه بدون نقص است،تاکیدداشت.این کاررادراولین مرتبه صحیح انجام دهیدباصددرصدستاده موردقبول.برخلاف این دمینگ،ژوزن وکرازبی مطرح می کندکه کیفیت همیشه یک هزینه مقرون به صرفه است.هماننددمینگ وژوزن،کرازبی تقصیررابه گردن کارگران نمی انداخت.بلکه متوجه مدیریت می کرد.(همان منبع)کرازبی اعتقادداردکه بعضی ازسازمان ها کیفیت رلبامدیریت نابخردانه وبی مبالات پییچیده ترمی کنند.اوکارکنان راتشویق می کندبرای خوداهداف بهسازی درنظربگیریدوهرگونه مشکل یامانعی رابه مدیران اطلاع دهند.کارهای بعدی اورویکردجامع تری رانسبت به بهسازی درنظربگیرد.
وپنج عامل رالازمه موفقیت همیشگی سازمان می داند:
۱- کارکنان به طورمعمول کارهارادرهمان به درستی جام دهند.۲- تغییرات پیش بینی شوندوبه نفع سازمان مورداستفاده قرارگیرند۳- رشدانسجام یافته وسودآور۴- محصولات وخدمات جدیدهنگام نیازارائه شوند۵- همه کارکنان درکارسازمان راضی وخشنودباشد(نورتون واسمیت،۱۳۸۴)
آرماندفیگن بام
دکترآرماندفیگن بام،که خودمدیرتولید شرکت جنرال الکتریک امریکا بود با تدوین روش نشان داده است که مسئولیت کیفیت به افرادی که مسوول بخش تولیدهستند تعمیم می یابد.فیگن بام که خود مشاوردرامورکیفی است روشی را پدید آورده است که نشان می دهد به اهداف کیفی نمی توان دست یافت مگراینکه کالابه طور صحیح طراح تولیدوتوزیع شده باشد.بنابراین فیگن بام معتقد است که همه افرادشاغل درسازمان درکیفیت محصولات تولیدی ان سازمان نقشی بسزا دارند. این روش فیگن بام بعدا به نام مدیریت کنترل کفیت معروف شد. تعیین هزینه کیفیت از جمله کارهای دیگری است که به فیگن بام نسبت می دهند. وی این روش را پیروکاروهمکاری بامسوولان بخشهای مختلف که خواستار تعیین هزینه های نقص ودوباره کاری بودند ابداع کرده است. (مهربان، ۱۳۸۸)
[۱] – Philip Crosby
۱- D.r.Armand feigenbaum
تعاریف مدیریت کیفیت فراگیر
مدیریت کیفیت فراگیردرگیرساختن تمام افرادسازمان درجهت بهبودوکیفیت مستمر،سوددهی بیشتروررضایت مشتریان است که جنبه پیشگیرانه آن برجنبه های درمان تقدم دارد.(ککال، ۱۹۹۹)
شریف زاده (۱۳۷۹) به نقل ازیوران می گوید: هدف مدیریت کیفیت فراگیر ایجاد یک سسیستم ونظام مدیریتی است که ازبروزنارسایی ها ومشکلات درچرخه عملکرد سازمان وموسسه جلوگیری می کند.برای تحقق این امر می بایست درموردوضعیت هایی که درفعالیت های سازمان ایجاد مشکل می نمایند، بررسی واقدام می نمایند

مدیریت کیفت فراگیر،فرایندی متمرکز برمشتری است وبهبوددائمی درک مشتری را می طلبد .(تیشه زن وکفیل زاده ،۱۳۸۰)
در مجموع، “مکف” فرآیندی متمرکز بر مشتری، مبتنی بر رو ش های آماری و متکی برگروه ها است که دستیابی به اهداف راهبردی سازمان از طریق بهبود مستمر فرآیندها را دنبال میکند وتوسط مدیریت ارشد رهبری می شود.
مدیریت کیفیت فراگیرمختصرا اشاره می شودکه این اصطلاح دراواخردهه ۱۹۸۰به تدریج جایگزین TQCشده است.لازم به ذکراست که TQCبیشتربرفرایندتولیدتاکیدداشته ،درحالی کهTQMیک فلسفه مدیریتی است که درتمام سطوح سازمان جاری می شود.(لاجوردی،۱۳۷۹)
اصول مدیریت کیفیت فراگیر
مکف” مدل های مختلفی دارد اما، مبنای آن بر سه اصل مشتری مداری، مشارکت جمعی و بهبود مستمر متکی است (نیستانی وکیذوری،۱۳۸۳)درادامه هر یک از این اصول باتأکید بر کاربرد آنها در نظام آموزش عالی معرفی می شوند:
اصل مشتری مداری : طبق اصل “مشتری مداری” کیفیت به گونه ای تعریف می شود که رضایت مصرف کننده محصول یا خدمت را برآورده کند . مطالعات دراین زمینه نشان می دهدکه کیفیت، مقدمه رضایت مشتری است. از سنجش ادراک مشتری دانشجو درباره کیفیت خدمات می توان برای کنترل عملکردهای بهبود کیفیت، و فراهم نمودن تسهیلات برای فرصت های شغلی آتی یادگیرندگان استفاده کرد(مرزو نوارو،۲۰۰۴)
)آلریدیخ و روکی،۱۹۹۸)معتقدندتجربه دانشجو ،از مؤسسه بهترین چشم انداز رضایت اواست.
(مارکسونوهمکاران)به این نتیجه رسیدندکه رضایت دانشجویان از عملکرد مؤسسه آموزشی نتیجه پنج ساختار “TQM” یعنی تعهدمدیر یت ارشد، شیوه ارائه درس، تسهیلات دانشگاهی، تکریم و آنها معتقدند که با این پنج ساختارو تعهد مدیریت ارشد می توان رضایت دانشجو را پیش بینی کرد اما فقط، دو ساختار تا حد زیادی تعیین کننده رضایت د انشجویان بهبود مستمر است (مارکسون واتل،۲۰۰۵ ص۵۳-۶۵)
اصل مشارکت جمعی : طبق اصل مشارکت جمعی ازآنجا که کیفیت به مجموعه عوامل تکنولوژیک اقتصادی، فرهنگی و مدیریتی مربوط می شود هر گونه فعالیت در ابقای آن مستلزم تلاش همه افراد و واحدها در سازمان است معتقد است از آن جا که مردم راه ح ل هایی بر ای مشکلات موجود تدوین م ی کنند در نتیجه این راهکارها مؤثرترند، (اولیاء ۱۳۷۸ )
درنظام آموزش وپرورش، با توجه به نقش عمده عوامل انسانی، ارتقای کیفیت در وهله اول مستلزم مشار کت افراد است ولی، این امر به دلایل مختلف تحقق نمی یابد (همان منبع)
به اعتقاد فیل، ۲۰۰۴ ،روابط و ارتباطات قوی بین مشتریان سنگ بنا وشالوده بهبودکیفیت است . در واقع، رضایت فعالان خارجی به برآوردن نیازهای آنها توسط فعالان داخلی بستگی دارد . بنابراین، نیازهای فعالان داخلی و خارجی را نباید مجزا در نظرگرفت. این دو جزء باید با یکدیگر و در یک گروه کار کنند.
اصل بهبود مستمر : اصطلاح “بهبود مستمر ” از کلمه ژاپنی کایزن به معنی بهبود روزافزون فرآیند در حال تکوین ریشه گرفته است (تیمپونی،۲۰۰۵ص ۳۷-۳۶)بهبودمستمر توسط ادوارد دمینگ پذیرفته و به عنوان چرخه دمینگ شناخته شد شکل (۲-۶). این چرخه، به صورت مراحل زنجیری، به چهار بخش یعنی برنامه، اجرا، کنترل )بررسی( و اقدام اصلاحی تقسیم می شود(مونتانروآتر،۱۹۹۹ص۵۹-۵۲)
شکل ۶-۲چرخه دمینگ
چرخه دمینگ را می توان مارپیچ و شبیه گردبادی توصیف کردکه می چرخد. حرکت روبه بالا، دال بر بهبود در سازمان است . سازمان ممکن است همه اجزای سازنده “مکف “راداشته باشد اما، بدون اجرای بهبود مستمر هیچ بهبودی صورت نمی گیرد
نتایج بسیاری از مطالعات از جمله درباره مسایل اجر ایی برنامه های بهبود مستمر درآموزش عالی حاکی از موفقیت در زمینه بهبودمستمر نظام های مدیریت وفرایندهای خاص مؤسسه آموزشی بوده است (مطالعات میور ولوپا۲۰۰۰) نتایج این مطالعه، حاکی ازآن است که استفاده از اصول چرخه دمینگ در یک دوره درسی توسط مدرسان گروه علوم غذایی دانشگاه پوردیو در آمریکا موفقیت هایی در زمینه افزایش نقش دانشجویان در کلاس، بهبود نمرات امتحانی، ارتقای توانمندی ها، کار اثربخش با یکدیگر برای یافتن مشکل،شناسایی علل احتمالی و راه حل های ممکن، ارائه پیشنهادهای معقول، ایجاد نگرش مثبت درباره ک یفیت بر مبنای موفقیت اثبات شده از اصول مکف و نشان دادن اهمیت نگرش به کار به عنوان یک فرآیند و جستجوی بهبودها را به دنبال داشته است(ایبدبه نقل ازده حوض،۱۳۸۹)
[۱] – Mrzo-novaro
[۲] – Marxo &etel
[۳] -Fill
[۴] – Kaizen
[۵] – Department of Food scince of purdue university
اهداف مدیریت کیفیت فراگیر
مدیریت کیفیت فراگیر، در پی اهداف و چشماندازهای بسیاری است که تمامی آنها در این بحث نمیگنجد لیکن در ذیل به چند نمونه از این اهداف که به طور شاخص، در بسیاری از منابعی که به بحث پیرامون این مفهوم پرداختهاند به چشم میخورد اشاره میگردد:
۱) جلب رضایت کامل مشتری با کمترین هزینه
۲) درگیر کردن همه کارکنان با هدف حذف خطاها و جلوگیری از ضایعات و در نتیجه انگیزش بهتر آنها
۳) حفظ کیفیت و بهبود مستمر
۴) طراحی و انتخاب فناوری و فرآیندهای مناسب تولید
۵) آموزش عینی کیفیت
۶) اندازهگیری کار
۷) توجه به نقطه بهینه هزینههای چرخه حیات
۸) بهرهوری و ارزش افزوده بیشتر
۹) استانداردهای بالاتر
۱۰) سیستمها و رویه های بهبودیافت(رجب بیگی،۱۳۸۷)
فوایدبکارگیری مدیریت کیفیت جامع:
حاجی شریف درسال(۱۳۷۶) فوایدبه کارگیری مدیریت کیفیت جامع راچنین بیان بیانمی کند.
تمرکز فرایندهای مربوط به تولیدوخدمات
رویکردسیستمی وکلی نگری
عملکردبالابدون خطا
صرفه جویی وقت
کاهش هزینه ها
افزایش کارایی واثربخشی
بوجودآمدن تعهدومسئولیت درمدیران وکارکنان
فراهم اوردن بهترمنابع وافزایش کارایی وکارگروهی واثربخشی بیشتررویکردحل مساله
برنامه ریزی های راهبردی درچارچوب مدیریت کیفیت جامع
بنابرتحقیقات انجام شده،سازمان هایی که هدف های دراز مدت خودرامشخص کرده وراهبردهای ویژه ای برای دستیابی به آنها تدوین می کنند،درمقایسه باسازمان هایی که بدون تعیین هدف های درازمدت مشغول به کارند،بسیار موفق تر وازرشد بیشتری برخوردارند.همچنین این بررسی هانشان می دهدکه همزمان باتغییر جوی که سازمان هادرآن فعالیت می کنند،ساخت سازمانی نیزنیازمندتغییر خواهدبود.بنابراین مدیران درارزیابی فعالیت های خود باید به عوامل راهبردی توجه ویزه ای نمایند وبرای موفقیت بیشتر عوامل درونی وبیرونی سازمان رانیزدرنظربگیرند.چراکه مدیریت راهبردی یکی از ضروریترین فعالیت های مدیریت برای موفقیت به شمارمی آید.

تعریف برنامه ریزی رهبردی
تعاریف متعددی برای برنامه ریزی راهبردی ارائه شده است،تعریفی که درزیر ارائه شده بسیار ساده وکوتاه وشامل مفهوم ومعنای مهمی است.
برنامع ریزی راهبردی فرایندی است که ازطریق چشم انداز درازمدت وهدف های سازمان وچگونگی تحقق آنها مشخص می شود.
فرایند برنامه ریزی راهبردی فرایندی است مستمر که به صورت چرخه ای بسته درراستای بقای دائمی ورشد سالم سازمان به کارمی رود.(رضا مهربان ،۱۳۸۸)
نقش برنامه ریزی راهبردی دررشدسازمان
ویلیام بین درکتاب خود به نام برنامه ریزی راهبردی به این نکته اشاره می کندکه سلسله مراتب نیازهای سازمان رامی توان به گونه ای مشابه باسلسله مراتب نیازهای مازلودرخصوص انسان نشان داد.ویلیام بین افزود است که برای هرشرکت جایگاهی درای سلسله مراتب می توان یافت وبااستفاده از مدیریت راهبردی ،آن رادرراستای کسب نیازهایش هدایت کرد.
شکل ۷-۲ سلسله مراتب نیازهای سازمانی
ایجاد
نخستین مرحله از سلسله مراتب نیازها برای شرکت یاسازمان ،امکان موجودیت یاایجادآن است.البته ایجادیاموجودیت،پایین ترین مرحله ازسلسله مراتب نیازهابرای هر سازمان است .ازآنجا که بیشتر سازمان هادرنخستین سالهای ایجاد خودشکست می خورند وازمیان می روند،بنابراین مرحله ایجاد ازاهمیت خاصی برخورداراست.برای ایجادهرسازمان یاشرکت ،مسئولاان وکارکنان آن باید ازآغاز کار همه جنبه های فعالیت سازمان رابه طور دقیق مورد توجه قراردهندوسخت کوشاباشند.
توسعه
توسه بخش عمده ای ازبرنامه ریزی راهبردی سازمان راتشکیل می دهد.برای تحقق توسعه ،سازمان بایدبتواندتوانایی های درونی خودرابررسی کندوضمن پشتیبانی از فروش شرکت ،به مشتریان وفعالیت های تجاری خودتوجه لازم راداشته باشند .منظورازپشتیبانی فروش،تاامین نیازمشتریان وحصول اطمینان ازدارادارابودن ظرفیت کافی برای تامین خواسته مشتریان است.
استقرار
مسئولان شرکت هاوسازمان ها پس ازتوسعه،باارائه محصولات وخدمات جدیددرراستای استقرار خودبایدتلاش کنند.شرکت ها وسازمان هایی که دربرنامه ریزی راهبردی خودتوجه لازم وکافی به این موضوع نداشته باشند،دستاوردهایی که طی سالها بدست آورده اند ازدست خواهندداد.ازاین ارو برنامه ریزی راهبردی نه تنها باید مبنای رشدساززمان باشد،بلکه باید پیشرفتی همراه باتفکر ودرایت کامل رارای سازمان سبب شود.
ارتقا
ارتقا بالاترین مرحله ای که یک شرکت یا سازمان می تواند کسب کند وبارسیدن سازمان باین مرحله یامرتبه ازسلسله مراتب نیازها، به بالاترین درجه کیفیت دراداره آن سازمان نایل آمده است.درواقع کسب ارتقا درسازمان موجب توجه وتمرکز همه نیروها برای افزایش کارایی فرایند ها می شود.
بقا
پس از کسب بالاترین مرحله ازکارایی وکیفیت ،شرکت یا سازمان باید همه تلاش خودرادرراستای بقای آنچه که تاکنون کسب کرده است ،بکارگیرد.سازمان هایی که به این مرحله رسیده باشند،بایدبااستفاده از برنامه ریزی صحیح راهبردی مصونیت لازم رابرای خود به وجود آورند.چنین برنامه راهبردی بایداین اطمینان رابه مدیران بدهد که که افرادخاص درمدت زمان معین مسئول انجام فعالیت های بسیارمشخص باهدف های خاص باشند.این فعالیت ها ونتایج آنهاهمواره بااستفاده ازمعیار های خاصی بایدبررسی شود تاهیچ گونه مشکلی درکسب هدف های تعیین شده پیش نیایدوبادستیابی پیوسته به ارتقا سبب بقای هرچه بیشتر سازمان بشود.مدل اجرایی مدیریت راهبردی درچارچوب مدیریت کیفیت فراگیر که داراین مجموعه آمده است ،مدلی است که بابررسی دقیق مدلهای اجرایی موفق موجوددرآمریکا،ژاپن واروپا تدوین شده است ومی تواند مبنای برنامه ریزی درسازمان های تولیدی وخدماتی اعم ازدولتی وخصوصی قرارگیرد وحتی درمدیریت کلی کشورنیز به کاررود.(رضامهربان،۱۳۸۸).

[۱] – William C. Bean
[۲] – Exhst
[۵] – Elevate
[۶] – Deming Award
نوجوانی: تعریفها و مفهومپردازیها
به لحاظ تأثیرپذیری تجربه نوجوانی از عوامل تاریخی، اقتصادی و فرهنگی، ارائه تعریفی جهانی از نوجوانی، دشوار است. اصطلاح نوجوانی برای اولین بار در قرن پانزدهم مورد استفاده قرار گرفته است. ریشه لاتینی واژه نوجوانی فعلadolescere به معنی”رشد کردن۱[۱]“است. نوجوانی را میتوان مرحلهای از زندگی در نظرگرفت که با بلوغ آغاز میشود و هنگامی که فرد حقوق و مسئولیتهای بزرگسالان را به دست میآورد و از سوی خانواده، قانون و جامعه به رسمیت شناخته میشود، پایان میپذیرد (آدامز، ۲۰۰۵؛ لرنر۲و استاینبرگ، ۲۰۰۹ ).

نوجوانی دورهای از گذر۳هاست. این دوره اگرچه گاه مترادف با سالهای ۱۳ تا ۱۹ سالگی در نظرگرفته شده، در قرن گذشته بهطور قابل ملاحظهای طولانی شده است؛ زیرا نوجوانان از نظر جسمانی زودتر رشد یافته میشوند، همچنین ورود بسیاری از افراد به دنیای کار و ازدواج تا اواسط دهه بیست سالگی با تأخیر همراه است. به دلیل همین تغییرات، شروع نوجوانی حدود ۱۰ سالگی و خاتمه آن اوایل دهه بیست سالگی در نظرگرفته میشود (استاینبرگ، ۲۰۰۵).
بیشتر پژوهشگران، نوجوانی را به سه مقطع اوایل نوجوانی (۱۰تا ۱۳ سالگی)، اواسط نوجوانی۴ (۱۴تا ۱۷ سالگی) و اواخر نوجوانی۵ (۱۸ سالگی تا اوایل دهه بیست زندگی) تقسیم میکنند (اسمتانا و دیگران، ۲۰۰۶). از آنجا که گذر به بزرگسالی در جامعه معاصر در سنین بالاتر به وقوع میپیوندد، آرنت۶(۲۰۰۰) سومین مقطع یعنی ۱۸ سالگی تا اوایل دهه بیست زندگی را “بزرگسالی در حال ظهور۷” نامیده است و بر این باور است که باید این مقطع را یک دوره تحولی جداگانه درنظرگرفت.
از دیرباز در باب ماهیت دوره نوجوانی در گستره زندگی این موضوع مطرح بوده است که نوجوانی تا چه میزان بر حسب تغییرات زیستشناختی بنیادی این دوره و تا چه حد بر اساس محیطی که نوجوان در آن تحول مییابد، تعریف میشود. بر همین مبنا، دیدگاههای دوره نوجوانی را میتوان به صورت پیوستاری در نظرگرفت که در یک انتهای آن نظریههای زیستشناختی و در انتهای دیگر آن، نظریههای محیطی قرار دارند. بدین ترتیب، دیدگاههای نظری دوره نوجوانی به نظریههای زیستشناختی، نظریههای سازواره طبیعی۸، نظریههای یادگیری، نظریههای جامعهشناختی و نظریههای تاریخی و انسانشناختی۹ تقسیم میشوند (استاینبرگ، ۲۰۰۵). در این میان باید به نظریههای تعاملی ـ بافتی اشاره کرد که به تعامل کلیه عوامل مؤثر بر رفتار نوجوان، توجه دارند. نظریهپردازان تعاملی ـ بافتی (برای مثال، برونفن برنر، ۱۹۷۹؛ لرنر، ۱۹۹۶، نقل از جاف، ۱۹۹۸) کلیه مقولههای مؤثر بر رفتار انسان، یعنی، وراثت، تاریخچه خانوادگی، پایگاه اقتصادی اجتماعی، کیفیت زندگی خانوادگی، پیشینه قومی و فرهنگی، را در نظرمیگیرند و چگونگی تعامل این مقولهها را با یکدیگر برای ایجاد تغییر تحولی، تحلیل میکنند. این نظریهپردازان بر این باورند که شبکه اجتماعی و فیزیکی پیچیده والدین، خواهر و برادران، نظام مدرسه، محله، جامعه و فرهنگ، تحول فرد را احاطه کردهاند. تغییر در یک سطح سازمان (مثلاً خانواده) ارتباط پویایی با تغییر تحولی در سطوح دیگر (برای مثال، گروه همسال) دارد. الگوی روابطِ میان سطوح در یک زمان خاص است که رفتار و تحول را موجب میگردد. الگوهای تعاملی و بافتی با تأکید بر روابط شخص ـ محیط، دیدگاه معقولتری از تحول را ارائه میکنند.
در ادامه، نظریّه ریچارد لرنر (الگوی تعاملی) و نظریّه برونفن برنر (الگوی بومشناختی) را بیان خواهیم کرد. یادآوری میکنیم که در تدوین الگوی پیشنهادی پژوهش، از نظریّه اخیر سود جستهایم.
۱ـ۱ـ۲ الگوی تعاملی
الگویی که لرنر (۱۹۹۵، ۲۰۰۲، نقل از لرنر، داولینگ[۲] و چدوری[۳]، ۲۰۰۵) از تعامل عوامل متفاوت تأثیرگذار بر تحول نوجوان را ارائه کرده، در شکل ۱ـ۲ به تصویر کشیده شده است.
شکل ۱ـ۲ الگوی تعاملی لرنر (۱۹۹۵، اقتباس از شهرآرای، ۱۳۸۴، ص. ۲۶)
چنانچه در شکل ۱ـ۲ نشان داده شده است، جهانِ درون و بیرون کودک به صورت ادغام شده و متعاملاند. این وضع در مورد والدینی که در شکل ترسیم شدهاند و در مورد روابط والدین ـ کودک نیز صادق است. هر کدام از این عوامل، یعنی، کودک، والد، رابطه کودک ـ والد، قسمتی از نظام بزرگتر و گسترشیافتهای از روابط ادغام شده در بین سطوح چندگانهای است که بومشناسی زندگی انسان را تشکیل میدهد. طبق الگوی تعاملی لرنر، والد و کودک هر دو در بستری از شبکه اجتماعی گسترده قرار دارند و اینکه هر شخص در این شبکه دارای تعاملات متقابل است. علت این مجموعه روابط را میتوان به نقش کودک و والد نسبت داد؛ این دو در زندگی نقشی بیش از نقش والد یا فرزند ایفا میکنند. کودک میتواند یک خواهر یا برادر، یک همسال و یک دانشآموز باشد. والد میتواند یک شوهر، یک کارگر و یک بزرگسال باشد. همه این شبکههای روابط، در بستر جامعه، اجتماع و فرهنگ خاص قرار دارند. در نهایت، همه این روابط بهطور پیوسته در گذر زمان و تاریخ تغییر میکنند. شکل۱ـ۲ همچنین نشان میدهد که رابطه کودک ـ والد و شبکههای اجتماعی که در آن واقع است، در بستر جامعه، سطوح فرهنگی، اجتماعی و تاریخی بزرگتری از سازمان قرار دارند. علاوه بر این، عامل زمان هم در همه این نظامها نفوذ میکند. این ویژگی الگو بر این عقیده تأکید دارد که در نظامهای اجتماعی نیز مانند افراد، تغییر همیشه در حال وقوع است. تنوع در چارچوب زمان همراه با وقوع تغییر در گذر زمان (تاریخ) ایجاد میشود. این گونه تنوع باعث ایجاد تغییر در همه سطوح سازمان مربوط در نظام میشود. بدین صورت، ماهیت روابط والد ـ کودک، زندگی خانوادگی و تحول و تأثیرات اجتماعی و فرهنگی بر نظام کودک ـ والد ـ خانواده، متأثر از تغییر تاریخی، هنجاری و غیرهنجاری یا به عبارت دیگر، تغییرات تکاملی (تدریجی) و تغییرات تاریخی ـ انقلابی است (نقل از لرنر و دیگران، ۲۰۰۵).

در دیدگاه تعاملی بر مفهوم “میزان انطباق۱[۴]” تأکید شده است. مفهوم میزان انطباق، رابطه فرد و محیط را در نظرمیگیرد و این پرسش را مطرح میکند که نیاز و اهداف شخص به چه میزان با بافت، همخوانی۲ دارد. بنابر این، اینکه آیا یک پیامد تحولی، سازشیافته است یا نه، فقط به ویژگیهای فرد یا به ماهیّت محیط فیزیکی یا اجتماعی او بستگی ندارد بلکه به تناسب این دو نظام وابسته است (کولمن۳ و هندری۴، ۱۹۹۹).
۲ـ۱ـ۲ الگوی بومشناختی
طبق نظریه بومشناختی برونفن برنر،که برای اولین بار در دهه ۱۹۷۰ میلادی معرفی شد، تحول انسان به ـ
ویژه در وهلههای نخستین زندگی و تا حدّ زیادی در طول عمر، از خلال فرایندهای تعاملی بین انسان زیستروانشناختی فعالِ در حال تکامل و اشخاص، اشیا۱[۵]، و نمادهای۲ موجود در محیط بلافصل۳ او به وقوع میپیوندد. این فرایندهای تعاملی بهطور پیشروندهای پیچیدهتر میشوند. برای اینکه تعامل، مؤثر باشد باید بهطور نسبتاً منظمی در طی دورههای زمانی طولانی رخ دهد. به این تعاملات متداوم در محیط بلافصل، فرایندهای نزدیک۴ (بدون واسطه) اطلاق میگردد. این الگوهای بادوام فرایند بدون واسطه را میتوان در فعالیتهای والد ـ کودک و کودک ـ کودک، بازی گروهی یا فردی، خواندن، یادگیری مهارتهای جدید، فعالیتهای ورزشی و انجام دادن تکالیف پیچیده یافت. همچنین، این الگو بیان میکند که شکل، نیرومندی۵ محتوا و جهت۶ فرایندهای بدون واسطه مؤثر بر تحول بهطور نظامداری متفاوت است (برونفن برنر، ۱۹۹۴). دیگر ویژگی متمایزکننده این الگو، مفهومپردازی مجدد بسیار متمایزکننده در مورد محیط از دیدگاه شخص در حال تحول است. بر مبنای نظریه میدانهای روانشناختی لوین، محیط بومشناختی به منزله مجموعهای از ساختارهای آشیانشده۷ تلقی میشود که هر یک در دیگری قرار دارد (همان منبع).
سانتراک (۲۰۰۸) پنج نظام محیطی الگوی برونفن برنر را به شکل زیر توضیح میدهد:
خردهنظام، بافتی است که فرد در آن زندگی میکند. این بافتها شامل خانواده، همسالان، مدرسه و محله شخص است. در خردهنظام است که مستقیمترین تعاملات با عوامل اجتماعی مثلاً والدین، همسالان، و معلمان رخ میدهد. فرد در این بافتها گیرنده فعلپذیر۸ تجارب نیست بلکه کسی است که به بناشدن۹ این بافتها کمک میکند.
میـاننظام۱۰ روابـط بین خردهنظامها را دربر میگیرد. نمونههایی از میاننظام، عبارتند از رابطه تجربههای خانوادگی با تجربههای مدرسه، و تجربههای خانوادگی با تجربههای همسالان. برای مثال، کودکانی که از سوی والدینشان طرد میشوند، در گسترش روابط مثبت با معلمان مشکل دارند.
بروننظام۱۱ از پیوند بین یک موقعیت اجتماعی که فرد در آن نقشی فعال ندارد با بافت بلافصل فرد تشکیل میشود. برای مثال، تجربه یک شوهر یا یک کودک در خانه ممکن است از تجربههای مادر در سرِ کار تأثیر بگیرد. مادر برای دریافت ارتقا باید بیشتر سفر کند، که این ممکن است باعث اختلاف بین زن و شوهر شود و الگوی تعامل با کودک را نیز تغییر دهد.
کلاننظام۱[۶]دربرگیرنده فرهنگی است که فرد در آن زندگی میکند و در نهایت، زماننظام۲ از طرحبندی رویدادهای محیطی، گذرهای زندگی و شرایط اجتماعی تاریخی تشکیل میشود. برای مثال، طلاق یک گذر به حساب میآید. پژوهشگران به این نتیجه دست یافتهاند که آثار طلاق بر کودکان، اغلب در اولین سال پس از طلاق به اوج میرسد. تا دو سال پس از طلاق، تعامل خانوادگی از ثبات بیشتری برخوردار میشود. ( صص. ۵۵ـ۵۶)
برونفن برنر (۲۰۰۴؛ برونفن برنر و موریس۳، ۲۰۰۶، نقل از سانتراک، ۲۰۰۸) تأثیرات زیستشناختی را به نظریه خود افزوده و آن را نظریّهای زیستبومشناختی۴ توصیف کرده است.
| ۱٫ growing up | ۴٫ middle adolescence | ۷٫ emerging adulthood |
| ۲٫ Lerner, R. M. | ۵٫ late adolescence | ۸٫organismic theories |
| ۳٫ transition | ۶٫ Arnett, J. | ۹٫anthropological |
| ۱٫ goodness of fit |
| ۲٫ congruent |
| ۳٫ Colman, J. C. |
| ۴٫ Hendry, L. B. |
| ۱٫ objects | ۵٫ power | ۹٫ construct |
| ۲٫ symbols | ۶٫ direction | ۱۰٫ mesosystem |
| ۳٫ immediate | ۷٫ nested structures | ۱۱٫ exosystem |
| ۴٫ proximal processes | ۸٫ passive |
| ۱٫ macrosystem | ۴٫ bioecological | ۷٫Templetpn, J. |
| ۲٫ chronosystem | ۵٫ Midgley, C. | ۸٫ mastery |
| ۳٫ Morris, P. A. | ۶٫ Brown, B. V. | ۹٫ Havighurst, R. |
نوجوانی دوره تغییرات بسیار، از جمله تغییرات زیستشناختی مرتبط با بلوغ، تغییرات شناختی و تغییرات گوناگون در روابط اجتماعی، است. همانطور که اکلز و میجلی۵(۱۹۹۸) مطرح کردهاند، چنین تغییرات متنوع و سریعی میتوانند پیامدهای مثبت و منفی برای نوجوان داشته باشند. اگرچه بیشتر نوجوانان بدون طوفان و تنیدگی زیاد از این دوره تحولی عبور میکنند، تعداد قابل توجهی از آنان با مشکلاتی مواجه میشوند که در بخشهای بعدی این فصل به آنها خواهیم پرداخت.

در اینجا، تغییرات رواناجتماعی و رفتاری دوره نوجوانی را با تأکید بر اوایل این دوره از نظر خواهیم گذراند.
۱ـ۲ـ۲ تحول رواناجتماعی
تحول رواناجتماعی به جنبههایی از تحول اطلاق میشود که ماهیّتی روانشناختی و اجتماعی دارند. طبق دیدگاه اریکسون (۱۹۶۸، نقل از اکلز، براون۶و تمپلتون۷، ۲۰۰۸) مجموعهای از تکالیف رواناجتماعی بهطور عمده رشد احساس تسلط۸، هویت و صمیمیت بهخصوص در افراد ۱۰ تا ۲۵ ساله برجستهاند. تکلیف تحولی، آن گونه که هاویگرست۹ (۱۹۷۲، نقل از جاف، ۱۹۹۸) تعریف میکند، عبارت است از آنچه در نقطه زمانی خاصی در زندگی فرد پدیدار میشود و تحقّق موفقیّتآمیز آن به احساس خوشحالی فرد و موفقیّت در تکالیف بعدی منجر میشود؛ در حالی که شکست در آن به ناخشنودی فرد، عدم تأیید جامعه و دشواری در انجام تکالیف بعدی منتهی میگردد.
در سطوری که در پی میآیند، به موضوع هویت به عنوان تکلیف اصلی تحولی در دوره نوجوانی خواهیم پرداخت. در این راه به ترتیب، تعاریف و مفهومپردازیهای هویت، تفاوتهای جنسی و اقتصادی اجتماعی در هویت، هویت و فرهنگ، و شیوههای اندازهگیری هویت را از نظر خواهیم گذراند.
۱ـ۱ـ۲ـ۲ هویت: تعریفهاو مفهومپردازیها
ارائه تعریفی واحد از اصطلاح هویت به دلیل موضعگیریهای نظری متفاوت دشوار است. پک۱(۲۰۰۴) اظهار میکند که تاکنون بیش از ۵۰۰ اصطلاح برای تعریف و توصیف هویت بهکارگرفته شده است. وی اشاره میکند که چیستی هویت موضوعی نیست که صرفاً در زمان کنونی مطرح شده باشد بلکه بنیادهای فلسفی آن به نظریههای دکارت۲و هیوم۳ برمیگردد.
دو۴(۲۰۰۰) سنتهای نظری در حیطه هویت را به سنتهای روانشناختی (برای مثال، نظریه اریکسون)، جامعهشناختی (برای مثال، نظریه نقش۵) و نظریه هویت اجتماعی۶(که به سنت جامعهشناختی نزدیکتر از سنت روانشناختی است) تقسیم کرده است.
در ادامه، از گروه نظریههای روانشناختی به نظریه معمار هویت، یعنی، اریک اریکسون، میپردازیم و به دنبال آن، الگوی جیمز مارسیا را از نظر خواهیم گذراند.
اریک اریکسون از تأثیرگذارترین نظریهپردازان در مطالعه شکلگیری هویت است. نظریه او بهخصوص از این حیث مفید است که امکان میدهد در یک تحلیل، عوامل روانشناختی، فرهنگی و تاریخی که نوجوانی و تشکل هویت بزرگسال را شکل میدهند، مورد توجه قرار دهیم.
اریکسون در اوایل کارش، زمانی که در حال تهیه و تدوین”روانشناسی من۱۷[۱]” خود بود، تحلیلهای دقیقی در باب دوره کودکی و نوجوانی فرهنگهای بومی امریکای شمالی انجام داد. این مطالعات در قلمرو انسانشناسی فرهنگی همراه با تجربههایی که او در باب درمان آسیبدیدگان جنگی و کودکان دارای اختلال داشت به این منجر شد که بعدها مشکلات جوانان آمریکایی را تحلیل کند (اریکسون، ۱۹۶۳، ۱۹۶۸، نقل از کوت و لوین، ۲۰۰۲). اریکسون همواره درصدد آن بود که بین عوامل اجتماعی، روانی و زیستشناختی که کنشوری و تحول انسان را تحت تأثیر قرار میدهند، پیوندهایی برقرار سازد و یک نظریه زیسترواناجتماعی تدوین کند.
| ۱٫ Peck, S. C. | ۴٫ Deaux, K. | ۷٫ ego psychology |
| ۲٫ Descartes, R. | ۵٫ role theory | |
| ۳٫ Hume, D. | ۶٫ social identity theory |
الگوی شخصیت
اریکسون در تنظیم نظریه شخصیت خود، فرضهای اساسی نظریه فروید در باب شخصیت را اقتباس کرد؛ در حالی که بر عوامل جامعهپذیری بیش از عوامل زیستشناختی محض تأکید داشت (کوت ولوین، ۲۰۰۲).
محور نظریه اریکسون این است که تحول هر فرد یک رشته مراحل مشخص جهانشمول دارد که در تمام افراد بشر موجود است. از نظر وی، شخصیت انسان بر اساس مراحل از پیشتعیینشده و استعدادهای او رشد میکند (لطفآبادی، ۱۳۷۵).
کوت و لوین (۲۰۰۲) در مورد نظریه شخصیت اریکسون (شکل ۲ـ۲) میگویند:
“بن” ساختاری از شخصیت است که در نظریه اریکسون کمترین تأکید بر آن شده است. او بر نقش لیبیدو در تحول پدیدآیی فردی[۱]، خصوصاً پس از دوره کودکی و در دوره کودکی، تأکیدی
| من فاعل |
| آرمان من |
| فرامن |
| خود (خودها) |
| من |
| شکل ۲ـ۲ ساختارهای روان و سازمان شخصیت از دیدگاه اریکسون ( اقتباس از کوت و لوین، ۲۰۰۲ ، ص.۱۰۱) |
| بن |
نداشت و از طرح عقدههای۱[۲]جهانی (برای مثال، عقده اودیپ) مبتنی بر نظریه لیبیدو خودداری میکرد. در عوض، بر این باور بود که این عقدهها فقط تحت موقعیتهای اجتماعی ـ فرهنگی خاصی بهوجود میآیند. در روانشناسی اریکسون، بن منبع انرژی روانی۲ را تشکیل میدهد که به وسیله من در خدمت عاملیت۳ میتواند مهار شود.

فرامن ساختاری است که اریکسون از همه بیشتر به آن پرداخته است. در حالی که فروید بر این باور بود که فرامن بهطور کامل تحول نمییابد مگر این که عقده ادیپ انحلال یابد، از نظر اریکسون تحول هدفمند۴ فرامن خیلی زودتر در واکنش به شیوههای انضباطی آغاز میشود و هرگز واقعاً نمیتوان گفت که برای همیشه”تحولیافته” است. اریکسون بر این باور بود که فرامن تحت تغییر و تحولاتی۵ فراسوی دوره کودکی، بخشی از اختیارش را فقط پس از مبارزه۶ قابل ملاحظه با من، به من واگذار میکند. اختیاری که به وسیله فرامن واگذار میشود، به شکل آرمان من۷، توسط من به تصرف درمیآید. آرمان من، قلمروی از شخصیت است که رهنمودهای واقعیت محور۸ بیشتری را دربر میگیرد. این رهنمودها، بر تغییر و تحول ممنوعیتهای ابتدایی فرامن که در بافتهای اولیه جامعهپذیری شکل گرفتهاند، مبتنی هستند.
عامل بسیار مهمی که ماهیت مبارزه من ـ فرامن را تعیین میکند، میزان نیرومندی۹ فرامن است که طیّ اوایل کودکی رشد میکند؛ نیرومندیای که از نظر اریکسون به سختگیرانه بودن شیوههای انضباطی طیّ فرایند جامعهپذیری اولیه مربوط میشود. همچنان که فرد در خلال چرخه زندگی به پیش میرود، هر چه نیرومندی فرامن بیشتر باشد، سازگاری واقعیت محور برای”من”دشوارتر است.
اریکسون همچنین در مقایسه با فروید دیدگاه متمایزتری در باب”من”داشته است. اریکسون عاملیّت فعّال اما بسیار ناهشیار شخصیت را به”من”، اختصاص میدهد. از نظر اریکسون،”من”دو کنش دارد: کنشهای تلفیقی۱۰، یعنی، اداره مؤثر اطلاعات در مورد خود و محیط، و کنشهای اجرایی۱۱، یعنی، تنظیم رفتار بر مبنای این اطلاعات. بدین ترتیب، بهنظر میرسد مفهوم”من”از نظر اریکسون بسیاری از رگهها و ظرفیتهایی را که در نظریه شخصیت و روانشناسی اجتماعی مورد بررسی قرار میگیرد، دربردارد.
اریکسون بر این باور بود که انسانها آمادگی زیستشناختی دارند که برای تسلط و مهار بر محیطشان تلاش کنند و این کشاننده صلاحیت۱[۳]، مبیّن اساس تحوّل من است. از نظر او، من به وسیله تنش۲ بین تکانههای۳، بن و موانع محیطی ایجاد میشود و از تنش و چالش به مقداری که با نیرومندی من متناسب باشد، لذت میبرد. بدون چالشی برای تسلط یافتن، من فعلپذیر و ضعیف میشود و بن یا فرامن خود را برای غلبه بر شخصیت، تحمیل میکنند. ضمن آنکه من، معنای تنشهایی را که تجربه میکند، تعیین میکند (تجربه را تلفیق میکند)، در تواناییاش برای تسلط بر تنشها قویتر میشود (رفتارها را اجرا میکند). بهنوبهخود، افزایش نیرومندی در کنشهای تلفیق و اجرای”من”که از این صلاحیت حاصل میشود، حرکت من را به یک سطح پیشرفتهتر تسلط، تسهیل میکند. اریکسون زمانی که از هشت مرحله تحول رواناجتماعی سخن به میان میآورد، به حرکت از خلال سطوحی که از نظر صلاحیت در حال پیشرفتِ افزایشی هستند اشاره میکند.
از نظر اریکسون اگر من از کوشش برای تسلط فعّالانه بر محیط خود بازداشته شود یا کوشش کند که بر سطحی بسیار پیشرفته تسلط یابد، ناکام میشود و این ناکامی میتواند به آن آسیب رساند. به ویژه اگر ناکامی مدتی طولانی ادامه یابد یا فاقد معنایی برای”من” باشد. ضعف من طیّ این دورهها به بن یا فرامن امکان میدهد که خلأ ایجاد شده را پر کنند و بهتدریج بر شخصیت غلبه یابند.
آنچه در نظریه اریکسون بنیادی است، این است که روانِ انسان در معرض شکلی از تحول پدیدآیی جنبی۱۴[۴]قرار میگیرد. بنابر این، مانند بسیاری از اشکال زندگی، انسانها توانشها۵ و محدودیتهای خاصی دارند که طی عمرشان ظاهر میشود و میتواند در زمانهای خاصی در تحول شکوفا شود اما فقط اگر شرایط محیط آنها را تسهیل کند. اگر شرایط اجتماعی پرورشدهنده نباشند، این توانشها ظاهر نمیشوند یا به شکلی تحریفشده ظاهر میگردند. افزون بر این، برای شکوفایی توانشها، توانشهای کمتر پیشرفته باید قبلاً شکوفا شده و تا حدّی رشدیافته باشند. بنابراین، تحول پدیدآیی جنبی مستلزم یک محیط تسهیلکننده متداوم و نیز رشد قبلی توانشهای خاص است. متغیر بسیار مهم در شکوفایی توانشهای من طیّ چرخه زندگی این است که چقدر عدم ظرفیت۱ و چقدر ظرفیت اصلی۲ رشد یافته است. نسبت این ویژگیها در یکتایی۳ شخصیت فرد و پیش آگهی۴ تحول پدیدآیی جنبی بیشتر نقش دارد.

بر مبنای دیدگاه اریکسون، یک بزرگسال”سالم۵“، قابلیت تسلط فعال۶ بر محیطش را دارد، واجد وحدت شخصیت۷ خاصی است، میتواند جهان و خودش را به درستی ادراک۸ کند، و در نهایت، من سالم بهطور معقولی۹ در سنجیدن محیطش و تأثیر بر آن، صحیح و دقیق است. از نظر اریکسون هر چه من در اداره کارآمد اطلاعات در مورد محیطش (کنش تلفیقش) و تنظیم رفتار بر مبنای این اطلاعات (کنش اجراییاش) تواناتر باشد، قویتر میشود و قدرتمندتر میماند. بنابراین، منِ ناسالم، منی است که کنارهگیری۱۰ میکند و فعلپذیر میشود، یعنی، نمیتواند رفتار را به طرزی هماهنگ، متحد و هدایتشده۱۱ اداره کند. به علاوه ساز وکارهای دفاعی۱۲ افراطی را که اطلاعات وارد شده در مورد محیط اجتماعی را به شدت تحریف میکنند، به کار میگیرد.
در پروراندن مفهوم هویت من، اریک اریکسون مشاهده کرد که چگونه اشخاص میتوانند احساس تداوم زمانی ـ مکانی۱۳ خود را طیّ زمان و در موقعیتهای اجتماعی حفظ کنند یا از دست بدهند. به عبارت دیگر، او این مسئله را مورد بررسی قرار داد که چگونه اشخاص احساس تداوم من را در مورد کنشهای تلفیقی و اجرایی در ارتباط با رفتار خود شخص، روابط با دیگران و احساس معنای زندگی، حفظ میکنند یا از دست میدهند. به منظور درک مفهوم تداوم زمانی ـ مکانیای که من تجربه میکند، لازم است دو زیرساختاری را که از نظر اریکسون، من را با دنیای اجتماعی پیوند میدهند، مدّ نظر قرار دهیم، یعنی،”منِ فاعل[۵]۱۴” و “خود۱۵“. شناخت این زیرساختارها به روشن شدن این نکته کمک میکند که چرا اریکسون بحران هویت و اغتشاشات۱۶ در هویت من را “بهنجار۱۷” تلقّی میکند، اگر اینها واکنشی به”نابهنجاریهای۱۸” سازمان اجتماعی باشند. وقتی” من فاعل” و “خود” مدتی طولانی در معرض تعاملات مشکلآفرین اجتماعی قرار میگیرند، مانند موقعی که فرهنگ واجد عدم سازمان اجتماعی است، اگر من “موقعیتش۱“را از دست بدهد و در نتیجه از نظر احساس خود و رابطهاش با دنیای شئ۲ آسیب ببیند، هویت من میتواند دچار اختلال شود.
از نظر اریکسون، منِ فاعل مانند نوعی پریسکوپ[۶]۳ عمل میکند که به منِ ناهشیار امکان میدهد به هشیاری دسترسی پیدا کند و از این طریق برای من اطلاعاتی در مورد محیط فیزیکی و اجتماعی فراهم میآورد. ماهیت پریسکوپی”منِ فاعل”، علت محدودیت کنشوری انسان، یعنی، عمدتاً عدم توانایی او در مدیریت مقدار زیاد اطلاعات، هیجان یا تجربه در ذهنِ هشیار، است. اریکسون بر این باور است که من عاملیتی است که بهطور طبیعی واجد بیشترین مهار بر شخصیت است اما بهطورگسترده در سطح ناهشیار عمل میکند و بنابراین، باید برای دسترسی به تجربه هشیار بر منِ فاعل تکیه کند. عدم توانایی منِ فاعل برای اداره تجربه زیاد، احساس تداوم زمانی ـ مکانی منِ فاعل و بنابراین، تداوم زمانی ـ مکانی من را محدود میسازد و به این دلیل، حفظ احساس هویت به ویژه در موقعیتهای ناآشنا یا تنیدگیزا میتواند مشکلآفرین باشد که هر دو در جوامع پیچیده و سازماننایافته نسبتاً متداول است. به همین دلیل اریکسون فکر میکرد که لازم است تأکید شدیدی بر مفهوم هویت من داشته باشد؛ زیرا هویت من مفهومی است که توانایی”من”را برای حفظ احساس تداوم زمانی ـ مکانی خصوصاً، در برخورد با بیثباتی و تغییر توصیف میکند. در این معنا هویت من، ریختی۴ از نیرومندی من است.
از نظر اریکسون، خود”کلی۵“از تعدادی خودهای”ویژه۶” تشکیل شده است که هر یک کم و بیش با نقشهای اجتماعی که فرد بازی میکند، در تطابقاند. این خودهایِ واجدِ نقشهایِ ویژه، بر مبنای یادگیری و تجربه مکّرر در موقعیتهای مشابه رشد میکنند. در بدو ورود به یک موقعیت که منِ فاعل در آن بهطور طبیعی کنشوری دارد و بر مبنای اینکه چگونه موقعیت، توسط من ناهشیار تعریف میشود، سطح مناسبی از خودِ واجدِ نقشِ ویژه برای واکنش نسبت به موقعیت پدید میآید و اثرهای مناسب را ایجاد میکند. در موقعیتهای معمولی، تعامل برای فرد نسبتاً بدون مشکل است. در موقعیت های غیرمعمول و ناآشناست که هویت من در مدیریت رفتار مهم میشود. در این موقعیتها، چون منِ فاعل قادر به کنشوری مستقل نیست و چون هیچ خودی که دارای نقشِ ویژه باشد، ایجاد نشده است که امکان کنشوری خودکار و ارتجالی۷ را بدهد، اضطراب قابل ملاحظهای بهوجود میآید. منی که قویتر است و احساس هویت بیشتر و در نتیجه خودِکلی یکپارچهتری دارد، در مداخله یا بهطور مقطعی۱ (مانند به کارگرفتن خود تقلبی۲) یا از طریق ایجاد خودِ دارایِ نقشِ ویژه جدید که میتواند در موقعیت کنشوری داشته باشد، در زمان حال و آینده تواناتر است. (صص.۱۰۱ـ۱۰۷(
۲ـ۱ مراحل تحول
اریکسون در کتاب کودکی و جامعه[۷]۳(۱۹۶۳) به ترسیم ویژگیهای هشت مرحله از تحول انسان میپردازد؛ یعنی، مراحل ۱) اعتماد در برابر عدم اعتماد، ۲) استقلال عمل در برابر شرم و تردید، ۳) ابتکار۴ در برابر احساس خطا و تقصیر، ۴) تسلط در برابر احساس کهتری، ۵) هویت در برابر سردرگمی نقش،۶) صمیمیت در برابر انزوا، ۷) پدیدآورندگی در مقابل راکدماندگی و در نهایت ۸) تمامیت من در مقابل نومیدی.
در نظریه اریکسون، هر بحران رواناجتماعی سن یا مرحلهای از گستره زندگی را تعیین میکند. هر بحران، نوعی چالش است که فرد باید آن را حل کند. بحرانها، هنجاری۵ هستند به این معنا که جزء اجتنابناپذیر زنده بودن و رشد کردن محسوب میشوند. اریکسون هر بحران را به منزله یک پیوستار۶ با قطبهای مثبت و منفی توصیف میکند. برای مثال، بحران دوره شیرخوارگی”اعتماد در برابر عدم اعتماد” نام میگیرد. از نظر اریکسون این بحران بدین معناست که کودک در این دوره باید بتواند با مراقب خود احساس اعتماد یا ایمنی برقرار کند. حل بحران نه به این معناست که بحران کاملاً بهطور منفی یا مثبت پشت سر گذاشته شده و نه به معنای حل قطعی موضوع است بلکه به معنای کج شدن تعادل بیشتر به یک جهت (یعنی به سمت یک انتهای پیوستار) تا در جهتی دیگر است. به عبارت دیگر، مهم این است که شیرخوار اولین مرحله تحول را با احساس ایمنی بیشترـ تا ناایمنی ـ پشت سر گذارد. بر اساس نظر اریکسون، هر بحران بر پایه بحرانهای قبلی بنا میشود. حل موفقیتآمیز هر چالش به حل موفقیتآمیز چالشهایی که پیش از آن بودهاند، بستگی دارد. بدین ترتیب، اریکسون بر این باور است که حل موفقیتآمیز بحران مرحله پنجم، یعنی، هویت در برابر پراکندگی هویت، بسته به این است که فرد بحرانهای قبلی دوره کودکی را چگونه حل کرده باشد. بدون احساس اعتماد، استقلال عمل، ابتکار و تسلط، استقرار یک احساس منسجم هویت دشوار است (استاینبرگ، ۲۰۰۵).
در مرحله پنجم، نوجوان همه اکتسابات قبلی، یعنی، تمام دلبستگیهای هیجانی، استقلال، ابتکارات و تحققهای خود را دوباره به میدان میآورد. در آستانه زندگی بزرگسالانه، او خود را ناگهان در یک انقلاب هورمونی واقعی غوطهور میبیند؛ انقلابی که بر اثر رشد و نمو بدنی شدید و رشد و رسیدگی بلوغ بهوجود آمده است. بنابر نظر اریکسون، نوجوان در جستجوی من یا هویت خویش است و سعی میکند که عناصر پراکنده و متفرق شخصیت خود را با همدیگر مرتبط سازد، تعارضهای قبلی را از نو تجربه کند و در این راه اغلب با والدین خویش درگیر میشود. او پشت سر هم نقشهای مختلف و رفتارهای متفاوت را تجربه میکند و سپس آنها را به یک سو مینهد. آنگاه دوباره آنها را تدارک میبیند تا از نو تجربه کند. اغلب اتفاق میافتد که نوجوان به یک ساختدهی پایدار شخصیت نائل نمیشود و در نتیجه با فکر پراکندگی وجود خود بهسر میبرد. پارهای از نوجوانان به دریافت این فکر که موجودی یگانه و از لحاظ جنسی متمایزند و بزودی باید مسئولیتهای حرفهای و خانوادگی را برعهده بگیرند، نائل نمیآیند. اگر چنین مشکلی پا برجا بماند، نوجوان سازش صحیحی نخواهد داشت و شاید قادر به انتخاب و طرح فعالیتهای خود نیز نباشد (منصور و دادستان، ۱۳۶۹).
۳ـ۱ بحران هویت
اریکسون، اصطلاح بحران هویت را برای توصیف شرایط قربانیان جنگی که به شدت آسیب دیده بودند و او آنها را در جریان جنگ جهانی دوم درمان کرد، نامگذاری کرده است. مشکل این بیماران این بود که احساس خود را از دست داده بودند، یعنی،”من”احساس خودش را به عنوان یک موجود متداوم از نظر زمانی از دست داده بود. بدین ترتیب، احساس”هویت منِ”آنها به شدت صدمه دیده بود. (این معیار هویت من، آزمونی برای متمایز کردن”هویت من” از “هویت شخصی” و “هویت اجتماعی”است). من”عاملیت روان” است که کنش آن مهار رفتار است؛ در صورتی که دو شکل دیگر هویت”محتوا”هستند. از این حیث که آنها دانش درونیشده۱[۸]در مورد مفهوم خودها، رفتار اجتماعی و نقشهایی محسوب میشوند که من با فرایندهایش مهار میکند. پس از جنگ، اریکسون به عنوان یک روانتحلیلگر همان نشانههای سردرگمی هویتِ مرتبط با آسیب هویت من را در افراد جوانِ به شدت متعارضی که احساس سردرگمیشان به جنگی در درون خودشان مربوط بود و همچنین در افراد یاغی۲ و بزهکاران مخرب سردرگم، که با جامعهشان جنگ داشتند، مشاهده کرد. اریکسون برای اینکه بین این دو موقعیت پیوندی برقرار کند، اصطلاح بحران هویت را مشخص ساخت که طیّ آن هویت پیشین فرد (هویت دوره کودکی) دیگر مناسب نیست و هویت جدیدی نیز هنوز استقرار نیافته است. این بحران معمولاً طی مرحله هویت بهوقوع میپیوندد که بهطور هنجاری در جوامع غربی معاصر طیّ بلوغ یا به دنبال بلوغ آغاز میشود و در اواخر سالهای نوجوانی تا اواخر بیست سالگی پایان میپذیرد. البته در برخی اشخاص، بحران هویت ممکن است هرگز پایان نپذیرد؛ برای این اشخاص بحران هویت، بخش”بهنجار”زندگیشان میشود (کوت و لوین، ۲۰۰۲).
طیّ بحران هویت، اشخاص برزخ یا خلأ روانشناختی را همراه با قدری نوسان بین احساس هویت من و سردرگمی هویت، تجربه میکنند. تا وقتی که هویت بهطور کامل استقرار نیافته، بحرانی وجود دارد که در جنبههای هشیار و ناهشیارش با سردرگمی هویت یکسان است. اریکسون بر این باور بود که بحرانهای هویت بر حسب شدت۱، تطویل۲و وخامت۳ شان متفاوتاند. شدت بحران هویت متناسب است با میزانی که احساس سردرگمی هویت از احساس هویت من بیشتر باشد. بحران هویت طولانی وقتی متظاهر میشود که خزانههای نقش۴[۹]طیِّ مدت طولانی، مختل شده باشند. در نهایت، بحران هویت وخیم به کوششهای مکرر ولی ناموفق فرد برای استقرار خزانه نقش شخصی و اجتماعی باثبات و کارآمد، اطلاق میگردد. از نظر اریکسون، شدت بحران هویت به عوامل فرهنگی و نه عوامل زیستشناختی، بسیار وابسته است. اریکسون بر این باور است که عوامل زیستشناختی، یعنی، کشانندههای جدید، نیرومندیهای جسمانی و تواناییهای شناختی در شدت بحران حاد هویت نقش دارند ولی این عوامل موجب بحران نمیشوند؛ مگر آنکه فرهنگ نتواند”من”را در تسلط بر این کشانندهها و ظرفیتهای جدید راهنمایی کند (همان منبع).
اریکسون (۱۹۶۸، نقل از استاینبرگ، ۲۰۰۵) عقیده دارد که کلید حل۵ بحران هویت در برابر پراکندگی هویت، در تعاملهای نوجوان با دیگران قرار دارد. نوجوان از خلال پاسخدهی به واکنشهای افرادی که برای او اهمیت دارند، از میان عناصر متعددی که میتوانند به گونهای امکانپذیر بخشی از هویت بزرگسالی او شوند، دست به انتخاب میزند. دیگر افرادی که نوجوان با آنها تعامل دارد، همچون آینه اطلاعات نوجوان را در باب این که”کیست و چه کسی باید باشد”، به او منعکس میکنند. به این ترتیب، پاسخهای این افرادِ مهم احساس هویتِ در حال تحولِ نوجوان را شکل میبخشد و زیر تأثیر قرار میدهد. بنابراین، ساختن هویت فرایندی اجتماعی و نیز روانی است. اریکسون در شکلدهی احساس”خود”نوجوان، برای نقش جامعه او (و بهویژه، افرادی که بر نوجوان تأثیر دارند) اهمیت بسیاری قائل است. هویت نوجوان حاصل بازشناسی دوجانبه میان نوجوان و جامعه است: نوجوان هویت را میسازد اما همزمان، جامعه نوجوان را شناسایی میکند. بافت اجتماعیای که نوجوان میکوشد که احساس هویت را در آن بنا کند، بر ماهیت و پیامد این فرایند تأثیر عظیمی دارد. مسلم است که اگر هویت نوجوانان بر اساس بازشناسی از سوی جامعه ساخته شود، جامعه در تعیین این مسئله که چه نوع هویتهایی انتخابهای ممکن به شمار میروند، نقش مهمی خواهد داشت. جامعه تعیین میکند که از هویتهایی که انتخابهای اصیل به شمار میروند، کدام خواستنی هستند و کدام خواستنی نیستند. به اعتقاد اریکسون، استقرار احساس منسجمِ هویت، پیشرفتی است که هشیارانه احساس میشود، و فرایندی طولانی است: احساس هویت هرگز بهطور قطعی به دست نمیآید و حفظ نمیشود. با وجود این، در نهایت، بحران هویت نوجوانی، هنگامی که با موفقیت انحلال یابد، به مجموعهای از تعهدات بنیادی زندگی، یعنی، تعهدات حرفهای، ایدئولوژیکی، اجتماعی، مذهبی، قومی، و جنسی منتهی میشود (استاینبرگ، ۲۰۰۵).
| ۱٫ complexes | ۵٫ transformations | ۹٫ strength |
| ۲٫ psychic energy | ۶٫ struggle | ۱۰٫ synthetic functions |
| ۳٫ agency | ۷٫ ego ideal | ۱۱٫ executive functions |
| ۴٫ meaningful | ۸٫ reality-oriented | |
| ۲٫ tension | ۴٫ epigenetic development | |
| ۱٫ incapacitation | ۷٫ unity of personality | ۱۳٫ temporal-spatial continuity |
| ۲٫ original capacity | ۸٫ perceive | ۱۴٫ I |
| ۳٫ uniqness | ۹٫ reasonably | ۱۵٫ self |
| ۴٫ prognosis | ۱۰٫ withdraw | ۱۶٫ disturbances |
| ۵٫ healthy | ۱۱٫ directed | ۱۷٫ normal |
| ۶٫ actively mastering | ۱۲٫ defense mechanism | ۱۸٫ abnormalities |
| ۱٫ bearings | ۴٫ type | ۷٫ spontaneous |
| ۲٫ object world | ۵٫ global self | |
| ۳٫ periscope | ۶٫ specific selves |
| ۱٫ temporarily | ۳٫ Childhood & Society | ۵٫ normative |
| ۲٫ ersatz self | ۴٫ inititiative | ۶٫ continuum |
| ۱٫ internalized knowledge | ||
| ۲٫ rebels |
| ۱٫ severity | ۳٫ aggravation | ۵٫ resolution |
| ۲٫ prolongation | ۴٫ role repertoire |
نوجوانی – تعویق روان ـ اجتماعی
به بیان اریکسون (۱۹۶۸، نقل از استاینبرگ، ۲۰۰۵)، پیچیدگیهای لاینفک تحول هویت در جامعه متجدد، نیاز به تعویق روان ـ اجتماعی۱[۱](وقت استراحتی در خلال نوجوانی، فراغت از مسئولیتپذیریها و وظایف مفرطی که میتوانند پیگیری اکتشاف خود نوجوان را محدود کنند) را بهجود آورده است. در خلال تعویق رواناجتماعی، نوجوان میتواند نقشها و هویتهای متفاوتی را در بافتی که این نوع اکتشاف را مجاز میداند و ترغیب میکند، به بوته آزمایش گذارد. این آزمایشگری شامل تمرین حالات وضعی۲ متفاوت، شخصیتها، و شیوههای متفاوت رفتار است. بدون دوره تعویق، اکتشاف تمام و کمال انتخابهای موجود برای نوجوان نمیتواند به وقوع پیوندد، و تحول هویت تا حدّی بازداری میشود. به بیان اریکسون، نوجوانان باید برای هویت بزرگسالانه پرورش یابند نه اینکه به صورتی رشدنایافته بدان وادار شوند. بدیهی است که تعویقی که اریکسون توصیف میکند، آرمانی است اما از دیدگاه او، فقدان تعویق رواناجتماعی در زندگی نوجوانان، خواه به سبب محدودیتهایی که نوجوان برای خود، قائل است یا دیگران برای او قائل میشوند، یا به سبب شرایط زندگی او، واقعاً تأسفبار است. به بیان اریکسون، بدون بخت اکتشاف و آزمایشگری، و انتخاب از میان گزینهها برای آینده، نوجوانان ممکن است همه آنچه را که قادر به شدن آن هستند، متحقق نسازند. بنابر نظریه اریکسون، این افراد باید در حل بحرانهای بعدی مبنی بر صمیمیت، پدیدآورندگی، و تمامیت با دشواریهایی روبهرو شوند.

۵-۱ ابعاد هویت
اریکسون (۱۹۸۰، نقل از شوارتز و پانتن، ۲۰۰۶) تأکید دارد که هویت سازهای چند بعدی۱و چند سطحی۲ و نه پدیدهای واحد است. او سه بعد هویت را پیشنهاد کرده است: هویت من، هویت شخصی و هویت اجتماعی. هویت من، بنیادیترین بعد است و شاید از ابعاد دیگر کمتر شناخته شده باشد. هویت من بهطور عمده از نظریه روانتحلیلگری فروید در باب خود استخراج شده است. هویت من مبیّن درونیترین و ناهشیارترین فرایندهایی است که در زیربنای احساس خود قرار دارند.
اریکسون هویت من را از دیدگاههای گوناگون توصیف کرده است. از دیدگاه فاعل۳(یعنی شخص تجربه کننده خود)، هویت من به احساس خود فرد به منزله یک موجود متداوم (عامل۴) در مجموعه متنوعی از بافتها و طی گذشت زمان اطلاق میگردد. از دیدگاه دیگری۵[۲]، هویت من به نیرومندیای که من از نظر ظرفیت تسلط و حفظ هویت باثبات در سراسر موقعیتها و در خلال زمان دارد، اطلاق میشود. بنابراین از دیدگاه اریکسون تداوم زمانی ـ مکانی تظاهرات فاعلی و عینی دارد: به منزله احساس باثباتی که به وسیله شخص تجربه میشود و ثبات در رفتار که به وسیله شخص در حضور دیگران به نمایش گذاشته میشود (کوت و لوین، ۲۰۰۲). فرایندهای عمدهای که در زیربنای”هویت من”قرار دارند؛ یعنی، ثبات خود در موقعیتها و در طی زمان (تداوم مکانی و زمانی)، خودهدایتگری۶(عاملیت) و انعطافپذیری، بسیار ناهشیارند (شوارتز و پانتن، ۲۰۰۶). از نظر اریکسون هر چه احساس هویت من که شخص تجربه میکند، بیشتر باشد شخصیتش متحدتر است (یعنی مفهوم خودها منسجمتر و توحیدیافتهترند)، هر چه شخصیت متحدتر باشد، یکپارچگی زندگی شخص با دنیای اجتماعی بیشتر است. هرچه زندگی شخص از نظر اجتماعی یکپارچهتر باشد، رفتار شخص همسانتر است. البته رابطه دنیای روانشناختی و اجتماعی دیالکتیکی است؛ بنابراین، جهت علّیّت دو طرفه است (کوت و لوین، ۲۰۰۲).
از سطوح متفاوت هویت که اریکسون مطرح میکند،”هویت شخصی” توجه بیشتری را به خود جلب کرده است. هویت شخصی به اهداف، ارزشها و باورهای فرد اطلاق میشود؛ هویت شخصی “خود”ی است
که شخص به جهان بیرونی ارائه میدهد. از نظر اریکسون،”هویت اجتماعی”مبیّن احساس وحدت درونی با آرمانها و هویت یک گروه است و مقدمتاً به همسانسازیهای گروهی اطلاق میگردد (شوارتز و پانتن، ۲۰۰۶).
همانطور که ملاحظه شد، مفهومی که اریکسون از هویت ارائه میدهد چند بعدی و از نظر گستره و شمول وسیع است (شوارتز، ۲۰۰۱). از زمان ارائه مفهوم هویت از سوی اریکسون، طی سالها کوششهای زیادی برای عملیاتیسازی و بررسی تجربی این مفهوم صورت گرفته است، کروگر۱(۲۰۰۱) به این کوشش ـ ها، در قالب سه خط پژوهشی اشاره کرده است:
در یک خط پژوهشی به بررسی جایگاه مرحله احراز هویت در برابر سردرگمی نقش، در هشت مرحله تحول شخصیت درگستره زندگی پرداخته شده است (برای مثال، روزنتال و دیگران، ۱۹۸۱)؛ در خط پژوهشی دوم، تنها به مرحله پنجم اریکسون پرداخته شده و بر حسب دو قطب مفهومپردازی شده است (برای مثال، تان[۳]۲، کندیس۳، فاین۴ و پوراک۵، ۱۹۷۷) و در خط پژوهشی سوم کوشش شده است یک یا چند بعد از هویت من، که توسط اریکسون مطرح شده است، بررسی شود. در چهارچوب این خط سوم، رویآوردی که بسیار مورد توجه قرار گرفته است، به منصه ظهور رسید. در این رویآورد سعی شده است رابطه بین متغیرهای تعهد و اکتشاف در شکلگیری هویت من، فهمیده شود (برای مثال، مارسیا، ۱۹۶۶). در ادامه این بحث به بررسی الگوی مارسیا خواهیم پرداخت.
نظریهپردازان روانتحلیلگر، تصاویری از چشماندازهای پیچیده اجتماعی و روان شناختی همراه با فرایندهای درون روانی عمیق و کلاف سردرگمی از پویاییهای نادیده را که استنباط می شوند و هرگز به طور مستقیم به مشاهده درنمیآیند، ارائه کردند. این محدودیتها، انجام دادن پژوهشهای غیر بالینی را دشوار ساخت و پژوهشگران علاقه مند را با ابزارهای محدود علمی رها ساخت (آدامز، ۱۹۹۷).
مارسیا (۱۹۶۶، ۱۹۷۶، نقل از شوارتز، ۲۰۰۱) برای فائقآمدن بر چنین محدودیتهایی، نظریه مرحله ای تحول هویت اریکسون را عملیاتی ساخت و بر مبنای مفاهیم اکتشاف هویت و تعهد هویت، چهار پایگاه هویت را مشخص ساخت که پیامدهای مرحله تحولی هویت در مقابل پراکندگی هویت تلقّی می گردد: هویت موّفق، هویت معوّق۶، هویت بازداشته، و هویت پراکنده۷. “اکتشاف” را میتوان به عنوان رفتار حل مسئله تعریف کرد که هدفش کسب اطلاعات در مورد فرد یا محیط او به منظور تصمیمگیری در مورد یک انتخاب مهم زندگی است و “تعهد”، پایبندی به مجموعه خاصی از اهداف، ارزشها و باورهاست.
از نظر مارسیا (۱۹۹۳) شکلگیری هویت تلفیق مهارتها، باورها و همسانسازیهای دوره کودکی در قالب یک کلِّ کم و بیش منسجم و یکتاست که هم احساس تداوم با گذشته و هم جهتگیری برای آینده را برای فرد جوان تدارک میبیند.
در رویآورد مارسیا (۱۹۹۳، ۱۹۶۶) به شکلگیری هویت، براساس اینکه افراد تا چه اندازه تعهداتی را به عهده گرفتهاند و تا چه حد در این فرایند در جستجوی مداوم بودهاند، چهار پایگاه هویت مشخص شده است: هـویت موّفق (حضـور تعهد و حضـور اکتشاف)، هویت معوّق (عدم حضـور تعهد و حضـور اکتشاف)، هـویت
بازداشته (حضور تعهد و عدم حضور اکتشاف) و هویت پراکنده (عدم حضور تعهد و عدم حضور اکتشاف)
(شکل ۳ـ۲).
| «تعهد» | ||||
| حضور | غیاب
|
|||
| «اکتشاف» | حضور | هویت موّفق | هویت معوق | |
| غیاب | هویت بازداشته | هویت پراکنده | ||
شکل ۳ـ۲ مقولههای پایگاه هویت از دیدگاه مارسیا
“موفقیّت” مبیّن تعهدی است که به دنبال دورهای از اکتشاف، برقرار میشود. افراد واجد پایگاه موفق، تفکر متعادل و روابط بین شخصی عمیقی دارند.”تعویق”، حاکی از دورهای از اکتشاف فعال بدون تعهد است. این پایگاه اغلب با اضطراب و دیگر اشکال استیصال مرتبط است. “بازداشتگی” مبیّن تعهداتی است که بدون اکتشاف قبلی، برقرار میشود. افراد واجد پایگاه بازداشته به عنوان افرادی مستبد، از خودراضی و متکبر مشخص میشوند. پراکندگی، بیانگر عدم حضور اکتشاف نظامدار هویت و فقدان واقعی تعهد است. این پایگاه با سطوح پایین عاملیت مرتبط است (شوارتز و پانتن، ۲۰۰۶). در درون هر یک از این مقولهها، امکان ترسیم تمایزهای ظریفتر هم وجود دارد؛ مثلاً تمایز میان افراد واجد پایگاه بازداشته که بازداشتگی آنها موقت به نظر میرسد، و افرادی که بازداشتگی آنها تحکیم شده است (کروگر، ۱۹۹۵، نقل از استاینبرگ، ۲۰۰۵).
مارسیا (۱۹۹۳) برای هویت سه ویژگی اصلی پیشنهاد میکند: ساختاری۱[۴]، پدیدارشناختی۲و رفتاری۳. از نظر”ساختاری”، هویت مبیّن یک حلقه از زنجیره تحولی بزرگتر است. الگوی تحولی اریکسون را هشت مرحله دو قطبی تشکیل میدهد. این مراحل بر مبنای یکدیگرند؛ بدین معنا که موفقیت در هر مرحله بر مبنای موفقیت مرحله قبلی پیشبینی میشود. تحول هویت مرحله پنجم، طی نوجوانی اتفاق میافتد و پیوند تحولی بین کودکی و بزرگسالی است. جنبه”پدیدارشناختی” هویت به هسته فرد اطلاق میگردد. این هسته از خلال فرایند اکتشاف و تعهد نسبت به عناصر خاص هویت (یعنی، نقشها، باورها، ارزشها و غیره) تحول مییابد. از خلال فرایند اکتشاف، افراد به عناصر هویت متعهد میشوند. تثبیت عناصر انتخابشده، هسته هویت فرد را تشکیل میدهد. اکتشاف و تعهد، نیروهای سوقدهنده تحول هویت هستند. ترکیبات متفاوت این دو مشخصه به چهار پایگاه منجر میشود.”رفتار”؛ یعنی، سومین جنبه هویت، نتیجه مستقیم تعهد به عناصر هویت است. با شکلگیری هسته درونی، فرد عمل بر طبق ارزشهای مرتبط با عناصر هویت هسته درونی را انتخاب میکند. رفتار منتج از تعهدات نسبت به عناصر هویت، صرفاً مبیّن جنبه قابل اندازهگیری هویت است. جنبههای ساختاری، پدیدارشناختی و رفتاری با هم چهارچوبی برای هویت فرد ایجاد میکند.
مارسیا (۱۹۸۷، نقل از مک لین[۵] و پرت۲، ۲۰۰۶) در بازنگری چندین مطالعه گزارش کرد که اشخاص واجد پایگاههای متفاوت از چندین جهت با یکدیگر متفاوتاند؛ برای مثال، هویت”موفق”با داشتن ظرفیت برای روابط صمیمی، انعطاف پذیری روان شناختی و مقاومت در برابر دستکاری حرمت خود؛ هویت”معوق”با اضطراب، حساسیت به مباحث اخلاقی و روابط خانوادگی دوسوگرا، هویت”بازداشته”با ارزشهای اقتدارگرا و روابط گرم خانوادگی، و در نهایت، هویت”پراکنده”با بی تفاوتی نسبت به مدرسه و روابط سرد خانوادگی مرتبط است.
همچنین واترمن (۱۹۹۹، نقل از نافو۳ و شوارتز، ۲۰۰۴) نشان داد که نوجوانان دارای هویت موفق، در مقایسه با نوجوانان دارای هویت پراکنده، تعریف خود، ثبات و حس سلامت روان شناختی بیشتری دارند.
مارسیا، اوایل نوجوانی را به صورت مرحله بههمریختگی ساختار یا ساختارزدایی۴ شکلگیری هویت توصیف میکند؛ به این معنا که به علت تغییرات سریع جسمانی، شناختی و اجتماعی، نوجوانان کم سنتر علاقهمند به تجدید نظر در ارزشها و هویتیابی دوره کودکی خود هستند (مارسیا، ۱۹۹۱، نقل از شهرآرای، ۱۳۸۴).
| ۱٫ psychosocial moratorium | ||
| ۲٫ postures |
| ۱٫ multidimensional | ۳٫ subject | ۵٫ other |
| ۲٫ multilevel | ۴٫ agent | ۶ self-directedness . |
| ۱٫ Kroger, J. | ۴٫ Fine, J. T. | ۷٫ diffused |
| ۲٫ Tan, A. L. | ۵٫ Porac, J. | |
| ۳٫ Kendis, R. J. | ۶٫ moraterium |
| ۱٫ structural | ||
| ۲٫ phenomenological | ||
| ۳٫ behavioral |
هویت: تفاوتهای جنسی و اقتصادی اجتماعی
کرامر۹ در سال ۲۰۰۰ میلادی با انتشار مقالهای به بحث در باره تفاوتهای جنسی در تحول هویت میپردازد که در اینجا به بخشهایی از آن اشاره میکنیم:
پژوهشگرانی که از نظریه پایگاه هویت استفاده کردهاند، آن را هم در مورد مردان و هم در مورد زنان به کار بردهاند لکن بین پژوهشگران از نظر اینکه آیا ساختار، فرایند و زمانبندی تحول هویت برای هر دو جنس یکسان است یا نه، عدم توافق قابل ملاحظهای وجود دارد. پژوهشگرانی که از یکسانی، حمایت میکنند، اظهار میدارند که در هر نمونه، توزیع مردان و زنان در چهار پایگاه هویت کاملاً شبیه به هم، و زمانبندی تشکل و تغییر هویت تقریباً برای مردان و زنان یکسان است. صاحبنظرانی چون آرچر (۱۹۸۹)، واترمن (۱۹۸۲) و کروگر (۱۹۹۷) در بازنگری سی سال پژوهش در حیطه هویت نتیجهگیری میکنند که تحول هویت مردان و زنان از نظر ساختار و فرایند، بسیار شبیه به هم است اما از آغاز، همانطور که مارسیا (۱۹۸۰) اشاره کرده،”سوگیری مردانه۱“در مفهوم هویت (اریکسون، ۱۹۵۰) و در پژوهشهای هویت وجود داشته است، از این حیث که هم مفهوم هویت و هم پژوهشهای هویت بر عوامل سهیم در تحول هویت مردان متمرکز بودهاند. اگرچه اریکسون در نظریهاش تجدید نظر کرد و فضای درونی[۱]۲زنان را در آن گنجاند (اریکسون، ۱۹۶۸) و پژوهشگران هویت، جنسیت، نقشهای جنسی و دیگر مسائل بین شخصی را برای سنجش تحول هویت زنان به آن افزودند (گروتوانت، ثوربک۳ و میر۴، ۱۹۸۲؛ مارسیا، ۱۹۸۰)، شکست کلی در پیدا کردن تفاوتهای جنسی در حیطههای بین شخصی هویت، رویآورد آزاد از جنسیت۵ را در مطالعه هویت، ابقا کرد. افزون بر این، حتی پژوهشگرانی که بر فقدان تفاوتهای جنسی در مقیاسهای کلی هویت تأکید کردهاند پیشنهاد میکنند که پایگاههای متفاوت هویت ممکن است مضامین روانشناختی متفاوتی را برای مردان و زنان داشته باشد.

از زاویه نظریه، مکررا تأکید شده است که برای زنان، بیش از مردان مسئله پیوند بین شخصی۶ بخش جدانشدنی تحول هویت است: برای مردان مسائل تعریف خود، جدایی، و استقلال عمل مهمتر درنظرگرفته میشود (برای مثال، گیلیگان، ۱۹۸۲، جوسلسون۷، ۱۹۷۳). این مطرح میکند که مسائل مرتبط با رابطه با دیگران ممکن است سهمی در تحول هویت زنان داشته باشد یا پیامد آن باشد. همچنین، مسائل جدایی و استقلال عمل بیشتر با تحول هویت برای مردان مرتبط باشد تا زنان. (صص.۴۳ـ۴۴)
گراف، مولیس و مولیس (۲۰۰۸، ص.۵۸) نیز در باب تفاوتهای جنسی در شکلگیری هویت اظهار میـ دارند که :

از نظر کروگر (۲۰۰۳)، تفاوتهای جنسی در شکلگیری هویت در فرهنگهای غربی از بین رفته لکن مارسیا (۱۹۹۴) بر این عقیده است که تفاوتهایی، بهویژه از نظر اکتشاف حرفهای، وجود دارد. مارسیا (۱۹۹۴) معتقد است که نوجوانان زن اغلب مشکلات بیشتری در هماهنگی خواستههایشان۸ برای عشق با خواستههایشان برای حرفه دارند. در نتیجه، برای زنان صمیمیت بیش از هویت اولویت دارد. در صورتی که برای مردان، عکس این وضع صادق است. لوکاس۱(۱۹۹۷) تشابهات و تفاوتهای مردان و زنان نوجوان را از نظر تحول هویت، پیشرفت حرفهای و جدایی روانشناختی از والدین بررسی کرد. در گروه زنان، تعهد هویت را استقلال نگرشی۲[۲]بهطور منفی پیشبینی میکرد. مردانی که از نظر عاطفی از والدینشان مستقلتر بودند، بیشتر احتمال داشت که در مرحله اکتشاف هویت به سر ببرند؛ در صورتی که مردانی که از نظر عاطفی وابسته به والدینشان بودند کمتر احتمال داشت که هویت موفق داشته باشند. کروگر (۲۰۰۷) نشان داده است که احساس پیوند با دیگری و استقلال اغلب هم در مردان دیده میشود هم در زنان، که بیشتر ناشی از تفاوتهای فرهنگی در اجتماعیشدن نقش جنسیتی و کمتر ناشی از تفاوتهای جنسی زیستشناختی است.
بهرغم پژوهشهای بسیار در باب شکلگیری هویت در نوجوانان، تعداد بسیار کمی از آنها به تأثیرات محیطهای اقتصادی اجتماعی متفاوت بر هویت نوجوان پرداختهاند. در واقع، بازنگری پیشینه پژوهشی مبیّن آن است که مطالعاتی که فرایندهای هویت را میان افراد واجد طبقه پایین اقتصادی اجتماعی بررسی کردهاند، نه تنها نادرند بلکه حقیقتاً وجود ندارند. افزون بر این، پژوهشهایی که در سالهای اخیر در مورد نوجوانان از نظر اقتصادی محروم انجام شده، بر اقلیتهای قومی متمرکز بودهاند و تمرکز در بسیاری از این مطالعات بر مفهوم هویت بهطور کلی نبوده بلکه بر هویت قومی آنها بوده است. رابطه فقر و هویت، توجه کمی را از سوی محققان تحول هویت دریافت کرده است، به استثنای دهان۳ و مکدرمید۴(۱۹۹۶) که به این نتیجه دست یافتند که اثرات سختی اقتصادی بر پیامدهای روانشناختی و رفتاری غیر مستقیم است. فقر با سطوح کمتر تحول هویت مرتبط است که بهنوبهخود با پیامدهای منفی در حوزههای حرمت خود، افسردگی، تنهایی، مصرف مواد، بزهکاری و پیشرفت تحصیلی ارتباط پیدا میکند (فیلیپس۵و پیتمن۶، ۲۰۰۳).
۳ـ۱ـ۲ـ۲ هویت و فرهنگ
فرهنگ، بنا به تعریف عبارت است از شیوه سازشیافته زندگی اشخاص که از شش مؤلفه تشکیل میشود: ۱) شیوههای مرسوم رفتار کردن؛ ۲) فرضها، انتظارات و هیجانهای زیربنایی آن رفتارهای مرسوم؛ ۳) مصنوعات۷ یا چیزهایی که برای آن اشخاص معنادارند ؛ ۴) نهادهای اقتصادی، سیاسی، مذهبی و اجتماعی؛ ۵) الگوهای روابط اجتماعی و ۶) چهارچوب فرهنگی داوری۱ ؛ یعنی، اشخاص چگونه صحبت، احساس و فکر میکنند، با دیگران ارتباط دارند و برای پیشرفت تقلا میکنند (اگبو[۳]۲، ۱۹۹۹، نقل از پچر۳ و دامونت ـ متیو۴، ۲۰۰۴).
یکی از ابعاد فرهنگی که بهطور گسترده مورد بررسی قرار گرفته، بعد جمعنگری ـ فردنگری۵ است. فردنگری در کشورهای توسعهیافته و غربی و جمعنگری در کشورهای کمتر توسعهیافته و شرقی، غالب است. هر چند چهارچوب فرهنگی جمع نگری ـ فردنگری هم به لحاظ نظری و هم روششناختی مورد انتقاد قرار گرفته است، لکن بسیاری از پژوهشگران همچنان بر این بعد ارزشی برای تبیین تفاوتهای بین فرهنگی در بازخوردهای فردی و رفتارها به دو دلیل عمده اتکا دارند: اول اینکه برای تبیین تشابهات و تفاوتها بین نظامهای فرهنگی گوناگون، نظریههای کمی وجود دارد. دوم اینکه سازههای جمعنگری و فردنگری در مشخص ساختن برخی تفاوتهای اصلی بین فرهنگهایی که در این ابعاد در حد افراطی قرار میگیرند (برای مثال ایالات متحده آمریکا و بسیاری از کشورهای آسیایی) مفید است (چان۶، فرنچ۷ و اشنایدر۸، ۲۰۰۶).
فرهنگهای فردنگر، غیرسنتی و ناهمگوناند و احتمالاً در این فرهنگها اشخاص عضو چندین گروه هستند. در مقابل، فرهنگهای جمعنگر، سنتی و همگوناند و با احتمال بیشتر، در این فرهنگها اشخاص عضو گروههای بسیار محدود هستند (هینکلی۹، مارش۱۰ و مک اینرنی۱۱، ۲۰۰۲). در فرهنگهای فردنگر، به اهدف شخصی بر اهداف جمعی اولویت داده میشوند؛ در فرهنگهای جمعنگر، بین اهداف شخصی و جمعی هیچ تمایزی وجود ندارد یا اگر تمایزی موجود باشد، اشخاص اهداف شخصی خود را فدای اهداف جمعی میکنند. افزون بر این، در این فرهنگها نتایج اعمال اشخاص بر اعضای گروه مهم است، اشخاص تمایل دارند که منابع را با اعضای گروه، تقسیم کنند، نسبت به اعضای گروه احساس وابستگی دارند و به زندگی آنها علاقهمندند. در این فرهنگها بر همنوایی با استانداردهای جمعی، وفاداری به گروه و احترام به مراجع قدرت تأکید میشود. در جوامع فردنگر، نیازها و ویژگیهای فردی، آزادی و استقلال شخصی، تحقق خود بسیار مورد تأکید است و اشخاص به داشتن استقلال عمل و خوداتکایی ترغیب میشوند (تریاندیس۱۲، ۱۹۸۹ ،۱۹۹۵).
در فرهنگهای فردنگر و جمعنگر هویت بر مبنای عناصر متفاوت تعریف میشود. در فرهنگهای فردنگر معمولاً بر عناصری از هویت که منعکسکننده مالکیتاند؛ یعنی، من چه چیزهایی دارم، من چه تجربههایی داشتهام، دستاوردهای من چیست، تأکید میشود. در فرهنگهای جمعنگر، هویت بیشتر بر حسب روابط تعریف میشود؛ یعنی، من مادر”الف”هستم، عضو”ب”هستم، و ساکن”ج”هستم. افزونبر این، ویژگیهایی که در تشکل هویت اهمیت دارند، نیز در این دو نوع فرهنگ کاملاً متفاوتاند. در اروپا و آمریکای شمالی منطقی، معقول، متعادل و منصف بودن از ویژگیهای مهم تلقی میشوند؛ در آفریقا سبک شخصی، خودبیانگری صادقانه، پیشبینیناپذیری و بیان هیجانی بیشتر ارج گذاشته میشود (تریاندیس، ۱۹۸۹).
از نظر آدامز و مارشال (۱۹۹۶) ارتباطات بین شخصی، فرهنگ، اقتصاد، سیاست و طبقه اجتماعی همگی بر تشکل هویت از خلال ارزشها و ایدئولوژیهای مشترک تأثیر میگذارد. از نظر بامیستر۱[۴](۱۹۸۶، نقل از سولومونتس ـ کاونتوری و هاری، ۲۰۰۸) جوامع متفاوت یا یک جامعه در زمانهای متفاوت، سطوح متفاوت انتخاب را در بنای هویت فراهم میآورد. بر همین منوال، چهارچوب فرهنگ ـ هویت پیشنهاد شده است (کوت،۱۹۹۶؛ کوت و لوین، ۲۰۰۲) که در آن پایگاههای هویت از نظر ساختار اجتماعی متفاوتاند. در جوامع پیشمدرن۲، انتظار میرود که افراد به واسطه پذیرش انتطارات اشخاص دیگر در پایگاه بازداشته باشند. در جوامع مدرن اولیه (اوایل مدرن۳) انتظار میرود که افراد سبک شخصی متمایزشان را دنبال کنند و بدین ترتیب، در پایگاه موفق باشند. در جوامع اواخر مدرن۴، پایگاههای پراکنده و معوق ظهور مییابند.
شوارتز، زامبونگا۵، و ویسکرچ۶(۲۰۰۸) اظهار میدارند که عاملیّت برای تحول هویت شخصی در جوامع غربی اساسی است؛ زیرا جوانان در قبال رشد مسیرهای زندگی خود مسئولیت زیادی دارند. آنها در ادامه مطرح میکنند که :
شوارتز (۲۰۰۷) در چهارچوب مفهوم تثبیت هویت۷، تعداد زیادی از ویژگیهای هویت شخصی را که با کنشوری موفقیتآمیز در جامعه بدون ساخت پسا صنعتی۸ مرتبطاند، معرفی کرده است. ویژگیهای یاد شده شامل این مواردند: تعهد در برابر مجموعه اهداف، ارزشها و باورها، دارا بودن یک احساس درونی باثبات و تلفیقیافته از خود، و توانا بودن برای استفاده از این احساس عاملیت و انسجام خود برای استفاده مؤثر از منابع اجتماعی. تثبیت هویت بیشتر در بافتهای فرهنگی غربی، بسیار فردنگر و پساصنعتی سازشی است که در آن انتخاب فرد بر اجبارهای خانوادگی و جامعه محلی اولویت دارد. در بافتهای غیرغربی، که اجبارهای دیگران بر استقلال عمل فردی مقدم است، خود عامل که ثبات در موقعیتها را ارتقا میدهد، ممکن است کمتر سازشی باشد. بدین ترتیب، ممکن است هویت شخصی در بافتهای جمعنگر غیرغربی متفاوت عمل کند. در بافتهای جمعنگر، الگوهای هویت شخصی که از آرمانهای گروهی و ساختارهای نقش اجتماعی استخراج میشوند، ممکن است از الگوهای مبتنی بر عاملیت هویت شخصی مناسبتر باشند اما این سؤال مهم باقی است که آیا جهانیشدن نیاز به کنشوری عامل را در چنین بافتهایی افزایش داده است یا اجبارهای گروهی همچنان بر انتخاب فرد و تحول او مقدماند. (صص.۶۴۱ـ۶۴۵)
از نظر شوارتز و پانتن (۲۰۰۶) در بافتهای جمعنگر شاید سازوکارهای دیگری چون تقلید و همسان ـ سازی، جانشین عاملیّت به منزله وسیلهای برای تحول احساس هویت شود و احساس هویتی که از خلال فرایندهای همسانسازی تحول یافته است، تبادلات مثبت و مولد با محیط اجتماعی را تسهیل میکند و بنابر این، چنین هویتی سازشی تلقّی شود
| ۱٫ male bias | ۴٫ Meyer, M. L. | ۷٫ Josselson, R. |
| ۲٫ inner space | ۵٫ gender-free | ۸٫ aspirations |
| ۳٫ Thorbecke, W. | ۶٫ interpersonal relatedness |
| ۱٫ Lucas | ۴٫ MacDermid, S. | ۷ artifacts |
| ۲٫ attitudinal independence | ۵٫ Phillips, T. M. | |
| ۳٫ DeHaan, L. | ۶٫ Pittman, J. F. |
| ۱٫ cultural frame of reference | ۵ Collectivism-individualism | ۹٫ Hinkley, J. W. |
| ۲٫ Ogbu, J. U. | ۶٫ Chen, X. | ۱۰٫ Marsh, H. W. |
| ۳٫ Patcher, L. M. | ۷٫ French, D. C. | ۱۱٫ McInerney, D. M. |
| ۴٫ Dumont-Mathieu, T. D. | ۸٫ Sneider, H. | ۱۲٫ Triandis, H. C. |
| ۱٫ Baumeister, R. F. | ۴٫ late-modern | ۷٫ identity consolidation |
| ۲٫ premodern | ۵٫ Zamboanga, B. L. | ۸٫ post-industrial |
| ۳٫ early-modern | ۶٫ Weisskirch, R. S. |
اندازه گیری هویت
پیش از این، به برخی سوابق تجربی در قلمرو هویت اشاره شد. در اینجا برخی از یافتههای پیشینه ای را که به اندازهگیری هویت شخصی پرداختهاند، مرور میکنیم.
بهطور عمده، دو نوع اندازهگیری در مورد هویت به کار گرفته شده است: مصاحبه و پرسشنامه (شوارتز، ۲۰۰۱).
مارسیا (۱۹۶۶) با توسل به مصاحبه نیمه ساختدار، افراد را در یکی از پایگاههای چهارگانه هویت قرار داد. قلمروهایِ مورد آزمون شامل شغل، مذهب، و سیاست بود.
گروتوانت و دیگران (۱۹۸۲، نقل از آلیسون و شولتز،۲۰۰۱)، استدلال کردند که هویت صرفاً به مؤلفه ـ های ایدئولوژیکی یا قلمروهای شغل، مذهب، و سیاست محدود نمی شود. این پژوهشگران اظهار داشتند که مهم است فرایند اکتشاف و تعهد را در روابط بین شخصی در چهار قلمروِ دوستی، روابط با غیرهمجنس، نقش جنسی، و تفریح مشخص کرد.
آرچـر (۱۹۸۲)، فلوم[۱](۱۹۹۴)، میلمان۲(۱۹۷۹) از این که قلمرو ایدئولوژیکی برای اندازهگیری هویت در اوایل دوره نوجوانی به کار رود، انتقاد کردند. از نظر این مؤلفان، هویت روابط بین شخصی در این دوره مهم است (آلیسون و شولتز،۲۰۰۱).

برزونسکی (۱۹۸۹) بر اساس الگوی سبک هویت، مقیاس خودگزارشدهی را تدوین کرده است (فهرست سبک هویت۱) که مشتمل بر چهار مقیاس است که سه مقیاس این فهرست، سه سبک هویتی را اندازهگیری
میکنند. مقیاس مستقل چهارم، مقیاس تعهد است.
آدامز (آدامز، بنیون[۲]۲، و هاه۳، ۱۹۸۹، آدامز، ۱۹۹۸)، بر مبنای چهارچوب اریکسونی، مقیاسی (مقیاس عینیِ پایگاه هویتِ من۴ـ OMEIS) را برای اندازه گیری چهار مقوله، هویت موفق، معوق، بازداشته و پراکنده، در سه قلمرو ایدئولوژیکی (شغل، مذهب، و سیاست) ساخت، که در نسخه تجدیدنظرشده ((OMEIS-II قلمروهای بین شخصی (دوستی، رابطه با غیرهمجنس، نقشهای جنسی، و تفریح) بدان افزوده شد. نسخه تجدید نظرشده از ۲۴ سؤال به ۶۴ سؤال تبدیل شد که هم هویت ایدئولوژیکی و هم هویت بین شخصی را اندازهگیری می کند.
بالسیترری۵(بالسیترری، بوش ـ راسناگل۶و گیسینگر۷، ۱۹۹۵)، مقیاس ۳۲ مادهای را فراهم کرد (پرسشنامه فرایندِ هویت من۸ـ EIPQ) که ابعاد اکتشاف و تعهد را در هشت قلمرو حرفه، سیاست، مذهب، ارزشها، خانواده، دوستی، رابطه با جنس مخالف، و نقشهای جنسی اندازه گیری میکند. مقیاس نمرههای جداگانه ای برای اکتشاف هویت و تعهد هویت به دست می دهد.
یک ردیف از مقیاسها، هویت من را بهطور کلی میسنجند (برای مثال، تان و دیگران، ۱۹۷۷). برخی دیگر مقیاسهایی هستند که تحول رواناجتماعی را بر اساس نظریه اریکسون میسنجند و زیرمقیاس هویت را با خود دارند (برای مثال، روزنتال و دیگران، ۱۹۸۱).
در باب اندازه گیری هویت در اوایل نوجوانی باید خاطر نشان ساخت که گرچه الگوی پایگاه هویت[۳](مارسیا، ۱۹۶۶) تاکنون پراستفادهترین بسط تجربی نظریه اریکسون بوده است اما بهرهگیری از این الگو در اوایل نوجوانی مناسب نیست؛ زیرا نوجوانان فرایند تحول هویت را تازه آغاز میکنند (آرچر، ۱۹۸۲) و بر اساس هیچ شیوه نظامداری که توسط یک مقیاس پایگاه هویت تشخیص داده شود، به اکتشاف نمیپردازند و احتمال ندارد که تعهدات هویتی بادوامی در آنها تحول پیدا کرده باشد. مطالعات مربوط به پایگاه هویت در بررسی فرایند تثبیت هویت در اواخر نوجوانی و بزرگسالی موفق بوده است و مقیاسهای پایگاه هویت تعدادی از حیطههای محتوایی مرتبط با اواخر نوجوانی و بزرگسالی همچون ترجیحات سیاسی، باورهای مذهبی، انتخابهای حرفهای و سبکهای رابطه را میسنجند اما مرتبط بودن این حیطهها با اوایل نوجوانی مورد سؤال قرار گرفته است (برای مثال، آرچر و واترمن۱، ۱۹۸۳، نقل از شوارتز و دیگران، ۲۰۰۹). برای مثال، در مطالعهای که آرچر (۱۹۸۲) در نمونهای از نوجوانان دوره راهنمایی و دبیرستان انجام داد، به این نتیجه دست یافت که بیشتر شرکتکنندگان (خصوصاً نوجوانان کم سنتر) فعّالیّت هویتی کمی از خود نشان میدهند.
آلیسون۲۱[۴]و شولتز۲(۲۰۰۱) در بازنگری یافتههای آرچر مشاهده کردند که حیطههای محتوایی که در مقیاسهای پایگاه هویت سنجیده میشوند، همچون انتخاب حرفهای، باورهای مذهبی و ارزشهای شخصی، احتمالاً برای نوجوانان در اوایل نوجوانی مناسب نیستند. مقیاسهایی که انسجام و سردرگمی کلّی هویت را میسنجند، برای بررسی فعّالیّت هویتی در اوایل نوجوانی مناسبترند (شوارتز و دیگران، ۲۰۰۵). چنین مقیاسهایی شاخصهایی از انسجام هویت و سردرگمی هویت را فراهم میآورند و بنابراین، بررسی میزان غلبه انسجام هویت را بر سردرگمی هویت امکانپذیر میکنند و بیشتر منعکسکننده دیدگاه اریکسون هستند تا پایگاه هویت (شوارتز و دیگران، ۲۰۰۹). اگرچه مقیاسهای اریکسونی و پایگاه هویت در اواخر نوجوانی و اوایل بزرگسالی ارتباط تنگاتنگی دارند (شوارتز، ۲۰۰۷)، مقیاسهای اریکسونی بهطور منحصر به فردی برای اندازهگیری وهلههای اولیه فعّالیّت هویتی در اوایل نوجوانی مناسباند. اتکا به مقیاسهای پایگاه هویت که برای نوجوانان بزرگتر و بزرگسالان بیشتر مناسباند، تا حدودی موجب این فرض بوده است که فعّالیّت در حیطه تحول هویت در اوایل نوجوانی بهوقوع نمیپیوندد (نقل از شوارتز و دیگران، ۲۰۰۹). با توجه به مطالب مطرح شده، در پژوهش کنونی از یک مقیاس کلّی هویت برای سنجش متغیرهای انسجام و سردرگمی هویت سود جستهایم.
۲ـ۲ـ۲ تحول رفتاری
کلیه تغییرات نوجوانان در قلمروهای جسمانی، شناختی و رواناجتماعی، آنها را آماده میسازد که رفتارهای جدیدی را طیّ گذارشان از کودکی به بزرگسالی آزمایش کنند. این آزمایشگری بهنوبهخود به آنها کمک میکند که تحولشان را در این قلمروها سازگارتر کنند. مخاطرهجویی در دوره نوجوانی، شیوه مهمّی است که نوجوانان از طریق آن هویت خود را شکل میدهند، مهارتهای تصمیمگیری جدید خود را امتحان میکنند و سنجشهایی واقعی از خود، دیگران و جهان به دست میآورند. این گونه رفتارهای اکتشافی در دوره نوجوانی، طبیعی است و نوجوانان به این آزمایشگری و کسب تجربه در مورد نتایج تصمیمگیریهایشان در موقعیتهای متفاوت نیاز دارند اما گاهی ظرفیت خود را برای این که از عهده موقعیتهای جدید برآیند، بیش برآورد میکنند و این رفتارها پیامدهای جدّی برای آنها و جامعه خواهد داشت، در چنین مواقعی با رفتارهای مشکلآفرین روبهرو هستیم (انجمن روانشناسی آمریکا، ۲۰۰۲).
در سطوری که در پی میآیند، به ترتیب به تعاریف و مفهومپردازیهای رفتار مشکلآفرین، تفاوتهای جنسی و تحولی در رفتار مشکلآفرین، تأثیر عوامل درونشخصی (هویت) بر رفتار مشکلآفرین و در نهایت اندازهگیری رفتار مشکلآفرین خواهیم پرداخت.
| ۱٫ Flum, H. | ||
| ۲٫ Meilman, P. W. | ||
| ۲٫ Bennion, L. D. | ۵٫ Balistreri, E | ۸٫ The Ego Identity |
| ۳٫ Huh, K. | ۶٫ Busch-Rossnagel, N. A | Process Questionnaire |
| ۱٫ Waterman, A. S. | ||
| ۲٫ Allison, B. N. |
دستهها، آخرینها، آمار و ابزارهای کاربردی در یک نگاه.
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید