|
|
|
رفتار مشکلآفرین: تعریفهاو مفهومپردازیها
ارائه تعریفی واحد از اصطلاح رفتار مشکلآفرین به لحاظ موضعگیریهای نظری متفاوت، دشوار است.
از نظر گالامبوس (۲۰۰۴)، رفتار مشکلآفرین برای با هم گروهبندی کردن بسیاری از فعالیتهای نوجوان که بالقوه برای او یا دیگران مشکلات یا دشواریهایی ایجاد میکنند، مورد استفاده قرار گرفته است. به بیان گالامبوس، رفتار مشکلآفرین به عنوان رفتاری که از استانداردهای خانوادگی یا اجتماعی به دور است و برای فرد یا جامعه خطر دارد، تعریف میشود که این ممکن است شامل اعمال غیرقانونی آشکار چون دزدی از مغازه یا رفتارهای به ظاهر کمتر جدی، مثل اطاعت نکردن از قوانین والدین یا مراجع مدرسه، باشد. گالامبوس همچنین به این نکته اشاره میکند که رفتار مشکلآفرین با رفتار مخاطرهجو تا حدّی همپوشی دارد اما رفتار مخاطرهجو از رفتار مشکلآفرین گستردهتر است و مخاطرههای عقلانی و بدنی را هم شامل میشود.

دیسهیون۱[۱]و پترسون۲(۲۰۰۶) بر این باورند که رفتار مشکلآفرین همان رفتار ضد اجتماعی است اما چون طیّ دوره نوجوانی رفتارهای جدیدی همچون مصرف مواد و رفتار جنسی پیش از موقع۳ به آن اضافه میشود، برای بیان این ناهمگونی، از اصطلاح کلیتر رفتار مشکلآفرین استفاده میشود. از نظر آنها، همه اشکال رفتار ضد اجتماعی یک ویژگی مشترک دارند و آن این است که قربانیان یا اشخاصی که به نوجوان نزدیکاند این رفتارها را تنفّرآور، مخرّب یا نامطلوب قلمداد میکنند. این مؤلّفان برچسبِ رفتار مشکلآفرین را از کودکی تا نوجوانی در قالب شکل ۴ـ۲ ترسیم کردهاند. در این شکل، دیدگاه کنونی راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی۴ نیز منعکس است.

جسور و جسور (۱۹۷۷، نقل از لی و دیگران، ۲۰۰۷) رفتارهای مشکلآفرین را رفتارهایی میدانند که از نظر اجتماعی یک مشکل، منبع نگرانی یا طبق هنجارهای جامعه متعارف۵، نامطلوب تعریف میشوند و وقوع آنها معمولا نوعی پاسخ مهار اجتماعی را موجب میشود. طبق این تعریف، مجموعه متنوعی از رفتارهای نوجوانان را میتوان رفتار مشکلآفرین در نظرگرفت؛ از جمله مصرف الکل، سیگار کشیدن، مصرف حشیش، مصرف داروهای غیر مجاز، رفتار بزهکارانه و شروع زودهنگام فعالیّت جنسی.
| اوایل کودکی |
اواسط کودکی |
نوجوانی |
| عدم اطاعت |
پرخاشگری آشکار و نهان |
بزهکاری |
| تضادورزی |
پرخاشگری رابطهای |
مصرف مواد |
| قشقرق |
|
رفتار جنسی مخاطرهآمیز |
اختلال تضادورزی اختلال رفتار ارتباطی
شکل ۴ـ۲٫ برچسب رفتار مشکلآفرین از کودکی تا نوجوانی (اقتباس از دیسهیون و پترسون، ۲۰۰۶، ص.۵۰۵ )
آخنباخ و ادلبروک (۱۹۸۷، نقل از استاینبرگ، ۲۰۰۵)، سه مقوله از رفتارهای مشکلآفرین را در دوره نوجوانی متمایز ساختهاند: مشکلات درونیسازیشده، مشکلات برونیسازیشده، و سوء مصرف مواد. مقوله اخیر به مصرف سازشنایافته مواد شامل الکل، نیکوتین، حشیش، کوکایین و الاسدی۱، داروهای محرّک یا مسکّن اطلاق میگردد. مشکلات”درونیسازیشده”، مشکلاتی را دربرمیگیرند که جهتگیری آنها به طرف درون شخص نوجوان است و به شکل استیصال عاطفی و شناختی متظاهر میگردند؛ از جمله افسردگی، اضطراب یا هراس. مشکلات”برونیسازیشده”، مشکلاتی هستند که جهت آنها به بیرون از شخص نوجوان است و در قالب مشکلات رفتار ارتباطی متظاهر میگردند؛ از جمله بزهکاری، پرخاشگری ضد اجتماعی، و غیبت غیر موّجه از مدرسه. ونگبای[۲]۲، برگمن۳ و مگنسون۴(۱۹۹۹) به مشکلاتی در نوجوانان اشاره میکنند که کاملاً در این سه مقوله نمیگنجند؛ از جمله مشکلات تحصیلی (برای مثال، انگیزش ضعیف)، مشکلات با گروه همسال (محبوبیّت کم، مهارتهای اجتماعی ضعیف)، و مشکلات توجه.
همانطور که ملاحظه شد، در دوره نوجوانی، رفتارهای گوناگونی را میتوان مشکلآفرین نامید. در فصل اول در بخش تعاریف عملیاتی متغیّرها بیان شد که در پژوهش حاضر رفتار مشکلآفرین برونیسازیشده بر
اساس رفتار پرخاشگرانه، رفتار نقض قانون و مشکلات توجه تعریف شده است.
در ادامه، نظریّه رفتار مشکلآفرین، الگوی تبادلی۱ مشکلات رفتار ارتباطی، الگوی بوم شناختی و الگوی بومشناختی تحولی را که به تبیین رفتار مشکلآفرین میپردازند، توضیح خواهیم داد.
۱ نظریّه رفتار مشکلآفرین
جسور و جسور (۱۹۷۷، نقل از دورکین۲، ۱۹۹۵) یک الگوی روانشناختی اجتماعی تحولی را از تقابل عواملی که فرض میداشتند پدیدآیی رفتار مشکلآفرین را در نوجوانی تبیین میکنند، پیشنهاد کردند (شکل۵ـ۲). همانطور که در شکل ۵ـ۲ نشان داده شده است، این عوامل، متغیرهای پیشایندی که بافت تحولی نوجوان را تشکیل میدهند (شامل وضعیت و ساختار خانوادگی، تأثیرات جامعهپذیری)، متغیرهای روانشناختی اجتماعی (شامل شخصیت فرد، ادراک او از محیط اجتماعی) و مجموعهای از انتخابهای رفتاری در دسترس نوجوان را شامل میشود. برخی از این انتخابها از سوی مرجع بزرگسال مجاز شمرده میشوند (همچون عملکرد تحصیلی) و پارهای دیگر مجاز شمرده نمیشوند (همچون کشیدن مواد مخدر) (دورکین، ۱۹۹۵).
همانطور که ملاحظه میشود، برخی از کمانهای الگو، دو طرفهاند. این امر مبیّن آن است که مؤلفان به یک دیدگاه تعاملی قائلاند؛ یعنی، معتقدند که رفتار، شخصیت و ادراکهای فرد از محیط، روابط متقابل دارند. طبق دیدگاه این مؤلفان، این رفتارها مشکلآفرین هستند، اما کنشی هم دارند؛ به عبارت دیگر این رفتارها فرد را بر میانگیزند تا برخی از چالشهای اصلی گذرهای دوره نوجوانی را حل کند و استقلال عمل فرد را در زندگیاش افزایش میدهند. این مؤلفان، برای توصیف گرایش برخی نوجوانان به زیر پا گذاشتن پیش از موقع قواعد رفتار مرتبط با سن، مفهوم مهم”آمادگی گذر۳[۳]“را ارائه کردند و استدلال میکنند که هر چه آمادگی گذر بیشتر باشد، احتمال اشتغال زودهنگام به رفتار گذر بیشتر است (همان منبع).
کوستا (۲۰۰۸) در باب نظریه رفتار مشکلآفرین اظهار میدارد که:
نظریه رفتار مشکلآفرین یک چهارچوب مفهومی روانشناختی چند متغیّره و نظامدار است که در ابتدا از مفاهیم ارزش و انتظارِ راتر۴ (۱۹۵۴، ۱۹۸۲) و مفهوم هنجارگسیختگیِ۵ مرتون۶ (۱۹۵۷) نشئت گرفت. فرض بنیادی نظریه این است که رفتار، نتیجه تعامل شخص ـ محیط است. در این نظریّه، سه نظام عمده از متغیّرهای تبیینی۷ مشخّص شده است: نظام محیط ادراکشده، نظام شخصیّت، و نظام رفتاری. هر نظام از متغیّرهایی تشکیل میشود که از آنها به عنوان مشوّق۸ رفتار مشکلآفرین یا مهارکننده این رفتار بهره گرفته میشود. تعادل بین مشوّقها و مهارکنندههاست که میزان آمادگی برای رفتار مشکلآفرین در هر نظام را تعیین میکند.
| ساختار اجتماعی جمعیتشناختی
تحصیلات پدر
شغل پدر
مذهب پدر
تحصیلات مادر
مذهب مادر
شاخص هالینشد
ساختار خانواده ت
|
| جامعهپذیری
جهانبینی والدین
باورهای سنتی مادرانه
دینداری مادرانه
تحمل انحراف مادرانه
باورهای سنتی پدرانه
دینداری پدرانه
جو خانه
دستورالعملهای مهاری مادرانه
تعامل عاطفی مادرانه
تاثیر همسال
دستورالعملهای مهاری مادرانه
تعامل عاطفی مادرانه
تاثیر همسال
رغبتهای دوستان
تاثیر رسانه
علاقه به تلویزیون ث
|
| نظام شخصیت
ساختار توحید انگیزشی
ارزش قائل شدن برای پیشرفت تحصیلی
ارزش قائل شدن برای استقلال
ارزش قائل شدن برای عاطفه
تفاوت ارزش استقلال ـ پیشرفت
انتظار پیشرفت تحصیلی
انتظار استقلال
انتظار عاطفه
ساختار باور شخصی
انتقاد اجتماعی
بیگانگی
حرمت خود
مسند مهارگذاری درونی و بیرونی
ساختار مهار شخصی
تحمل نگرشی انحراف
مذهبی بودن
تفاوت کنشهای مثبت ـ منفی الف
|
| نظام ادراک شده محیط
ساختار با واسطه
حمایت والدین
مهارهای والدین
حمایت دوستان
مهارهای دوستان
هماهنگی والد ـ دوستان
تأثیر والد ـ دوستان
ساختار بدون واسطه
تأیید رفتار مشکلآفرین از سوی والد
تأیید رفتار مشکلآفرین از سوی دوستان
الگوهای فراهم شده رفتار مشکلآفرین از سوی دوستان ب
|
| نظام رفتار
ساختار رفتار مشکلآفرین
مصرف حشیش
آمیزش جنسی
اعتراض فعال
مشروب خوری
مشروب خوری مشکلآفرین
رفتار کلی
شاخص رفتار مشکلآفرین چندگانه
ساختار رفتار متعارف
حضور در کلیسا
عملکرد تحصیلی پ
|
| شکل ۵ـ۲ ساختار مفهومی نظریه رفتار مشکلآفرین (جسور و جسور، ۱۹۷۷، اقتباس از دورکین، ۱۹۹۵، ص.۵۶۲ ) |
مفاهیم تشکیلدهنده نظام محیط ادراکشده شامل مهارهای اجتماعی، الگوها و حمایت هستند. دو دسته متغیّر در این نظام متمایز میشوند: متغیّرهای نزدیک (برای مثال، الگوهای گروه همسال برای مصرف مواد) که مستقیماً حاکی از رفتاری خاصاند و متغیّرهای دور[۴] (برای مثال، حمایت والدین) که در زنجیره علّی دورتر و مستلزم پیوند نظری با رفتار هستند. آمادگی برای رفتار مشکلآفرین در نظام محیط ادراکشده شامل مخالفت کم والدین در مورد رفتار مشکلآفرین، تأیید زیاد رفتار مشکلآفرین از سوی گروه همسال، مهار و حمایت کم والدین، مهار کم گروه همسال، الگوهای زیاد گروه همسال برای رفتار مشکلآفرین، هماهنگی[۵] کم بین انتظارات والد و همسال، و تأثیر کم والدین (در مقایسه با تأثیر گروه همسال) هستند. مفاهیم تشکیلدهنده “نظام شخصیّت” شامل مجموعهای از متغیّرهای اجتماعی شناختی و نسبتاً بادوام مرتبط با هم، یعنی، ارزشها، انتظارات، باورها و نگرشهاست که یادگیری اجتماعی و تجربه تحولّی را منعکس میسازد. آمادگی داشتن برای رفتار مشکلآفرین در نظام شخصیّت، ارزش کم قائل شدن برای پیشرفت تحصیلی، در نظرگرفتن ارزش زیاد برای استقلال، انتقاد اجتماعی بیشتر، بیگانگی زیادتر، حرمت خود کمتر، و دینداری کمتر را دربر میگیرد. مفاهیم تشکیلدهنده”نظام رفتار” شامل هم رفتارهای مشکلآفرین و هم رفتارهای متعارف است. مصرف الکل، سیگار کشیدن، مصرف حشیش و دیگر مواد غیر قانونی، رفتارهای بزهکارانه و دیگر اعمال خدشهدارکننده هنجار، رانندگی مخاطرهآمیز و آمیزش جنسی پیش از موقع از رفتارهای مشکلآفرین محسوب میشوند. اقدام به یک رفتار مشکلآفرین به لحاظ ارتباط با بومشناسی اجتماعی نوجوان و فرصتهای سازمانیافته از نظر اجتماعی برای یادگیری و تمرین آنها با یکدیگر، احتمال مشارکت در رفتارهای مشکلآفرین دیگر را افزایش میدهد. رفتارهای متعارف، رفتارهایی هستند که از نظر اجتماعی برای نوجوان تأیید شده و از نظر هنجاری مورد انتظارند. آمادگی برای رفتار مشکلآفرین در نظام رفتار به صورت شرکت در دیگر رفتارهای مشکلآفرین و شرکت کم در رفتارهای متعارف است. بهطور خلاصه، در هر نظام تبیینی، تعادل مشوّقها و مهارهاست که آمادگی رواناجتماعی برای شرکت در رفتار مشکلآفرین را تعیین میکند. تعادل مشوّقها و مهارها در سه نظام سطح کلّی آمادگی برای رفتار مشکلآفرین یا عدم متعارف بودن[۶] رواناجتماعی را مشخص میسازد. (صص.۳ـ۱۰)
در سالهای اخیر، نظریّه رفتار مشکلآفرین گسترش یافته و عوامل حفاظتکننده و عوامل خطرآفرین را دربرگرفته است (جسور، ۱۹۹۱، نقل از کوستا، ۲۰۰۸). پیشتر گفتیم که متغیّرهای نظریّه رفتار مشکلآفرین یا مهارکننده رفتار مشکلآفریناند یا مشوّق آن. مهارکنندهها، شبیه عوامل حفاظتکننده و مشوّقها، همتراز با عوامل خطرآفرین محسوب میشوند. نقش عوامل حفاظتکننده، کاهش احتمال شرکت در رفتار مشکلآفرین و فراهم کننده الگوهایی برای رفتار مثبت و جامعهپسندانه۱ (برای مثال، الگوهای گروه همسال برای پیشرفت تحصیلی)، مهارهای شخصی و اجتماعی در مقابل رفتار مشکلآفرین (برای مثال، عدم تحمّل نگرشی انحراف۲)، حمایت والدین برای حفظ تعهد جامعهپسندانه (برای مثال، علاقه والدین به فعالیّتهای تحصیلی و حمایت از آن) است. در مقابل، نقش نظری عوامل خطرآفرین، افزایش احتمال شرکت در رفتار مشکلآفرین، فراهم آوردن الگوهایی برای رفتار مشکلآفرین (برای مثال، الگوهای گروه همسال برای مصرف الکل)، فرصت بیشتر برای شرکت در آن (برای مثال، در دسترس بودن مواد مخدّر)، و آسیبپذیری شخصی و بافتی برای وقوع رفتار مشکلآفرین (برای مثال، فرصتهای محدود ادراکشده برای موفقّیّت در زندگی، فشار گروه همسال برای مصرف مواد) است. چهارچوب جدید مفهومی حفاظتکننده/خطرآفرین، با درنظرگرفتن نه تنها اندازههای تفاوتهای فردی (برای مثال، نگرشها، ارزشها و باورها)، بلکه مجموعه جامعتری از اندازههای اجتماعی چندگانه که در بومشناسی زندگی روزانه نوجوان برجستهاند، یعنی، خانواده، گروه همسال، مدرسه و محله. دامنه گستردهتری از متغیّرها را دربر میگیرد (کوستا، ۲۰۰۸).
جسور و جسور (۱۹۷۷، نقل از همفیل۳[۷]و دیگران، ۲۰۰۷) وجود یک نشانگان رفتار مشکلآفرین۴ را مطرح ساختهاند. آنها فرض میدارند که یک نشانگان منفرد و به هم مرتبط از انحراف وجود دارد که طیف وسیعی از رفتارهای مشکلآفرین را دربر میگیرد. بنابراین، فرض میشود که مصرف مواد، مشکلات تحصیلی، بزهکاری و رفتار جنسی مخاطرهآمیز همگی یک نشانگان واحد را منعکس میسازند. جسور و همکارانش بر مبنای مشاهداتشان فرض میدارند که رابطه میان رفتارهای مشکلآفرین گوناگون از یک سازه زیربنایی یا متغیر پنهان”عدم متعارف بودن” شخصی و اجتماعی در دوره نوجوانی نشئت میگیرد.
در سه دهه گذشته پژوهشهای طولی و مقطعی در آمریکا این نظریه را تأیید کردهاند (وازونی و دیگران، ۲۰۰۹). نتایج تحقیق وازونی و دیگران (۲۰۰۹) در نمونه سویسی و گرجستانی و همینطور تحقیق جسور و دیگران (۲۰۰۳) در نمونههای چینی و آمریکایی، شواهدی دال بر تأیید این نظریه را ارائه کردهاند. لکن برخی دیگر از پژوهشگران بر مبنای دادههای تجربی، استدلال میکنند که رفتارهای مشکلآفرین از عواملی چندگانه تشکیل میشوند (برای مثال، ابوت[۸]و دیگران، ۱۹۹۱؛ گیلمور۲و دیگران، ۱۹۹۱، نقل از همفیل و دیگران، ۲۰۰۷).
۲ الگوی تبادلی
داج و پتیت (۲۰۰۳) بر مبنای یافتههای به دستآمده از پژوهشهایی که در باب مبناهای تحوّل ضد اجتماعی انجام شدهاند، یک الگوی پویای زیسترواناجتماعیِ تحوّلِ مشکلات رفتار ارتباطی مزمن نوجوانان را ارائه کردهاند. این مؤلفان پیشنهاد کردهاند که تعامل غیرخطّی۳، قویترین پیشبینیها را بین عوامل فراهم میآورد؛ تجربههای زندگی، اثرهای عامل آمادگیهای۴ زیستشناختی و عامل بافت اجتماعی فرهنگی۵را واسطهگری میکند و واسطهگر معمول و مستقیم کلیّه متغیّرهای پیشبینیکننده، الگوی اکتسابی۶ پردازش اطلاعات اجتماعی است. در شکل ۶ـ۲، مؤلفههای این الگوی تحولی نمایش داده شدهاند.
بر مبنای این الگو، برخی از کودکان با آمادگیهای عصبی، هورمونی و روانفیزیولوژیکی و در بافتهای اجتماعی فرهنگی زاده میشوند که آنها را در مسیر تحولی مشکلات رفتار ارتباطی در زندگی قرار میدهد. البتـه این آمـادگیها و بـافتها مـیتـوانند پیامـدهای بسیاری داشته باشند. دوم آنکـه این عوامل باواسطه
شکل ۶ـ۲٫ الگوی زیسترواناجتماعی تحّول مشکلات رفتار ارتباطی مزمن نوجوان (اقتباس از داج و پتیت، ۲۰۰۳، ص.۳۵۱)
معمولاً کودک را به سمت تجربههای زندگیِ واجد خاستگاه پرخاشگرانه۱[۹]، همچون انضباط خشن۲، غفلت عاطفی۳، یا فقدان آموزش از سوی والدین در تعاملهای آنها با کودک در دوره نوپایی۴، هدایت میکنند. آنها همچنین معمولاً موجب میشوند که کودک در دوره پیشدبستان با گروه همسال و خواهران و برادران پرخاشگر تعارضهایی پیدا کند (داج و پتیت، ۲۰۰۳).
به هر حال، کودک در آغاز دبستان وارد نقطهای انتقالی۵ در مسیر تحول خود میشود. این زمانِ گذر، تغییر و فرصت برای تجدید سازمان مسیر زندگی است. متأسفانه کودکِ در خطرِ ابتلا به مشکلات رفتار ارتباطی در دوره نوجوانی، در حالی وارد دبستان میشود که فاقد آمادگی تحصیلی و اجتماعی است و احتمال دارد از سوی گروه همسال کلاس اول طرد شود و شاید مورد سرزنش معلم قرار گیرد. این تجربههای اولیه انضباط خشن و غفلت از سوی والدین و تجربههای شکست اجتماعی و تحصیلی اثرهای طنیناندازی بر کودک در نقطه انتقالی بعدی تحوّل، یعنی، انتقال به مدرسه راهنمایی در شروع بلوغ، دارد. این دوره، امکانات جدیدی را برای تغییر مسیر زندگی ایجاد میکند. علاوه بر این، کودکِ در معرضِ خطر، احتمالاً بافت اجتماعی دوره نوجوانی خود را از طریق اجتناب از ارتباط با گروه همسال عادی شکل میدهد و در عوض برای دریافت حمایت به گروه همسال منحرف۶ روی میآورد. والدین این کودک یاد میگیرند که بر امور کودک کمتر نظارت داشته باشند تا از تعارضهای مخرّب اجتناب کنند. نتیجه این میشود که کودک هرگز مهارتهای لازم برای عبور کردن از دنیای نوجوانی را یاد نمیگیرد. بدین ترتیب آمادگیهای زیستشناختی، بافتهای اجتماعی فرهنگی و تجربههای زندگی بهطور متقابل بر یکدیگر تأثیر میگذارند (همان منبع).
در نهایت، کودک ساختارهای دانشی۷ را کسب میکند که عبارتاند از: طرحوارههای رابطهای۸ خصومت۹، الگوهای تفکر پرخاشگرانه۱۰، الگوهای فعّال۱۱ روابط بینشخصی خصمانه، قواعد رهنمودی۱۲ که پاسخدهی سریع دفاعی و نه تعمّق آهسته را دربر میگیرند. وقتی کودک با یک موقعیّت اجتماعی مشکلساز روبهرو میشود، نمیتواند به سرنخهای۱۳ اجتماعی مربوط توجه کند و به سرعت در مورد گروه همسال و بزرگسالان بهطور خصمانه اسناد میکند و به پاسخهای پرخاشگرانه دست میزند. او این پاسخها را بهطور برانگیخته و بدون تفکّر در مورد پیامدهایشان میدهد یا پیامدهای احتمالی آنها را به منزله پاسخهای پذیرفتنی ارزشیابی میکند و آنها را بر میگزیند. وقتی این کودک به نوجوانی میرسد، احتمال زیادی دارد که به وسیله یک همسال طعنهزن، یک معلّم متخاصم یا یک پلیس تهدیدکننده، به شدت عصبانی شود (همان منبع).
همانطور که ملاحظه شد، در الگوی داج و پتیت (۲۰۰۳) به عوامل درونشخصی به عنوان عوامل واسطهگر توجّه شده است. برای تدوین الگوی پیشنهادی پژوهش حاضر، این الگو مدّ نظر قرار گرفته است.
| ۱٫ Dishion, T. J. |
۴٫ Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders |
| ۲٫ Patterson, G. R. |
۵٫ conventional |
|
| ۳٫ precocious sexual behavior |
|
|
| ۱٫ lysergic acid diethlamide(LSD) |
۳٫ Bergman, L. R. |
| ۲٫ Wangby, M. |
۴٫ Magnusson, D |
| |
|
|
| ۱٫ transactional model |
۴٫ Rotter, J.B. |
۷٫ explanatory |
| ۲٫ Durkin, K. |
۵٫anomie |
۸٫ instigator |
| ۳ transition proneness |
۶٫ Merton, R.K. |
|
- distal
- compatibility
- unconventionality
| ۱٫ prosocial |
|
|
| ۲٫ attitudinal intolerance of deviance |
|
| ۳٫ Hemphill, S. A. |
|
|
| ۴٫ problem behavior syndrome |
|
| ۱٫Abbott, R.D. |
۳٫nonlinear |
۵٫socialcultural |
| ۲٫Gillmore, M.R. |
۴٫predispositions |
۶٫acquired |
| ۱٫ aggressogenic |
۶٫ deviant peers |
۱۱ working models |
| ۲٫ harsh |
۷٫ knowlege structures |
۱۲٫ heuristics. |
| ۳٫ emotional neglect |
۸٫ relational schemas |
۱۳٫ cues |
| ۴٫ toddlerhood |
۹٫ hostility |
|
| ۵٫ switchpoint |
۱۰٫ aggressive scripts |
|
:: بازدید از این مطلب : 65
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 26 شهریور 1400 |
|
|
الگوی بوم شناختی
دیسهیون و پترسون (۲۰۰۶) الگویی از تحول رفتار ضد اجتماعی ارائه کردند که بنا به اظهار آنها توان کاربرد عمومی دارد و میتوان در درمان و پیشگیری از رفتار مشکلآفرین در کودکان و نوجوانان از آن سود جست (شکلهای۷ـ۲ و ۸ـ۲).
همانطور که در شکل ۷ـ۲ نشان داده شـده است، سه حیطه گسترده از سازهها برای تبیین زمـان آغاز و شدت رفتار ضد اجتماعی در الگوی بومشناسی مورد استفاده قرار میگیرند.

“پویاییهای رابطه۱“، مقدمتاً بر تعامل با والدین، خواهران و برادران و همسالان به عنوان بافتهایی که آموزش بدون واسطه برای یادگیری و ابقای رفتار ضد اجتماعی از کودکی تا بزرگسالی را فراهم میآورند، تأکید دارند. “موقعیت رفتار۲“، ویژگیهای بافتهایی را توصیف میکند که به روابط تأثیرگذارنده بر رفتار مشکلآفرین ساخت میدهند.”خودنظمجویی۳“توانایی فرد را توصیف میکند برای آنکه از نظر اداره امور روزمره، تنظیم هیجانات، مهار تفکر نارساکنشور۴ و انتخاب محیطهای مساعد با رفتار معطوف به هدف، خودهدایتگر شود. افزون بر این سه حیطه، بافت فرهنگی به عنوان یک متغیر مشروط۵[۱] در نظرگرفته میشود (دیسهیون و پترسون، ۲۰۰۶).
|
موقعیتهای رفتار
خانه مدرسه
محله
|
| پویاییهای رابطه
همسر همسال
خواهر و برادر معلم
والدین
|
شکل ۷ـ۲٫ بوم شناسی رفتار ضد اجتماعی (اقتباس از دیسهیون و پترسون، ۲۰۰۶، ص.۵۱۳)
شکل ۸ـ۲ الگویی را نشان میدهد که دیسهیون و پترسون (۲۰۰۶) بر اساس پژوهشهای انجام شده در باب رفتار ضد اجتماعی تدوین کردهاند. این صاحبنظران در تدوین این الگو چهار نکته را مطرح میکنند:
- اگرچه رفتار ضد اجتماعی از نظر روانسنجی سازهای باثبات است، درک فرایند تحولی و تفاوت ـ های جنسیتی برای درنظرگرفتن اشکال خاص رفتار ضد اجتماعی از جمله تمایزات بین پرخاشگری آشکار و پنهان، مفید به نظر میرسد.
- پویاییهای تعامل والد ـ کودک و مدیریت خانواده در تعیین مسیر تحول رفتار مشکلآفرین در اوایل و اواسط کودکی و نیز نوجوانی نقش مهمی بازی میکند و پژوهشهای مداخلهای، آشکار ساخته که تمرکز هدف این مداخلات بر شیوههای والدگری، خطر ابتلا به این رفتارها را در کودک و نوجوان کاهش میدهد.

- تأثیرات همسال در حال حاضر یک موضوع غالب در علتشناسی رفتار ضد اجتماعی است که در اوایل کودکی آغاز میشود و طیّ نوجوانی افزایش مییابد. پژوهشهای مداخلهای بر تأثیر همسال در افزایش رفتار مشکلآفرین نوجوان تأکید دارند.
- پژوهشهای علوم عصبی و تحوّلی در درک پیوند اساسی مغزـ رفتار که پیدایش و رشد مهار اجرایی و نهایتاً خودنظمجویی را تبیین میکنند، در حال همگرایی هستند.
| موقعیتهای رفتاری
خانه
محله
مدرسه
|
| ائتلاف با همسال و خواهر و برادر |
شکل ۸ـ۲ الگوی تحول و بوم شناسی رفتار ضد احتماعی (اقتباس از دیسهیون پترسون، ۲۰۰۶، ص.۵۳۲)
در شکل ۸ـ۲ خطوط پیوسته مبیّن فرضیههایی هستند که پژوهشهای طولی و مداخلهای گذشته آنها را تأیید کرده است. خطوط نقطهچین فرضیههایی هستند که به آزمونگری بیشتری نیاز دارند.
- الگوی بومشناختی تحوّلی
الگوی بومتحوّلیِ تحوّلِ کودک و نوجوان، چگونگی ارتباط درونی عوامل متفاوت محیطی حفاظتکننده و خطرآفرین رفتارهای مشکلآفرین را در اشخاص جوان و خانوادههایشان، تبیین میکند (شاپوچنیک و کوتس ورت، ۱۹۹۹، نقل از شوارتز، پانتن، شاپوچنیک و کوتس ورت، ۲۰۰۳).
این نظریه بر مبنای سه مؤلفه مهم بنا شده است که با هم ارتباط درونی دارند. این سه مؤلفه عبارت ـ اند از: الف) مؤلفه اجتماعی ـ بومشناختی که بر عوامل بافتی همچون خانواده، همسالان و مدرسه متمرکز است؛ ب) مؤلفه تحوّلی که بر تغییرات در افراد و بافتهایشان در طیّ زمان تأکید دارد؛ و پ) مؤلفه اجتماعی تعاملی که شیوههایی را مشخص میکند که به واسطه آنها، فرایندهای بومشناختی برای ایجاد پیامدهای رفتاری و رواناجتماعی با یکدیگر تعامل دارند (شوارتز و دیگران، ۲۰۰۶). شکل ۹ـ۲ ماهیت آشیانشده و متحدالمرکز نظریه بومتحولی را در مورد رفتار مشکلآفرین نشان میدهد (اقتباس از پانتن، شوارتز، سالیوان، پرادو، شاپوچنیک،۲۰۰۴، ص.۵۵۰).
| میاننظام خانواده- همسال
نظارت والدین بر همسالان
نظارت بر فعالیتهای همسالان نوجوان
|
| خردهنظام خانواده
ارتباط والد- نوجوان درمورد مسائل جنسی
پیوند/ رابطه والد- نوجوان
حمایت نوجوان از سوی خانواده
تعارض خانوادگی
|
| خردهنظام مدرسه
پیوند با مدرسه
پیشرفت تحصیلی
|
| خردهنظام همسال
مصرف مواد با دوستان
دوستان فعال از نظر جنسی
دوستان جامعهپسند
|
| میاننظام خانواده- مدرسه
مشارکت والدین نر مدرسه
نظارت بر تکالیف درسی
|
| بروننظام
حمایت اجتماعی والدین
تنیدگی حرفهای والدین
|
شکل ۹ـ۲ الگوی بوم تحولی (اقتباس از پانتن و دیگران،۲۰۰۴، ص.۵۵۰)
شوارتز و دیگران (۲۰۰۳) سه مؤلفه الگوی بومتحولی را به شرح زیر توضیح میدهند:
“مؤلفه اجتماعی ـ بومشناختی” بر دیدگاه بومشناختی برونفن برنر مبتنی است.”خردهنظامها” حیطههایی اجتماعی هستند که کودک بهطور مستقیم در آنها مشارکت دارد؛ نظیر خانواده، همسالان و مدرسه. اگرچه کلیه خردهنظامها مهم هستند، در نظریه بومتحولی، خانواده بیشترین تأثیر را بر کودکان و نوجوانان دارد. عواملی چون انسجام، تعارض و ارتباط خانوادگی برخی از مهمترین پیشبینیکنندههای تحول مثبت و تحول منفی در دوره کودکی و نوجوانی محسوب میشوند. یک خانواده منسجم، هماهنگ و با ارتباط خوب، احتمالاً کودکان و نوجوانان شایسته و خوب تربیت میکند؛ در صورتی که یک خانواده واجد تعارض، نامنسجم و با ارتباط ضعیف، کودکان و نوجوانان دارای مشکلات رفتاری به بار میآورد. افزون بر این، شیوه کنشوری کودک و نوجوان در بافت همسال و مدرسه بهطور گسترده تحت تأثیر ماهیت مهارتهای رابطهای است که او در خانواده یادگرفته است. در نتیجه، انتخاب همسال تابعی از کیفیت روابط درون خانواده است؛ برای مثال، کودکان و نوجوانان متعلق به خانوادههای نامنسجم و دارای تعارض، مستعد انتخاب همسالان منفی هستند.
“میاننظامها”، ارتباطهای بین قلمروهای فردی نوجوان را دربر میگیرند، نظیر مشارکت والدین در فعالیتهای تحصیلی و نظارت بر همسالان نوجوان. مشارکت فعال والدین در قلمرو تحصیلی نوجوان و قلمرو همسال، نوجوان را در مقابل خطر انجام دادن رفتار مشکلآفرین محافظت میکند.
هر چه ارتباط بین بافتهایی که نوجوان را احاطه کردهاند، به خصوص بین خانواده و همسال و بین خانواده و مدرسه مثبتتر و متعددتر باشد، خطر مشارکت نوجوان در انجام رفتار مشکلآفرین کمتر میشود.
“بروننظامها”از ساختارها واثرهای درون بومشناسی اجتماعی تشکیل میشوند که بر نوجوان تأثیر مستقیمی ندارند بلکه بیشتر بر افراد دیگری که بهنوبهخود بر کودک تأثیر دارند، اثر میگذارند؛ برای مثال، زندگی والد، مانند کیفیت حمایت اجتماعی یا سطح تنیدگی شغلی او، توانایی والد را برای آنکه با نوجوان ارتباط مؤثری داشته باشد، مشوق او باشد و انضباط او را مدیریت کند، ارتقا میدهد یا به تأخیر میاندازد. والدینی که به منابع کافی دسترسی دارند، بیشتر احتمال دارد که با نوجوان تعامل مثبت داشته باشند؛ در صورتی که والدین دارای منابع بسیار کم (برای مثال از حیث حمایت اجتماعی یا مالی) یا بدون منبع، بیشتر احتمال دارد که در مهارتهای والدگری خود نقص داشته باشند. بروننظامها همچنین افرادی به غیر از والدین را دربر میگیرند؛ برای مثال، رویدادهایی که در زندگی همسالان یا معلمان اتفاق میافتند، احتمالاً بر میزان تشویق و حمایت آنها از نوجوان تأثیر میگذارند.
“کلاننظام” از شبکهای از آرمانها و آیینهای اجتماعی، سیاسی و فلسفی تشکیل میشود که یک فرهنگ، گروه قومی یا جامعه خاصی رامشخص میسازد. کلاننظام، رفتارها، تعاملها و روابطی را که در یک بافت فرهنگی خاص پذیرفتنی و در بافتی دیگر غیرقابل قبولاند، تعریف میکند. برای مثال، این که یک فرد ۲۵ ساله در خانه با والدین خود زندگی کند، ممکن است در بسیاری از خانوادههای اسپانیایی یک عمل هنجاری باشد اما در فرهنگ آمریکایی از نظر تحولی مناسب نباشد. افرادی که از آرمانهای فرهنگی کلاننظامی تبعیت میکنند، بیشتر احتمال دارد که از دیگر سطوح نظام حمایت دریافت کنند تا افرادی که سبک زندگی، باورها یا موقعیت اجتماعیشان آنها را از کلاننظام غالب جدا میسازد.
دومین مؤلفه به تغییر در “تعاملهای شخص ـ محیط” طی زمان اشاره دارد. بر اساس نظریه بومتحولی، سازمان، ساختار وکنشوری شخص و بومشناسی اجتماعی او طیّ زمان، غیرقابل تمایز و جدانشدنی هستند. این نظریه متمرکز است بر این که چگونه قلمروهای متفاوتِ مؤثر بر تحول در لحظههای زمانی متفاوت مهم میشوند و چگونه روابط بین قلمروهای متفاوت (برای مثال خانواده، همسال) طیّ زمان تغییر میکنند. این تغییرات در سازمان و ساختار محیط اجتماعی کودک، توان بالقوهای دارند؛ زیرا بر تحول کودک به شیوههای متعدد تأثیر میگذارند. برای مثال، اثرهای همسالان منفی و تحول اجتماعی کودک بهطور چشمگیری بین مدرسه ابتدایی و مدرسه راهنمایی تکامل و بسط مییابد. در مدرسه ابتدایی، همسالان منفی از رفتار پرخاشگرانه و بیادبانه پشتیبانی میکنند؛ در حالی که در مدرسه راهنمایی، همسالان منفی نه تنها از این رفتارها بلکه از مشارکت در بزهکاری، مصرف مواد و رفتار جنسی مخاطرهآمیز نیز حمایت میکنند.
ردیابی تحول بهنجار از کودکی تا نوجوانی، به بهترین نحو تغییرات در چگونگی تأثیر محیط اجتماعی بر تحول کودک را توصیف میکند. در کودکی، بافت بومتحولی تقریباً بهطور انحصاری در خردهنظام خانواده قرار دارد. در نتیجه، میاننظام (برای مثال، ارتباطهای والد ـ مدرسه و والد ـ همسال) حداقل تأثیر را دارد اما بروننظام (برای مثال، شبکه حمایت اجتماعی والدین) میتواند برای بومشناسی اجتماعی کودک بسیار مهم باشد. در اوایل و اواسط کودکی، حیطه مدرسه از اهمیت بیشتری برخوردار است. تعاملهای کودک با همکلاسیها و معلمان (یعنی، خرده نظام مدرسه) و تعاملهای والدین با معلمان و دیگر کارکنان مدرسه (یعنی، میاننظام والد ـ مدرسه) بهطور فزایندهای به عوامل مهم مؤثر بر احتمال افزایش پیامدهای منفی و حفاظتکننده در مقابل این پیامدها تبدیل میگردند. متعاقباً، نوجوانی با اهمیت بیشتر خردهنظام همسال و در نتیجه، افزایش اهمیت و پیچیدگی فرایندهای خطرآفرین و حفاظتکننده در میاننظام خانواده ـ همسال (برای مثال، مدیریت و نظارت والدین در باب همسالان نوجوان، شناخت والدین از والدین دوستان نوجوان) همراه است. با ورود کودک به دوره نوجوانی و صرف وقت بدون نظارت در بیرون از خانه، محله هم به عنوان یک خردهنظام و هم روابط میاننظامی با خانواده از اهمیت بیشتری برخوردار میشود.
سومین مؤلفه به تغییرات”فرد و محیط” در طی زمان اشاره دارد. نظریه بومتحولی بر الگوهای روابط و تعاملهای مستقیم بین افراد و سطوح متفاوت محیطشان طی زمان تأکید دارد. این روابط و تعامل مستقیم، تحول و تغییر فرد را هدایت میکنند. به خصوص، نظریه بومتحولی به این میپردازد که چگونه سلامتی و نارساکنشوری به الگوهایی مربوطاند که در سطح میاننظام عمل میکنند؛ برای مثال، خصومت آشکار و تعارض بین والدین و معلمان در مورد ارزشها، سبکها و علایق، تحول کودک را به سمت نارساکنشوری هدایت خواهد کرد؛ در صورتی که هماهنگی والدین و معلمان با هم و حمایت آنها از یکدیگر، تحول کودک را به سمت بهزیستی میراند. (، ص. ۱۹۸ـ۲۰۰)
خاطرنشان میسازد که در سالهای اخیر، پژوهشگران برای علتشناسی نشانههای برونیسازیشده و افسردگی در دوره نوجوانی بیشتر بر چهارچوبهای تحولی ـ بومشناختی متکی شدهاند (شوارتز و دیگران، ۲۰۰۶). در پژوهش حاضر در ارائه الگوی پیشنهادی از این نظریه بهره گرفته شده است.
| ۱٫relationship dynamics |
۳٫self-regulation |
۵٫ conditional |
| ۲٫behavior setting |
۴٫dysfunctional |
|
:: بازدید از این مطلب : 84
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 26 شهریور 1400 |
|
|
پیشتر گفته شد که رفتارهای مشکلآفرین، گستره وسیعی را به خود اختصاص داده است اما دو دسته بزرگ از اغتشاشات مکرراً در مطالعههای تحلیل عاملی مشکلات سازگاری کودکان و نوجوانان شناسایی شدهاند؛ هر چند برچسبهایی که به آنها داده شده، متفاوت بودهاند. بر چسب”درونیسازیشده” و”برونیسازیشده” که در حال حاضر بهطور عمومی پذیرفته شده است، مبیّن این واقعیت است که مشکلات برونیسازیشده مستلزم تعارض با محیطاند؛ در صورتی که مشکلات درونیسازیشده در محدوده خود اتفاق میافتند. البته همه انواع مشکلات سازگاری در این دو گروه قرار نمیگیرند؛ برای مثال، مشکلات توجه و مشکلات اجتماعی را نمیتوان نه صرفاً درونسازیشده و نه صرفاً برونیسازیشده دانست (ونگ بای و دیگران، ۱۹۹۹). پارهای از پژوهشگران (برای مثال، راو و همکاران، ۱۹۸۹، نقل از سالیوان و دیگران، ۲۰۰۸) رفتار پرخاشگرانه، رفتار نقض قانون و مشکلات توجه را از تظاهرات متداول رفتار برونیسازیشده در اوایل نوجوانی قلمداد کردهاند. پارهای دیگر اشاره کردهاند که اشکال متفاوت رفتار مشکلآفرین، بهویژه در اوایل نوجوانی، با یکدیگر همبستگی دارند (فلمینگ۱[۱]، هاراچی۲، کورتس۳، آبوت۴ و کاتالانو، ۲۰۰۴).

بانگرز۵، کوت۶، اند۷و ورهولست۸(۲۰۰۳) در تحقیقی با عنوان تحول هنجاری رفتار مشکلآفرین کودک و نوجوان، در باب رفتار پرخاشگرانه، رفتار بزهکارانه و مشکلات توجه اظهار میدارند:
نشانگان رفتار پرخاشگرانه (مشکل برونیسازیشده) شامل رفتارهایی چون دعوا کردن، مسخره کردن، لاف زدن و حمله کردن است که حاکی از پرخاشگری و تضادورزی است. نوع رفتار پرخاشگرانهای که دختران و پسران نشان میدهند، طیّ تحول تغییر شکل و سطح پرخاشگری جسمانی کاهش مییابد. قسمت اعظم مطالعات نشان دادهاند که پسران بیش از دختران پرخاشگری جسمانی و کلامی نشان میدهند (کیرنز۹ و کیرنز۱۰، ۱۹۸۴).
نشانگان رفتار بزهکارانه (مشکل برونیسازیشده) شامل رفتارهایی چون دزدیدن، آتشافرزی، دروغگویی و تقلّب است. مطالعات اخیر (ناگین۱۱و ترمبلی۱۲، ۱۹۹۹؛ موفیت۱۳و کاسپی۱۴، ۲۰۰۱) نشان میدهند که اکثر پسران (۶۰ـ۷۰ درصد) و۹۰ درصد دختران، طیّ کودکی و نوجوانی هیچ عمل بزهکارانه یا ضد اجتماعیای مرتکب نمیشوند. مطرح شده است که گروه کوچکی از پسران (۱۰ درصد) و دختران (۱ درصد) در سرتاسر کودکی و نوجوانی، رفتارهای بزهکارانه و ضد اجتماعی را بهطور مستمر نشان میدهند. گروه بزرگتری از پسران (۲۶ درصد) و دختران (۱۸ درصد) رفتارهای ضد اجتماعی یا بزهکارانه را فقط طیّ نوجوانی مرتکب میشوند. آنها در گروه نوجوانان ضد اجتماع قرار دارند که خلافکاریشان محدود به دوره نوجوانی۱۵ است. مسیر تحولی هنجاری به این شکل است که رفتار بزهکارانه در نوجوانی افزایش مییابد و پسران بیشتر از دختران در سرتاسر دوره کودکی و نوجوانی رفتار بزهکارانه را نشان میدهند.
فرض بر این است که مشکلات توجه وقتی ظاهر میشوند که کودکان تحصیل را آغاز میکنند؛ به این دلیل که با تکالیف پیچیده و ساختیافته مواجه میشوند. مطالعهای در نمونه جمعیت عمومی استرالیایی، کمترین تفاوتهای سنی در تعداد نشانههای اختلال نقص توجه بیشفعالی[۲] را در دامنه سنی ۵ تا ۱۱ سال نشان داد (گومز۲، هاروی۳، کوییک۴، شارر۵و هریس۶، ۱۹۹۹). نتایج مطالعهای دیگر در نمونه بالینی پسران مبیّن آن بود که بیشفعالی ـ تکانشگری۷ با افزایش سن، به خصوص در اواخرکودکی و اوایل نوجوانی، کاهش مییابد؛ در صورتی که عدم توجه طی گذشت زمان ثابت میماند (هارت۸ و دیگران، ۱۹۹۵). مطالعات دیگر (کانتول۹، ۱۹۹۶؛ گومز، ۱۹۹۹) نشان دادند که پسران نشانههای بیشتری از عدم توجه و رفتارهای بیشفعالی را در مقایسه با دختران نشان میدهند. این یافتهها این مسیرِ تحوّلیِ هنجاری را مطرح میسازند که در ابتدا با حضور کودک در مدرسه، مشکلات توجه افزایش مییابد و سپس با گذشت زمان، فراوانی این مشکلات کاهش مییابد و سطح آنها در پسران در مقایسه با دختران بالاتر است. (صص.۱۸۰ـ۱۸۱)
بانگرز و دیگران (۲۰۰۳) به منظور بررسی تحول هنجاری بر اساس گزارش والدین از مشکلات در نمونهای متشکل از ۲۰۷۶ کودک عادی ۴ تا ۱۸ ساله آلمانی به این نتیجه دست یافتند که پسران مشکلات برونیسازیشده بیشتری را در مقایسه با دختران دارند، این مشکلات در هر دو جنس با افزایش سن کاهش مییابد، مسیر تحولی هنجاری برای رفتار پرخاشگرانه با افزایش سن هم برای پسران و هم دختران کاهش مییابد، در کودکی پسران در مقایسه با دختران سطوح بالاتری از رفتار پرخاشگرانه را نشان میدهند اما این رفتارها در پسران در مقایسه با دختران با سرعت بیشتری کاهش مییابد و در ۱۸ سالگی تقریباً هیچ تفاوت جنسیای یافت نمیشود. بر اساس نتایج این تحقیق، پسران در مقایسه با دختران رفتار نقض قانون بیشتری نشان میدهند. مشکلات توجه تا ۱۱ سالگی هم در دختران و هم در پسران افزایش مییابد و پس از آن، کاهش نشان میدهد و پسران مشکلات توجه بیشتری از دختران دارند.
موفیت (۱۹۹۳) بر مبنای آغاز و حفظ رفتار مشکلآفرین، یک مقولهبندی دو شاخهای از بزهکاری دوره نوجوانی را مطرح ساخت: نوجوانان ضد اجتماع که خلافکاریشان محدود به دوره نوجوانی است و آنهایی که خلافکاریشان در طول زندگی تداوم[۳] دارد. دسته اول فاقد تاریخچهای از رفتار ضد اجتماعی در دوره کودکی هستند. رفتار ضد اجتماعی معمولا تا ۱۲ـ۱۳ سالگی آغاز نمیشود و معمولاً تا ۱۸ـ۱۹ سالگی متوقف میشود. این گروه با رفتار ضد اجتماعی، تحت موقعیتهای خاص و اغلب در حضور همسالان، در جایی که هیچ نظارتی از جانب بزرگسال وجود ندارد، آزمایش میکنند اما معمولاً این رفتار را به نفع سبک زندگی جامعهپسندانه پاداشدهنده ترک میکنند. گروه دوم، رفتار مشکلآفرین را زود آغاز میکنند. آنها به سمت تظاهرات متنوعتر و حتی جدیتر رفتار ضد اجتماعی و بیان چنین رفتارهایی در موقعیتهای چندگانه حرکت میکنند و در آنها عمل خلاف تشدید میشود و اغلب به تبهکاری بزرگسال منجر میگردد.
استنگر۲، آخنباخ و ورهولست (۱۹۹۷) در نمونهای طولی از ۱۱۳۹ کودک ۴ تا ۱۸ ساله در آمریکا مسیرهای تحولی هنجاری رفتار بزهکارانه و پرخاشگرانه را مطالعه کردند. آنها گزارش کردند که نمرههای هـر دو زیرمقیـاس از ۴ تا ۱۰ سالگی کاهـش مییابـد. پس از حدود ۱۰ سالگـی، کـاهش نمـرههای رفتــار پرخاشگرانه ادامه مییابد اما نمره رفتار بزهکارانه تا ۱۷ سالگی افزایش نشان میدهد و در هر دو زیرمقیاس، نمرههای پسران از دختران بالاتر است.
کیلی۳ ، بیتس۴، داج و پتیت (۲۰۰۰) مسیرهای تحولی مشکلات درونـیسازیشده و بـرونیسازیشده را که به وسیله مادران و معلمان گزارش شدند، در ۴۰۰ کودک ۵ تا ۱۲ ساله آمریکایی مورد مطالعه قرار دادند. این پژوهشگران در رفتار درونیسازیشدهای که مادران و معلمان گزارش کردند، اثر جنس را نیافتند اما معلمان و مادران از نظر گزارش رفتار برونیسازیشده متفاوت بودند. معلمان رفتار برونیسازیشده بیشتری را در پسران گزارش دادند تا در دختران و سرعت کاهش این رفتارها در پسران بیش از دختران بود. گزارش مادران هیچ اثر جنسی را نشان نداد ولی مبیّن کاهش رفتار برونیسازیشده بود. همچنین نتایج این تحقیق نشان داد که کودکان واجد سطح اجتماعی اقتصادی پایین در مقایسه با کودکان دیگر در همان گروه سنی، سطوح بالاتری از رفتار برونیسازیشده را نشان میدهند.
در یک مطالعه، آخنباخ، دومنسی و رسکورلا (۲۰۰۳) گزارش کردند که پسران در مقایسه با دختران، در بسیاری از زیرمقیاسهای مشکلآفرین نمرههای بالاتری دارند و نوجوانان واجد سطح اجتماعی اقتصادی بالاتر در مقایسه با نوجوانان دارای سطح اجتماعی اقتصادی پایینتر، مشکلات کمتری دارند.
لیو۵، کیم۶و پیرز۷(۲۰۰۵) در نمونهای از ۳۳۷ دختر و پسر سنین ۵، ۷، ۱۰،۱۴ و ۱۷ ساله آمریکایی به این
نتیجه دست یافتند که رفتار برونیسازیشده در هر دو جنس با افزایش سن کاهش مییابد.
در مجموع، یافتههای به دست آمده از مسیر تحولی رفتار مشکلآفرین گیجکننده هستند. مطالعات متفاوت برحسب مقیاس مورد استفاده، فرد گزارشدهنده و گستره سنی مبیّن کاهش یا افزایش رفتار برونیسازیشده از اوایل کودکی تا نوجوانی هستند اما بهطور کلی، بیشتر مطالعات به این نتیجه دست یافتند که پسران در مقایسه با دختران سطوح بالاتری از رفتار برونیسازیشده دارند (لیو و دیگران، ۲۰۰۵).
موفیت، کاسپی، راتر۱ و سیلوا۲(۲۰۰۱) شواهدی طولی ارائه میدهند حاکی از اینکه تفاوتهای جنسی در رفتار ضد اجتماعی نوجوانان و بزرگسالان (شامل اختلال رفتار ارتباطی، بزهکاری، و خشونت) به این نسبت داده میشود که مردان در اوایل کودکی در معرض عوامل خطرآفرین بیشتری، از جمله نقایص عصبی شناختی، مزاجهای غیرقابل مهار، مهار ضعیف تکانهها، و بیشفعالی هستند. احتمالاً فرایندهایی که به واسطه آنها مردان و زنان به سطوح متفاوت رفتارهای مشکلآفرین میپردازند، شامل طیف وسیعی از عوامل زیستشناختی، عاطفی، اجتماعی و فرهنگی است.
| ۱٫ Fleming, C. B. |
۶ .Koot, H. M. |
۱۱٫ Naggin, D.. |
| ۲٫ Harachi, T. |
۷٫ Ende, J. |
۱۲ Trembly, R. E.. |
| ۳٫ Cortes, R. C. |
۸٫ Verhulst, F. C. |
۱۳٫ Moffitt, T. E |
| ۴٫ Abbott, R. |
۹٫ Cairnes, R. B. |
۱۴٫ Caspi, A |
| ۵٫ Bongers, I. L. |
۱۰٫ Cairnes, B. D. |
۱۵٫adolescence-limited |
| ۱٫ attention deficit hyperactivity disorder |
۴٫ Quick, C |
۷ hyperactivity-impulsivity. |
| ۲٫ Gomez, R. |
۵٫ Scharer, I. |
۸٫ Hart, E. L. |
| ۳٫ Harvey, J. |
۶٫ Harris, G. |
۹٫ Cantwell, D. P. |
| |
|
|
| |
|
|
| ۱٫life-course-persistent |
۴٫ Bates, J. E. |
۷٫ Pears, K. C. |
| ۲٫Stanger, C. |
۵٫ Leve, L. D.. |
|
| ۳٫ Keiley, M. K. |
۶٫ Kim, H.K. |
|
:: بازدید از این مطلب : 70
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 26 شهریور 1400 |
|
|
رفتار مشکلآفرین: تأثیر عوامل درونشخصی(هویت)
رفتارهای انسان تعیینکنندههای چندگانه دارند و رفتار مشکلآفرین نوجوان هم از این قاعده مستثنا نیست.
یـک دستـه از ایـن تعیینکنندهها را میتـوان زیر عنـوان عوامـل بافتـی (خانـواده،گـروه همسـال، مـدرسه)
تقسیمبندی کرد. به این عوامل در بخش نوجوانی : بافتهای تأثیر گذار همین پژوهش خواهیم پرداخت. گروه دیگری از عوامل تأثیرگذار بر رفتار مشکلآفرین، عوامل درونشخصی هستند. شماری از این عوامل که در بعضی پژوهشها مورد بررسی قرار گرفتهاند عبارتاند از: مفهوم خود (برای مثال، شوارتز و دیگران، ۲۰۰۶)، حرمت خود (برای مثال، موران۳[۱]و دوبوئا۴، ۲۰۰۲ )، ادراک خود (رضاییان و دیگران، ۱۳۸۵)، خودنظمجویی (برای مثال، دیسهیون و پترسون، ۲۰۰۶)، هویت قومی (برای مثال، یاسی۵، دورهام۶و دیسهیون، ۲۰۰۴) و هویت شخصی (برای مثال، شوارتز و دیگران، ۲۰۰۵).

از نظر اریکسون، هویت یک جنبه مهم کنشوری سازشیافته است. پژوهشها نشان دادهاند که انسجام هویت عامل حفاظتکننده در مقابل پیامدهای رفتار مشکلآفرین است و سردرگمی هویت، آمادگی نوجوان را به پرخاشگری، بزهکاری و دیگر اشکال رفتار انحرافی افزایش میدهد (جونز و هارتمن۷، ۱۹۹۲، ۱۹۹۴، نقل از شوارتز و دیگران، ۲۰۰۵).
جونز و هارتمن (۱۹۸۸) در نمونه ۱۲۹۸۸ نفری از نوجوانان پایههای هفتم تا دوازدهم آمریکایی که پرسشنامههای تجربه مصرف مواد و هویت من را پر کردند، به این نتیجه دست یافتند که فراوانی تجربه مصرف مواد برای پاسخدهندگان واجد پایگاه پراکنده بهطور ثابتی بالاتر از پاسخدهندگان دارای پایگاه موفق و معوق است و در نوجوانان واجد پایگاه بازداشته، فراوانی کمتری دارد.
در پژوهشی دیگر که وایرز۱، باروکاس۲ و هالنبک۳در سال ۱۹۹۴ در نمونـهای از ۱۹۷ نفر نوجـوان پسـر
۵,۱۴ تا ۹,۱۸ سال انجام دادند، به رابطه قوی بین رفتار مشکلآفرین و سطوح پایگاه هویت دست یافتند. به عبارت دیگر، رفتار مشکلآفرین بیشتر در نوجوانان واجد پایگاه پراکنده هویت، یافت شد. آنها گزارش کردند که نمره هویت موفق در نوجوانان کمسنتر در مقایسه با نوجوانان بزرگتر، پایین است و نمرههای هویت پراکنده در نوجوانان بزرگتر بیشتر از نوجوانان کمسنتر است.
آدامز و دیگران (۲۰۰۱) در نمونهای متشکل از ۲۰۰۱ نفر دانشآموز دختر و پسر پایه هفتم تا دوازدهم در آمریکا با بهره گرفتن از پرسشنامه، به بررسی رابطه سه سبک هویت و ناسازگاری (مشکلات رفتار ارتباطی، بیش فعالی و هیجانی) پرداختند. نتایج تحلیلها نشان داد که نوجوانان دارای سبک پراکنده ـ اجتنابی بیشتر احتمال دارد که مشکلات رفتار ارتباطی و بیشفعالی را نشان دهند. در مقابل، نوجوانان دارای سبک هنجاری هویت یا سبک اطلاعاتی، کمتر این دو نوع رفتار مشکلآفرین را به نمایش گذاشتند.
آدامز، مونرو۴[۲]، مونرو۵، دوهرتی ـ پویرر۶ و ادواردز۷(۲۰۰۵) در نمونهای متشکل از ۱۴۵۰ نفر دانشآموز دختر و پسر ۱۲ تا ۱۹ ساله (پایه هفتم تا دوازدهم) در کانادا مطالعهای را انجام دادند تا دریابند آیا نظریه هویت در تشخیص رفتار بزهکارانه خودگزارشده مفید است. آنها رابطه سبکهای هویت و رفتار بزهکارانه را بررسی کردند. بر اساس نتایج این تحقیق، سبک هویت پراکنده ـ اجتنابی با رفتار بزهکارانه خودگزارشدهِ بیشتر و سبک هویت هنجاری با رفتار بزهکارانه خودگزارشدهِ کمتر ارتباط دارد.
در سال ۲۰۰۵، شوارتز و همکاران در ۱۸۱ نفر نوجوان مهاجر اسپانیایی در آمریکا (۹۲ پسر و ۸۹ دختر) با میانگین سنی ۷,۱۲ سال و مراقبان اصلی آنها (۱۸ مرد و ۱۶۳زن) نشان دادند که بین هویت و رفتار مشکلآفرین ارتباط معناداری وجود دارد. انسجام هویت بهطور معناداری با گزارش نوجوان و والد از رفتار مشکلآفرین در پسران مرتبط بود؛ در صورتی که در دختران، انسجام هویت بهطور معناداری فقط با گزارش نوجوان از رفتار مشکلآفرین در ارتباط بود.
نتایج تحقیق شوارتز، مسن۸، پانتن و شاپوچنیک که در سال ۲۰۰۹ گزارش شده است، نشان میدهد که
در ۲۵۰ نوجوان اسپانیایی در آمریکا که به مدت سه سال پیگیری شدند، نوجوانانی که نمرههای سردرگمی هویتشان طیّ زمان افزایش مییابد، بیشتر احتمال دارد که سیگار کشیدن، نوشیدن الکل و رفتار جنسی را آغاز کنند. نوجوانانی که نمرههای سردرگمی هویتشان طی زمان ثابت است، کمتر احتمال دارد که سیگار کشیدن، نوشیدن الکل، و رفتار جنسی را آغاز کنند و در نهایت، نوجوانانی که نمرههای سردرگمی هویتشان طی زمان کاهش مییابد، از همه کمتر احتمال دارد که سیگار کشیدن، نوشیدن الکل، و رفتار جنسی را آغاز کنند.
در ایران، سماوی و حسینچاری (۱۳۸۸) به منظور پیشبینی”سوء مصرف مواد مخدر بر اساس پایگاه هویت”، با اجرای پرسشنامه زمینهیابی مصرف الکل و مواد و مقیاس تجدیدنظر شده پایگاه هویت من بنیون و آدامز در ۱۶۰ دانشجو با بهرهگیری از روش آماری رگرسیون نشان دادند که هویتهای بازداشته و پراکنده، پیشبینیکننده مثبت و معنادار سوء مصرف موادند و هویتهای موفق و معوق نمیتوانند سوء مصرف مواد را پیشبینی کنند.
ادبی (۱۳۷۹) در بررسی”رابطه پایگاه هویت و سلامت روانی” در ۱۵۶ دانشآموز راهنمایی و ۲۶۸ دانش آموز دبیرستانی به این نتیجه دست یافت که هویت سردرگم با سلامت روانی کمتر رابطه دارد.
در مجموع، اگر چه پژوهشهای انجامشده در باب هویت در اوایل نوجوانی و متعاقباً در باب تأثیر هویت
بر رفتار مشکلآفرین نسبتاً اندکاند، پژوهشهای موجود، مبیّن رابطه مثبت سردرگمی هویت و رابطه منفی انسجام هویت با رفتار مشکلآفرین هستند.
| ۱٫Rutter, M. |
۴٫ Dubois, D. L. |
۷٫ Hartmann, B. R. |
| ۲٫ Silva, P. A. |
۵٫ Yasui, M. |
|
| ۳٫ Moran, B. L. |
۶ . Dorham, C. L. |
|
| ۱٫Wires, J. W. |
۴ Munro, B. |
۷٫ Edwards, J. |
| ۲٫ Barocas, R. |
۵٫ Munro, G |
۸٫ Mason, C.A. |
| ۳٫ Hollenbeck, A. R. |
۶٫ Doherty-Poirer, M. |
|
:: بازدید از این مطلب : 74
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 26 شهریور 1400 |
|
|
رفتار مشکلآفرین: اندازهگیری
با توجه به گستره رفتارهایی که آنها را میتوان مشکلآفرین نامید، بحث سنجش این رفتارها هم تنوع زیادی دارد. از آنجا که پژوهش حاضر به بررسی رفتار مشکلآفرین برونیسازیشده محدود شده است در ادامه، به مسئله سنجش این دسته از رفتارها میپردازیم.
مصاحبه بالینی۱[۱](مصاحبه غیر استاندارد، مصاحبههای استاندارد)، مقیاسهای رتبهبندی رفتار۲، مشاهده مستقیم (مشاهده تعامل والد ـ کودک در یک تکلیف ساختدار، مشاهده رفتار در موقعیت مدرسه، زیرنظرـ گرفتن رفتار کودک از طریق والدین) از ابزارهای سنجش رفتار مشکلآفرین برونیسازیشده هستند (ساندرز۳ گولی۴و نیکلسون۵، ۲۰۰۰).
در مصاحبه بالینی، شناخت مرحله تحولی کودک از اهمیت زیادی برخوردار است. همچنین بافتی که کودک در آن زندگی میکند، مد نظر قرارمیگیرد. ماهیت تعامل والد ـ کودک، کیفیت محیط خانه، و بهزیستی روانشناختی والدین به عنوان عوامل خطر در پیشرفت و ابقای رفتار برونیسازیشده در کودکان شناسایی شدهاند. این مصاحبهها با والد، کودک و در صورتی که رفتار مشکلآفرین به موقعیت مدرسه هم گسترشیافته باشد با معلم نیز انجام میشود (همان منبع).

اهداف مشاهده مستقیم عبارتاند از: سنجش فراوانی، مدت و شدت رفتارهای مشکلآفرین، شناسایی پیشایندهای بلافصل و پیامدهای رفتارهای مشکلآفرین ضمن وقوع آنها در بافت تعامل والد ـ کودک، و در نهایت، سنجش بافت گستردهتر بومشناختی این رفتارها (همان منبع).
مقیاسهای رتبهبندی رفتار، گروهی دیگر از ابزارهای سنجش رفتار مشکلآفرین را تشکیل میدهند. یکی از این ابزارها که بهطور گسترده در سنجش رفتار مشکلآفرین مورد استفاده قرار گرفته، سیاهه رفتاری کودک برای سنین ۴ تا ۱۸ سال است (آخنباخ، ۱۹۹۱). این سیاهه ابزار اصلی مبتنی بر نظامِ تجربی محورِ آخنباخ[۲]۶ است که بر مبنای آن، فرمهای دیگر تدوین شده است. در باب سنجش مشکلات نوجوانان، متخصصان سلامت روانی نوعاً دو چهارچوب مفهومی متضاد را بهکاربستهاند. یک چهارچوب مفهومی به نام کل به جزء[۳] معروف است. این روی آوردِ تشخیصیِ مجموعه آماری و تشخیصی اختلالات روانی انجمن روانپزشکان آمریکاست. چهارچوب مفهومی متضاد این، چهارچوب جزء به کل[۴] تجربی محور است که آخنباخ و رسکورلا (۲۰۰۱) در خودگزارشدهی نوجوان برای سنین ۱۱ تا ۱۸ سال بهکاربستهاند (رسکورلا و دیگران، ۲۰۰۷).

فرمهای رتبهبندی سنجش مبتنی بر نظام تجربی محور آخنباخ شامل سؤالاتی برای سنجش صلاحیت ـ ها و مشکلاتی هستند که به وسیله اطلاعدهندگان متفاوت شامل والدین، جانشینان والدین، معلمان، مسئولانه مراکز مراقبت روزانه گزارش میشوند. در این گروه فرمهایی نیز برای رتبهبندی مشاهدات مستقیم در مجموعههای گروهی، برای رتبهبندی مشکلاتی که طی مصاحبههای بالینی مشاهده و گزارش میشوند، و برای نوجوانان و جوانان برای گزارش رفتار خودشان وجود دارند (مکانگی[۵]، ۲۰۰۱).
۳ـ۲ نوجوانی: بافتهای تأثیرگذار
همانطور که ملاحظه شد، نوجوانی به عنوان یک دوره تحولی انتقالی بین کودکی و بزرگسالی بیش از هر دوره دیگر در زندگی، به استثنای نوزادی، با تغییرات زیستشناختی، روانشناختی و تغییرات در نقش اجتماعی همراه است. اگرچه همه نوجوانان این تغییرات را تجربه میکنند اما آثار این تغییرات بر همه نوجوانان به یک شکل و به یک اندازه نیست. برای مثال، بلوغ موجب میگردد که پارهای از نوجوانان احساس کنند که جذّاب شدهاند و در نتیجه متکّی به خود شوند و در برخی دیگر موجب میشود که احساس کنند زشت شدهاند و بدین ترتیب خجالتی شوند. اگر تغییرات بنیادی نوجوانی، پدیدهای جهانی است، چرا آثار این تغییرات این قدر با یکدیگر متفاوتاند؟ چرا همه افراد به یک شیوه تحت تأثیر بلوغ، تغییرات شناختی و اجتماعی قرار نمیگیرند؟ پاسخ به این سؤال را باید در محیط نوجوان جستجو کرد. به عبارت دیگر، تحوّل روانشناختی طیّ دوره نوجوانی نتیجه ارتباط متقابل بین تغییرات تحولی اساسی و جهانی از یکسو و “بافتی” است که این تغییرات در آن تجربه میشوند (استاینبرگ، ۲۰۰۵).
پیشتر در بیان نظریّههای بومتحولی به اهمّیّت تحولّی بافتهایی که نوجوان را احاطه کردهاند، اشاره شد. در اینجا به سه بافت مهم تأثیرگذار بر تحوّل نوجوان، یعنی، خانواده، گروه همسال، و مدرسه، و روابط این سه بافت با هویت و رفتارهای مشکلآفرین خواهیم پرداخت. پیش از بیان پژوهشها، باید بگوییم که در مجموع، پژوهشهایی که در باب تأثیر عوامل بافتی بر هویت و رفتارهای مشکلآفرین انجام گرفتهاند، بیشتر به اواسط و اواخر نوجوانی محدود شدهاند و پژوهشهای نسبتاً کمی به بررسی این متغیرها در اوایل نوجوانی پرداختهاند. در اینجا در وهله اول به پژوهشهایی اشاره میشود که در اوایل نوجوانی صورت گرفتهاند و در صورت فقدان چنین پژوهشهایی به مواردی اشاره میکنیم که در اواسط و اواخر نوجوانی انجام شدهاند.
۱ـ۳ـ۲ خانواده
خانواده گروهی اجتماعی است که با سکونت مشترک، همکاری اقتصادی و تولید مثل توصیف میشود و شامل بزرگسالانی از هر دو جنس است که دست کم دو تن از آنها واجد رابطه جنسیِ از نظر اجتماعی تأیید شده هستند و یک یا چند فرزند متعلّق به همان بزرگسالانی دارند که با هم همزیستی جنسی دارند یا به فرزندخواندگی[۶] گرفته شدهاند. ساختار خانواده و کنش آن، دو بعدی هستند که در مباحث مربوط به خانواده درنظرگرفته میشوند. ساختار به تعداد اعضای خانواده و جایگاه خانوادگی مانند مادر، پدر، دختر و پسر، و کنش به اینکه خانواده نیازهای فیزیکی و روانشناختی خود را چگونه رفع میکند، اطلاق میگردد. کنش خانواده به غیر از فراهم آوردن سرپناه، یعنی، خانه و تأمین غذا و حفظ بهداشت، پرورش کودکان و جامعهپذیری آنها، تأمین صمیمیّت عاطفی و راحتی کودک، تعیین محدودیتهای رفتاری و تحول روانشناختی کودکان را نیز دربر میگیرد (جورجاز[۷]، ۲۰۰۳).
در باب کنشوری خانواده، توجه به دو جنبه آن، یعنی، شیوههای والدگری و فرایندهای خانوادگی، از اهمیت برخوردار است. شیوههای والدگری به روشها و سبکهای والدگری اطلاق میگردد. دارلینگ و استاینبرگ (۱۹۹۳، نقل از گورمن ـ اسمیت و دیگران، ۱۹۹۶) شیوههای والدگری را رفتارهای معطوف به هدف تعریف میکنند که والدین از خلال آنها، وظایف والدگری خود را انجام میدهند. شیوههای والدگری شامل انضباط (برای مثال، والدگری مثبت، کارآمدی انضباط) و نظارت و زیر نظر داشتن کودک است (برای مثال، میزان دلمشغولی والدین در مورد زندگی نوجوان). هدف این رفتارها، مهار و جامعهپذیر کردن کودکاست.
فرایندهای خانوادگی به ویژگیهای خانواده به عنوان یک نظام اطلاق میگردد. این ویژگیها شامل باورها و ارزشهای خانواده، صمیمیت هیجانی بین اعضای خانواده، حمایت فراهمشده از سوی اعضای خانواده، و سازمان و ارتباط میان اعضای خانواده (برای مثال، انسجام خانواده) است. این فرایندها با تجارب هیجانی و سازمانی خانواده به عنوان یک واحد در ارتباطاند (نقل از گورمن ـ اسمیت و دیگران، ۱۹۹۶).
در ادامه، در ابتدا به پیشینه تأثیر خانواده بر تحول نوجوان در قالب روابط نوجوان ـ والد، والدگری، و تأثیر فرهنگ بر کنشوری خانوادگی میپردازیم و سپس به پژوهشهایی که بهطور اختصاصی در مورد تأثیر خانواده بر هویت و تأثیر خانواده بر رفتارهای مشکلآفرین صورت گرفتهاند، اشاره خواهیم کرد.
الف) روابط والد ـ نوجوان
نوجوانی دوره تغییر و سازماندهی مجدد روابط خانوادگی و تعاملهای روزانه است. ماهیّت و کیفیّت روابط نوجوان با والدین یکی از موضوعهایی است که بیشترین تحقیقات را در دوره نوجوانی به خود اختصاص داده است. فرهنگ عامّه، نوجوانی را دورهای دشوار میداند که مستلزم نوسانهای خلقی[۸]، طوفان و تنش و نافرمانی عمدی چشمگیر از والدین است. معهذا شواهد قاطع سی سال گذشته حاکی از آن است که: (۱) بیگانگی شدید از والدین، طرد فعّال ارزشها و اقتدار بزرگسالان و طغیان جوانی استثنا هستند و هنجار محسوب نمیشوند؛ (۲) فقط نسبت کمی از نوجوانان (۵ تا ۱۵درصد) به آشفتگی هیجانی و روابط متعارض[۹] شدید با والدین دچار میشوند و (۳) مشکلات شدید معمولاً از قبل از نوجوانی سرچشمه میگیرند (کالینز[۱۰] و لارسن۲، ۲۰۰۴).
با وجود این، طیّ دوره نوجوانی روابط نوجوان ـ والد دچار تغییرات چشمگیری میشود و والدین نوجوانی را چالشانگیزترین و دشوارترین دوره فرزندپروری میدانند. ویگفیلد و دیگران (۲۰۰۶) به پارهای از این تغییرات به شرح زیر اشاره میکنند:
الف) نوجوانان و والدین زمان کمتری را با هم میگذرانند؛ تا حدّ زیادی به خاطر اینکه نوجوانان بیشتر خارج از خانه به سرمیبرند و وقت بیشتری را با گروه همسال و انواع گوناگون وسایل ارتباط جمعی و دیگر فعالیّتها صرف میکنند؛ ب) فاصله روانشناختی۳ در روابط والد ـ نوجوان به این دلیل است که بسیاری از نوجوانان به استقلال بیشتر تمایل دارند و غالباً احساسهایشان را کمتر با والدین در میان میگذارند؛ پ) افزایش تعارض، جرّوبحث و مرافعه در مورد چیزهای متعدّد، احتمالاً تا حدودی ناشی از تغییرات شناختی و اجتماعی در نوجوانان است که قبلاً مطرح شدند، و ث) با مستقلترشدن نوجوانان تأثیر والدین کمرنگ میشود و تأثیر گروه همسال افزایش مییابد.
جرّوبحث کردن، کلنجار رفتن و مخالفت در مورد مـوضوعهای روزانه، مشخصه روابط والد ـ نوجـوان، به خصوص در اوایل نوجوانی است (کالینز و لارسن، ۲۰۰۴). اگرچه در نوجوانی، سطوح بالای تعارض برای تحوّل روابط و سازگاری آینده نوجوان مخرّب است، پژوهشگران در حال حاضر بر این امر توافق دارند که تعارض در اوایل دوره نوجوانی، هنجاری و موّقتی است و برای دگرگونی روابط خانوادگی مفید است. افزون بر این، تعارض کم با والدین، در مقایسه با عدم تعارض یا تعارض فراوان، با سازگاریِ بهتر مرتبط است و بر کیفیت روابط بعدی والد ـ نوجوان تأثیر نمیگذارد (آدامز و لارسن، ۲۰۰۱، نقل از اسمتانا و دیگران، ۲۰۰۶). مطالعه فراتحلیلی لارسن، و همکاران (۱۹۹۸ ، نقل از اسمتانا و دیگران، ۲۰۰۶) نشان داده است که میزان تعارضها، یعنی، تعداد و فراوانی وقوع آنها، در اوایل نوجوانی به اوج میرسد و بعد کاهش مییابد؛ در حالی که شدّت تعارض از اوایل نوجوانی تا اواسط نوجوانی افزایش مییابد و رابطه مادر ـ دختر در مقایسه با دیگر انواع رابطه دو نفره والد ـ کودک با تعارض بیشتری همراه است.
اسمتانا (۱۹۹۵، ۲۰۰۰، نقل از استاینبرگ، ۲۰۰۵) در مجموعهای از پژوهشهایی که انجام داده به این نتیجه دست یافته است که جرّ و بحث نوجوان ـ والد به این خاطر است که نوجوانان و والدینشان موضوعات مورد اختلاف را به صورتهای متفاوت تعریف میکنند. چون اوایل نوجوانی دورهای است که توانایی استدلال نوجوان تغییر مییابد، نحوه درک نوجوان از قواعد و دستورالعملهای خانواده هم تغییر میکند.
استاینبرگ (۱۹۸۹، نقل از ویگفیلد و دیگران، ۱۹۹۶) استدلال میکند که بلوغ در ایجاد فاصله عاطفی در روابط بین نوجوانان و والدین نقش مهمی دارد. از نظر وی، چون والدین و نوجوانان معمولاً مدتها بعد از بلوغ نوجوان هم به زندگی با هم ادامه میدهند، فاصله عاطفی و نه جدایی کامل، اثری تکاملی در انسانها دارد.
پژوهشهایی که در حیطه تفاوتهای جنسی در روابط خانوادگی صورت گرفتهاند، نشان میدهند که در دختران و پسران صمیمیت با والدین به یک میزان است و آنها به لحاظ تعارض، قواعد و عدم توافق در مورد آن قواعد، و الگوهای فعّالیّت مشابهاند و مطالعههای مشاهدهای مربوط به تعامل بین والدین و نوجوانان هم نشان میدهد پسران و دختران با والدینشان به شیوههای مشابهی تعامل دارند (استاینبرگ و سیلک، ۲۰۰۲، نقل از استاینبرگ، ۲۰۰۵). این مطالعهها نشان میدهند که جنس والد نوجوان و نه جنس نوجوان، تأثیر بیشتری بر روابط خانوادگی دارد.
روابط دختران و پسران با مادران و پدرانشان، هم از نظر کیفیّت و هم از حیث محتوا، متفاوت است. مطالعات (برای مثال، آپدگراف[۱۱]، مک هیل۲، کروتر۳و کوپانوف۴، ۲۰۰۱، نقل از استاینبرگ، ۲۰۰۵) بهطور متداوم نشان دادهاند که در سرتاسر سنین، نوجوانان به مادرانشان نزدیکتر از پدران هستند و وقت بیشتری را در تعامل مستقیم با آنها میگذرانند. نوجوانان همچنین در مورد موضوعهای خصوصی، همچون قرار ملاقات با غیرهمجنس و نگرشها و اطلاعات جنسی، بیشتر با مادران صحبت میکنند تا پدران. آنها بهطور مساوی با پدر و مادر در مورد موضوعهای غیرشخصی، مثل امور تحصیلی، برنامههای آینده و موضوعات اجتماعی، صحبت میکنند. این تفاوت به این ادراک نسبت داده شده است که پدران بیشتر حمایت اطلاعاتی و مادران حمایت هیجانی تدارک میبینند. جالب این است که نوجوانان با مادران خود بیش از پدرانشان دعوا میکنند اما این سطح تعارض، صمیمیت رابطه مادرـ نوجوان را خدشهدار نمیکند. با اطمینان بیشتری میتوان گفت که روابط بین نوجوانان و مادرانشان در کل، از نظر هیجانی شدیدتر است و این شدت، تجلیات مثبت و منفی دارد (اسمتانا و دیگران، ۲۰۰۶ ؛ استاینبرگ، ۲۰۰۵).
| ۱٫ Clinical Interview |
۳٫ Sanders, M. |
۵٫ Nicholson, J. |
| ۲٫ Behavior Rating Scales |
۴٫ Gooley, S. |
|
- Achenbach empirically- based system
- top-down
- bottom-up
- Mcconaughy, S. H.
- adopted
- Georgas, J.
- moodiness
- conflicted relations
| ۱٫ Collins, W. A. |
|
|
| ۲٫ Laursen, B. |
|
|
| ۳٫ psychological distance |
|
|
| ۱٫ Updegraff, K |
|
|
| ۲٫ McHale, S. |
|
|
- Crouter, A.
- Kupanoff, K.
:: بازدید از این مطلب : 71
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 26 شهریور 1400 |
|
|
نظریههای روابط والد ـ نوجوان
الگوهای مفهومی روابط والد ـ نوجوان بر حسب اینکه تأکید اولیهشان بر نوجوان باشد یا بر رابطه، متفاوت ـ اند. کالینز و لارسن (۲۰۰۴) در باب الگوهای دسته اول، چنین اظهار میکنند:
نظریههای مبتنی بر روانتحلیلگری (آنا فروید، ۱۹۵۸؛ سیگموند فروید، ۱۹۲۱/۱۹۴۹) فرض میدارند که تغییرات هورمونی در بلوغ موجب تمایلات اودیپی ناخوشایند میشوند که مشکلات مهار تکانه و اضطراب و نیز طغیان و فاصله از خانواده را در نوجوان پرورش میدهند. نظریههای جدیدتر مبتنی بر روانتحلیلگری (بلاس، ۱۹۷۹؛ اریکسون، ۱۹۶۸) بر تلاش نوجوان برای استقلال عمل و تحول هویت به جای مهار تکانه، تأکید میکنند. این نظریهها در دو عقیده، همگرایی دارند: یکی اینکه آگاهی از جایزالخطا بودن والدین۱ و آزادی روانی۲، بین والدین و کودکان تضاد ایجاد میکند و دیگر اینکه اغتشاش درونی ایجادشده توسط نوسانهای هورمونی نوجوان مشکلات مرتبط با روابط را وخیمتر میکـند. اگـرچـه این نظـریه حـاکی از این است کـه افـزایش تعـارض و کـاهش صمیـمیت بهطـور اجتنابناپذیری به دنبال تغییرات رسشی[۱]۳ میآید، همچنین فرض میدارد که رابطه نزدیک را میتوان دوباره در اواخر نوجوانی و اوایل بزرگسالی برقرار کرد.

دیدگاههای تکاملی نیز بر نقش بلوغ در تغییر شکل روابط تأکید دارند اما پیشنهاد میکنند که فرایندهای تغییر از پیشرفتهای جسمانی و شناختی نشئت میگیرد که نوجوانان را قادر میسازند که از خانواده جدا شوند و در جای دیگر به دنبال جفت باشند. افزایش تعارض با والدین و کاهش صمیمیت با آنها بهطور اجتنابناپذیری پیامد جانبی این فرایند تفرد۴ است.

دیگر الگوهای رسشی به تحول شناختی در تغییر رابطه والد ـ نوجوان، نقش اصلیتر میدهند. در این نظریهها پیشرفت در استدلال انتزاعی درک ظریفتر از تمایزات بینشخصی و دیدگاه متقابل در روابط والـد ـ نوجوان را پـرورش میدهـد (کلبـرگ، ۱۹۶۹؛ سلمـن، ۱۹۸۰)؛ در نتیـجه، نوجـوانان به احتمـال بیشتری، در تعاملهای خود با والدین قدرت برابری را فرض میدارند. بر اساس پیشرفتهای شناختی، نوجوان تمایل دارد موضوعهای خاصی را تحت اراده شخصی خود درنظرگیرد؛ اگرچه آنها قبلاً تحت اختیار والدین بودهاند. خودداری والدین از اینکه روابط سلسله مراتبی استقراریافته دوره کودکی را به روابط مساواتطلبانهتر تغییر دهند، میان آنها و نوجوانان تعارض ایجاد میکند و صمیمیت را کاهش میدهد.
چهارمین گروه از نظریهپردازان (برای مثال، سایمونز۱و بلایت۲، ۱۹۸۷) رشدیافتگی جسمانی و شناختی را منشأ الزامها و خواستههای نوجوان در نظرمیگیرند اما به همان اندازه، به تغییر در انتظارات اجتماعی و نیاز به سازگاری با مجموعه متنوعی از موقعیتها طیّ انتقالهای مرتبط با سن اهمیت میدهند. از این دیدگاه اجتماعی ـ روانشناختی، غالباً تغییر در والدین در تغییر تعاملهای نوجوانی نقش بازی میکند (کالینز، ۱۹۹۵). (ص.۳۳۲ـ۳۳۳)
در ادامه، کالینز و لارسن (۲۰۰۴) در باب الگوهای دسته دوم، به نام الگوهای تداوم و تغییر رابطه، چنین میگویند:
دیـدگاههای مبتنی بر دلبستـگی، بر پیوند هیجـانی قوی بین والدین و نوجوانان تأکید میکنند. والدین و کـودکان به عنوان یـک نظامِ نظمجـویِ متقابل۳ برای حفظ رابطه به طرزی هماهنگ با بازنمـاییهایی۴ که از تاریخچه تعـاملهایشان با دیـگرانِ مهم نشئت گرفته است، بهطور مشترک تلاش میکنند (بالـبی، ۱۹۶۹). بـنابراین فـرض میشود که کیـفیت روابط والـد ـ نوجـوان، در طول زمـان ذاتاً ثابـت بـاشـد (آلن[۲]۵ و لاند۶، ۱۹۹۹).
کنش روابط ایمن برای نوجوان با کنشی که این روابط برای کودک دارد، همتراز است. در حالی که احساس ایمنی، اکتشاف محیط بلافصل را در کودکی تسهیل میکند، به نوجوان احساس اعتماد نسبت به حمایت خانواده برای اکتشاف محیط بیرون از خانواده، از جمله شکلگیری روابط با همسالان و دیگر بزرگسالان را هم میدهد.
در الگوهای روابط اجتماعی، وابستگی متقابل، شاخص همه روابط نزدیک است و در ارتباطهای همیشگی، عمیق و گوناگون که طی زمانی طولانی حفظ میشوند، متظاهر میگردد. در یک رابطه مبتنی بر وابستگی متقابل، طرفین رابطه به تبادلهای تأثیرگذار متقابل میپردازند و این ادراک را دارنـد که روابـط آنها متقـابل و متـداوم است ( ریـس، کالـینز و بـرشیـد۷، ۲۰۰۰).
شرکتکنندگان در رابطه، این ارتباطهای متداوم را درونی میکنند و آنها را در قالب طرحوارههای ذهنی سازمان میدهند. این طرحوارهها، انتظارات در مورد تعاملهای بعدی را شکل میدهند اما پیشرفتهای شناختی این درک را در نوجوان ایجاد میکند که قواعد تقابل و تبادل اجتماعی، که بر تعامل با دوستان حاکم است، قابل تعمیم به تعامل با والدین نیست (یانیس، ۱۹۸۰). استقلال عمل بیشتر، به نوجوان فرصت میدهد تا بر تعاملهایش با والدین بر مبنای ادراک سود و هزینه رابطه، تأثیر گذارد.
الگوی کالینز (۱۹۹۵) با این فرض آغاز میشود که فرایندهای شناختی و هیجانی مرتبط با انتظارات در مورد رفتار شخص دیگر، تعاملهای بین والدین و کودکان را واسطهگری میکند. در دورههایی از تغییر تحولی سریع، مانند انتقال به دوره نوجوانی، انتظارات والدین اغلب خدشهدار میشوند. این خدشهدارشدنها اغتشاش هیجانی و تعارض ایجاد میکند و والدین و کودکان را بر میانگیزد که انتظاراتشان را بهطورمناسبی مجدداً سازماندهی کنند. (صص.۲۳۳ـ۲۳۴)
ب) والدگری
واژه والدگری از فعل لاتین parere به معنای”ایجادکردن۱” است (هولدن،۲۰۱۰). آلوی۲ (۱۹۸۷)، والدگری
را”فرایند پرورش کودکان”تعریف میکند. والدگری به دامنه گستردهای از رفتارها یا رویدادها اطلاق میگردد که اساساً شامل جامعهپذیری کودکان به وسیله بزرگسالانی است که با آنها زندگی میکنند (شریور۳، ۲۰۰۴). جامعهپذیری فرایندی است که از طریق آن به فرد، مهارتها، الگوهای رفتار، ارزشها و انگیزشهای لازم برای کنشوری شایسته در فرهنگی که در آن رشد میکند، یاد داده میشود. والدین به جز نقشی که در جامعهپذیری کودکان دارند، عهدهدار تکالیف بنیادی دیگری نیز هستند. برادلی۴(۲۰۰۷، نقل از هولدن، ۲۰۱۰) شش تکلیف بنیادی والدگری را چنین بر میشمرد: (۱) تأمین ایمنی و معاش، (۲) حمایت اجتماعی ـ هیجانی، (۳) سازمان دادن به محیط و فعالیتهای کودک، (۴) ایجاد انگیزه و آموزش، (۵) زیرنظر گرفتن و نظارت، و (۶) فراهمآوردن رابطه اجتماعی. نقشی که از سوی پژوهشگران کمتر مورد توجه قرار گرفته است،
نقش هدایتکنندگی[۳]۵ تحول کودک به وسیله والدین است. هدایت والدین میتواند بر تحول کودک و کنش
او به منزله یک بزرگسال اثر عمیقی داشته باشد.
در باب اینکه چه عواملی بر رفتار والدگری تأثیر میگذارند، به عوامل فرهنگی همچون ملیّت و وضعیّت اقتصادی ـ اجتماعی، عوامل فردی مانند ویژگیهای والدین، عوامل بینشخصی همچون ساختار خانوادگی، منابع روانشناختی والدین همچون تاریخچه تحولی و شخصیّت، ویژگیهای کودک، مانند جنس و رفتار، و منابع بافتی تنیدگی و حمایت اجتماعی، مانند روابط زناشویی، شبکههای اجتماعی و روابط حرفهای اشاره شده است (هارمون۱ و بریم۲، ۱۹۸۰؛ بلسکی۳، ۱۹۸۴، نقل از هولدن، ۲۰۱۰).
۱ـ ب) الگوهای والدگری
اثر والدگری بر تحوّل نوجوان، یکی از موضوعاتی است که در باره آن پژوهشهای زیادی صورت گرفته است. بامریند۴ (۱۹۷۸، نقل از استاینبرگ، ۲۰۰۵) و افراد دیگری که در باب والدگری کار کردهاند (مکوبی۵و مارتین۶، ۱۹۸۳، نقل از استاینبرگ، ۲۰۰۵) آن را بر حسب دو بعد متوقع بودن۷ و پاسخده بودن۸، به چهار مقـوله اقتدارگر۹(متوقع بودن و میزان بالای پـاسخده بودن )، استبدادگر۱۰(پـاسخده نبودن و میـزان بالای متوقع بودن)، آسانگیر۱۱(میزان بالای پاسخده بودن و متوقع نبودن) و بیتفاوت۱۲(پاسخده نبودن و متوقع بودن) طبقهبندی کردهاند. پاسخده بودن والدین، یعنی، میزان پاسخدهی والدین به نیازهای نوجوان به شیوهای پذیرنده، و متوقع بودن، یعنی، میزان انتظار و خواست والدین برای داشتن یک رفتار مسئولانه و رشدیافته. استاینبرگ و سیلک (۲۰۰۲، نقل از ویگفیلد و دیگران، ۲۰۰۶) اشاره کردهاند که این سبکهای والدگری از نظر ابعاد مهار و صمیمیت هیجانی با یکدیگر متفاوتاند. از نظر آنها، سبک اقتدارگر، مهار همراه با حمایت از استقلال کودک را، که بهترین مهار است، برای او فراهم میآورد؛ ضمن اینکه صمیمیت هیجانی نیز در این نوع والدگری تدارک دیده میشود. استاینبرگ (۲۰۰۵) معتقد است که رابطه بین والدگری اقتدارگر و تحول موفق بسیار قوی است و در پژوهشهای انجامشده با قومیتها و طبقات اجتماعی و ساختارهای خانوادگی متفاوت، نه تنها در آمریکا بلکه کشورهای دیگر، نشان داده شده است.
نتایج تحقیقات استاینبرگ (۲۰۰۱) و پتیت، لئرد[۴]۱۳، داج، بیتس و کریس۱۴(۲۰۰۱) نشان میدهد که فرزندان والدین بیتفاوت، بیشتر احتمال دارد که به رفتار بزهکارانه، آزمایشگری جنسی، مصرف مواد و الکل مبادرت ورزند. این دسته از والدین در مورد فعالیتها و مکانهایی که کودک میرود، اطلاع کمی دارند، به تجربههای کودک در مدرسه یا با دوستان رغبت کمی نشان میدهند، با کودک بهندرت گفتگو میکنند و به ندرت در موقع تصمیمگیری عقیده نوجوان را در نظرمیگیرند. این شیوه والدگری بر سلامت روانی نوجوان تأثیرات منفی دارد؛ از جمله افسردگی و مشکلات رفتاری مثل سوء استفاده جسمانی و پرخاشگری نسبت به دیگران.
پارهای از پژوهشگران بر اساس رویآوردی ابعادی به مطالعه والدگری طی دوره نوجوانی، به جای آنکه به مهار والدین به عنوان یک بعد واحد با دامنه بالا و پایین بنگرند، بین مهار روانشناختی و مهار رفتاری تمایز قائل میشوند. در مهار روانشناختی، افکار و احساسات نوجوان مهار میشود و تحول روانشناختی او به تدریج ضعیف میگردد (باربر۱، ۲۰۰۲، نقل از اسمتانا و دیگران، ۲۰۰۶) ولی در مهار رفتاری، قواعد۲، نظارت، زیرنظرگرفتن و مدیریت فعالیتهای نوجوان از سوی والدین وجود دارد. والدگری پیشگیرانه۳و اعمال انضباط خشن در اوایل دوره کودکی و ادراک نوجوان از مهار زیاد والدین در مورد موضوعاتی که او فکر میکند باید تحت اختیار شخصی باشد، به احساس نوجوان از مهار روانشناختی میانجامد (اسمتانا و دادیس۴، ۲۰۰۲).
در دوره نوجوانی، زیرنظرگرفتن نوجوان از سوی والدین، به منزله شکلی از مهار رفتاری، بهطور فزایندهای اهمیت دارد. بر این اساس، والدین فعالیتها و ارتباطات نوجوان با همسالانش را ردیابی میکنند و در عین حال به او اجازه میدهند استقلال عمل بیشتری داشته باشد. مطالعات متعدد نشان دادهاند که زیرنظرگرفتن ناکافی والدین با مشکلات برونیسازیشده مثل اعتیاد، فرار از خانه، و رفتار ضد اجتماعی در ارتباط است (اسمتانا و دیگران، ۲۰۰۶).
کر۵۱ و استاتین۶(۲۰۰۰) و استاتین و کر (۲۰۰۰) مشاهده کردهاند که نظارت و زیرنظرگرفتن والدین، نوعاً بر حسب دانش والدین از فعّالیّتهایی که نوجوان انجام میدهد و مکانهایی که میرود، و نه ردیابی واقعی و نظارت والدین عملیاتی میشود. در یک مطالعه طولی بزرگ (کر و استاتین، ۲۰۰۰) در نوجوانان۱۴ساله سوئدی نشان داده شده است که فقط میل نوجوانان به افشاگری برای والدین، و نه کوشش والدین برای دستیافتن به اطلاعات یا مهار رفتار نوجوانانشان، بر ارتباط نوجوان با همسالان منحرف و رفتارهای مشکلآفرین تأثیر میگذارد. در تحلیل مجدد دادههای طولی یک نمونه بزرگ از نوجوانان کالیفرنیای شمالی و ویسکانسین در آمریکا، فلچر[۵]۷، استاینبرگ و ویلیامز ـ ویلر۸(۲۰۰۴) به این نتیجه دست یافتند که مهار والدین بهطور معناداری در دانش والدین و کاهش بزهکاری نقش دارد.
الگوهای تعامل والد ـ کودک تحت تأثیر عوامل بافتی و موقعیتی گوناگونی است که وضعیت اجتماعی اقتصادی خانواده یکی از این عوامل است. پترسون و همکاران او (۱۹۸۹، نقل از ساندرز و دیگران، ۲۰۰۰) این عوامل را “اخلالگر[۶]”نامیدهاند؛ زیرا آنها در فرایند والدگری اختلال ایجاد میکنند که این امر بهنوبهخود رفتار کودک را تحت تأثیر قرار میدهد. مشکلات رفتاری کودک با وضعیت اجتماعی اقتصادی خانواده مرتبط است.
پژوهشگران تأثیر فقر را بر کارآمدی والدین با دقت بیشتری بررسی کردهاند. فقر باعث افزایش تنیدگی زندگی میشود که میتواند روابط والد ـ کودک را تغییر دهد (مگناسن و دانکن۲، ۲۰۰۲). مک لوید۳(۱۹۹۰ نقل از بولاک۴و دیسهیون، ۲۰۰۷) اظهار میکند که محیط خانوادگی فقیر و تعداد زیاد کودکان میتواند احساس عاملیت و خودکارآمدی نوجوان را، که برای پیشرفت و سازگاری مثبت وی حیاتی هستند، به چالش بکشد.
اگرچه فرض شده است که وضعیت پایین اقتصادی اجتماعی با نظارت و زیرنظرگرفتن ضعیف ارتباط دارد، این رابطه بیثبات بوده است. جالب این است که پژوهشهای اخیر (لوتار۵، ۲۰۰۳؛ لوتار و بکر۶، ۲۰۰۲، نقل از اسمتانا و دیگران، ۲۰۰۶) نشان داده است نوجوانانی که در محلههای بسیار ثروتمند پرورش مییابند، به خاطر زیرنظرنگرفتن فعالیتهای نوجوان، عدم نظارت والدین و نیز فشار برای پیشرفت و فقدان صمیمیت هیجانی با والدین، در معرض خطر اعتیاد، اضطراب و افسردگی هستند.
مطالعههای مشاهدهای در باب تعامل خانواده، شواهد بیشتری برای ماهیت متقابل تعاملات بین والدین و نوجوانان فراهم میآورد. هم نتایج تحلیلهای مقطعی و هم طولی، مبیّن آن است که تعاملهای خانوادگی که به نوجوان فرصت بیان افکار و احساسات مستقلانه را در عین حفظ صمیمیت و پیوند با والدین میدهد، حرمت خود بالاتر، صلاحیت روانشناختی بهتر، افسردگی کمتر، ارتقای تحول هویت و افزایش تحول من و استدلال اخلاقی رشدیافتهتر را تسهیل میکند. بیشتر پژوهشهایی که طی دهه گذشته برای درک والدگری و روابط والد ـ نوجوان انجام شدهاند، از مطالعاتی حاصل شدهاند که از گزارشهای نوجوانان سود جستهاند و مطالعات کمتری گزارشات والدین را هم دربرگرفته است. نتایج تحقیقاتی که به هر دو نوع گزارش توجه داشتهاند نشان میدهند که توافق بین دیدگاه والدین و نوجوانان در مورد والدگری یا روابط، کم تا متوسط است (اسمتانا و دیگران، ۲۰۰۶).
| ۱٫ parental fallibility |
|
|
| ۲٫ psychic emancipation |
|
|
| ۳٫ maturational changes |
|
|
| ۴٫ individuation |
|
|
| ۱٫Simmons, R. G. |
۴٫ representations |
۷ Berscheid, E.. |
| ۲٫ Blyth, D. A. |
۵٫ Allen, J. P. |
|
| ۳٫ mutually regulated system |
۶٫ Land, D. |
|
| ۱٫ bring forth. |
۳٫ Shriver, M. D. |
۵٫ guiding |
| ۲٫ Alvy, K. T. |
۴٫ Bradley |
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| ۱٫ Harmon, D. |
۶٫ Martin, J.A. |
۱۱ indulgent. |
| ۲٫ Brim, O. |
۷٫ demandingness |
۱۲٫ indifferent |
| ۳٫ Belskey, G.
۴٫ Baumrind, D.
۵٫ Maccoby, E.E.
|
۸٫ responsiveness
۹٫ authoritative
۱۰٫ authoritarian
|
۱۳٫ Laierd, R.
۱۴٫ Criss, M.
|
| ۱٫ Barber, B. K. |
۴٫ Daddis, C. |
۷٫ Fletcher, A. C. |
| ۲٫ rules |
۵٫ Kerr, M. |
۸٫ Williams-Wheeler, M. |
| ۳٫ proactive parenting |
۶٫ Stattin, H.. |
|
| ۱٫ disruptors. |
۳٫ McLoyd, V. |
۵٫ Luthar, S. |
| ۲٫ Duncan, G. J. |
۴٫Bullock, B. M. |
۶٫ Becker, B. |
| |
|
|
:: بازدید از این مطلب : 84
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 26 شهریور 1400 |
|
|
فرهنگ و فرزندپروری
فرهنگ به عنوان یکی از عوامل تأثیرگذار بر تحول کودک و نوجوان مورد توجه پارهای از پژوهشگران قرار گرفته است (برای مثال، برونفن برنر، ۱۹۹۴). بر اساس الگوی ساپر[۱]و هارکنس۲(۱۹۸۶، نقل از حقوقی و لانگ۳، ۲۰۰۴) تأثیر فرهنگ بر تحوّل کودک از خلال اثر آن بر سه عنصر است: (۱) محیط فیزیکی و اجتماعی که فرزندپروری در آن واقع میشود، (۲) رسوم فرزندپروری و مراقبت از کودک، و (۳) روانشناسی والد (مراقب کودک)، یعنی، باورها و ارزشهایی که از لحاظ فرهنگی بنا شدهاند و به والدگری و رفتار کودک مربوطاند.

تریاندیس (۱۹۸۹) در مقالهای با عنوان”خود و رفتار اجتماعی در بافتهای فرهنگی”متفاوت به الگوهای فرزندپروری متفاوت در فرهنگهای جمعنگر و فردنگر اشاره میکند. در فرهنگهای جمعنگر دلمشغولی اصلی والدین همنوایی، اطاعت، قابلیت اعتماد و رفتار مناسب و در فرهنگهای فردنگر، خوداتکایی، استقلال، خودیابی، تحقق خود و خلاقیت است.
مارکوس۴و همکاران (۱۹۹۷، نقل از اسمتانا و دیگران، ۲۰۰۶) گزارش کردهاند که در ابراز تعارض و حل آن، تفاوتهایی از نظر قومی، نژادی و فرهنگی وجود دارد. تعارض در روابط بینشخصی بیشتر مشخصه فرهنگهای فردنگر است تا جمعنگر. نتایج چندین تحقیق (برای مثال، چان و دیگران، ۱۹۹۸؛ گرینبرگر۵و چان، ۱۹۹۶، نقل از چان و فاراگیا، ۲۰۰۲ ) نشان میدهند که سطوح بالاتر تعارض والد ـ نوجوان، در چندین فرهنگ با سطوح کمتر صمیمیت والدین و سطوح بالاتر بدرفتاری نوجوان و نشانهشناسی افسردگی ارتباط دارد.
چان و فاراگیا (۲۰۰۲) در باب صمیمیت والدین، چه در شکل جسمانی (به پشت زدن، بوسیدن) و چه کلامی (تمجید و ابراز علاقه)، اظهار میدارند که این پدیدهای جهانی است که با پیامدهای مثبت روان اجتماعی مثل بهزیستی روانشناختی، حرمت خود و پیشرفت تحصیلی ارتباط جهانی دارد و فقدان صمیمیت والدین با پیامدهای منفی روانشناختی مثل پرخاشگری، بدرفتاری در مدرسه، عدم حساسیت هیجانی و نشانههای افسردگی ارتباط جهانی دارد. بهرغم جهانیبودن صمیمیت والدین، سطح این صمیمیت در فرهنگها یکسان نیست. فرهنگهایی که از نظر اجتماعی پیچیدهترند و جوامع صنعتی در مقایسه با جوامع سنتی، والدین را کمتر صمیمی و پذیرنده و حتی طردکننده ادراک میکنند. دو تبیین برای این تفاوت میتوان مطرح کرد؛ اول اینکه والدین در کشورهای صنعتی در مقایسه با والدین جوامع سنتی، وقت بیشتری را بیرون از خانه و دور از کودکان و نوجوانان میگذرانند. این افزایش جدایی به افزایش احساس نوجوان از عدم مراقبت میانجامد. دوم آنکه، صنعتی شدن به فردنگری منجر میشود. یک جنبه از فردنگری، اولویت داشتن نیازهای خود بر نیازهای دیگران است. بنابراین، در جوامع فردنگر والدین آن اندازه مراقبت و محبت نثار کودکان خود نمیکنند. در دراز مدت، محبت و پذیرش کمتر والدین موجب آن میشود که نوجوان با کسانی جز افراد خانواده خود پیوندهای عاطفی برقرار سازد.
کایو[۲]و تسنگ۲(۲۰۰۲، نقل از اسمتانا و دیگران، ۲۰۰۶) گزارش کردهاند که بسیاری از والدین آسیایی به شدت بر وابستگی خانوادگی تآکید دارند و در تعاملات خود با کودکان و نوجوانانشان، مهارکنندهترند.
۱ـ۱ـ۳ـ۲ تأثیر خانواده بر هویت
شکلگیری هویت به عوامل شخصی و بافتهایی بستگی دارد که افراد در آن عمل میکنند. همانطور که پیشتر بیان شد، اریکسون در نظریه خود در باب هویت، عوامل بافتی را از مؤلفههای جدانشدنی شکلگیری هویت میداند. از نظر گروتوانت (۱۹۸۷، نقل از پردی۳، تریپکونی۴، بولتون ـ لویس۵، فانشاو۶، گانستون۷، ۲۰۰۰) خانواده در شکلگیری هویت تأثیر میگذارد؛ بهویژه، وقتی نوجوانی آغاز میشود و رشدیافتگی شناختی فرایندهای تصمیمگیری را تسهیل میکند. در خانواده، نوجوان یاد میگیرد که دیدگاه خود را چگونه
رشد دهد، نگرش در مورد ابراز خود و احساس خود پرورش مییابد. این فرایندها به ارتباط مناسب بین والدین و نوجوانان بستگی دارد. در نوجوانی، وقتی که فرصتی برای همسانسازی با چهرههای والدینی قابل احترام و تقلید برخی ویژگیهای مطلوب آنها وجود داشته باشد، هویت خود مثبت رشد مییابد.
تعدادی از پژوهشها به بررسی رابطه کنشوری خانوادگی و هویت پرداختهاند که بیشتر آنها از نوع مقطعی هستند و تعداد کمتری از آنها به هردو جنبه کنشوری خانوادگی، یعنی، شیوههای والدگری و روابط خانوادگی، پرداختهاند. بوسما و کانن (۲۰۰۱) در بررسی اجمالی برخی از این پژوهشها اشاره میکنند که روابط با والدین در شروع و حفظ تحول موفقیتآمیز هویت اهمیت زیادی دارد.
گروتوانت و کوپر (۱۹۸۵) با اشاره به اینکه پژوهشهای قبلی (برای مثال، آدامز و جونز، ۱۹۸۳، کوشینگ[۳]۸، ۱۹۷۱) پیوندی بین الگوهای کنشوری خانواده و تشکل هویت نوجوان پیشنهاد کردهاند اما ادراکات سبکهای فرزندپروری گذشته یا حال را سنجیدهاند نه تعامل واقعی خانواده را، در تحقیقی با عنوان”الگوهای تعامل در روابط خانوادگی و تحول اکتشاف هویت در نوجوانی”با تمرکز بر فرایندهای ارتباط در روابط خانوادگی، به بررسی رابطه بین این فرایندها و اکتشاف هویت در اعضای ۸۴ خانواده دو والدی از طبقه متوسط و سفیدپوست دارای یک نوجوان دبیرستانی (۴۶ دختر و ۳۸ پسر) در آمریکا با بهره گرفتن از تکلیف تعامل خانوادگی و مصاحبه هویت من پرداختند. نتایج این تحقیق شواهدی دال بر ویژگیهای رابطهای تعامل خانوادگی و اکتشاف هویت فراهم آورد.
سارتور[۴] و یانیس۲(۲۰۰۲) در نمونهای متشکل از ۱۰۱۲ نوجوان دختر و پسر آمریکایی شاغل به تحصیل در سالهای اول و آخر دبیرستان به بررسی رابطه والدگری (حمایت والدین و زیرنظر گرفتن نوجوان) و تحول
هویت پرداختند. آنها چهار جنبه اصلی این رابطه را چنین برشمردند: ۱) آگاهی والدین از فعالیتهای روزانه نوجوانان با موفقیت بیشتر هویت مرتبط است؛ ۲) حمایت هیجانی از سوی والدین بهطور مثبت با هویت موفق مرتبط است؛ ۳) هویت موفق، در دو جنس تفاوتی ندارد اما رابطه بین هویت و عوامل والدگری در دو جنس متفاوت است. این امر چنین مطرح میکند که مؤلفههای رابطه والد ـ نوجوان بهطور متفاوتی بر تحول هویت دختران و پسران تأثیر دارند؛ و بالاخره ۴) در موفقیت هویت دانشآموزان پایه دهم و دوازدهم تفاوتی مشاهده نمیشود اما شواهدی دال بر این وجود دارد که رابطه بین پیشرفت هویت و حمایت والدین و زیرنظر گرفتن نوجوان با سن تغییر میکند.
مس، اوستروگل۳ و ولبرگ۴(۲۰۰۲) نیز در نمونهای از ۱۴۸ نفر نوجوان آلمانی که در اواسط نوجوانی بهسر میبردند و به گروههای قومی متفاوت متعلق بودند، فرضیه موقعیتی را آزمون کردند. این فرضیه پیشبینی میکند که دلبستگی به والدین با هویت تحصیلی، و دلبستگی به همسال با هویت رابطهای مرتبط است. این پژوهشگران به شواهدی قوی در تأیید این فرضیه دست یافتند.

ریس۵ و یانیس (۲۰۰۴) در نمونه ۲۹۴ نفری از نوجوانان دبیرستانی از دو مدرسه خصوصی به بررسی تغییرات هویت و رابطه مسیرهای تحولی هویت و ارتباط با مادر در فاصله زمانی سه سال پرداختند. در این پژوهش، هویت با زیرمقیاس هویت روزنتال و دیگران (۱۹۸۱) اندازهگیری شد. آنها به این نتیجه دست یافتند که سردرگمی هویت با مشکلات مستمر ارتباطی با مادر مرتبط است. فقدان ارتباط با مادر با سردرگمی هویت ارتباط دارد. آنها گزارش کردند که یافتههایشان از تأثیر عوامل بافتی بر تحول هویت حمایت میکند.
مس و دیگران (۲۰۰۵) در نمونه معرّف ۲۸۱۴ نفری از نوجوانان ۱۲ تا ۲۴ ساله آلمانی به بررسی تفاوتهای سنی در حمایت والدین و تحول هویت و نیز رابطه این دو با سازگاری هیجانی پرداختند. آنها گزارش کردند که حمایت والدین و همچنین رابطه آن با سازگاری هیجانی، با افزایش سن کاهش مییابد. البته این پژوهشگران در مورد هویت به الگوی متضادی دست یافتند؛ بدین ترتیب که با افزایش سن، تعهدات هویتی نوجوانان گسترش مییابد و میزان گسترش این تعهدات برای سازگاری هیجانی آنها اهمیت بیشتری دارد. این پژوهشگران نشان دادند که حمایت والدین بهطور معناداری با اکتشاف و تعهد ارتباط دارد.
شوارتز و دیگران (۲۰۰۹) با انجام دادن یک مطالعه طولی، روابط بین کنشوری خانوادگی و تحول هویت را در ۲۵۰ نفر (۱۲۱ نفر پسر و ۱۲۹ نفر دختر) نوجوان اسپانیایی تبار ۱۲ تا ۱۶ ساله مشغول به تحصیل در سه مدرسه دولتی و والدینشان (عمدتاً مادران) در آمریکا مورد بررسی قرار دادند. در این پژوهش، کنشوری خانوادگی بر حسب نشانگرهای محیط کلی خانوادگی، ارتباط والد ـ نوجوان، دلمشغولی والدین در مورد زندگی نوجوان، و والدگری مثبت اندازهگیری شد. هم والدین و هم نوجوانان به سؤالهای مقیاسهای کلیه نشانگرها پاسخ دادند. نتایج این تحقیق نشان داد که کنشوری خانوادگی، سردرگمی هویت را در اوایل نوجوانی بر اساس گزارشهای نوجوانان پیشبینی میکند؛ به عبارت دیگر، بهبود در کنشوری خانوادگی طیّ زمان با کاهش سردرگمی هویت ارتباط دارد؛ در صورتی که افزایش سردرگمی هویت طی زمان با بدتر شدن کنشوری خانوادگی در ارتباط است؛ بهویژه در ۱۵ و ۱۶ سالگی، و این رابطه در هر دو جنس ثبات دارد.
مولیس۱[۵]، بریلسفورد۲و مولیس۳ در تحقیقی که در سال ۲۰۰۳ انجام دادند، به بررسی روابط بین شکل ـ گیری هویت و ویژگیهای خانوادگی در ۵۷ مرد و ۹۴ زن دانشجوی ۱۸ تا ۲۵ ساله پرداختند. بین اکتشاف و تعهد هویت و انسجام و سازشپذیری خانواده روابط معناداری وجود داشت. انسجام هویت بهطور مثبت با تعهدات هویتی بین شخصی و ایدئولوژیکی در پسران مرتبط بود ولی در مورد دختران، فقط با تعهدات بینشخصی رابطه داشت. جکسون۴، دانهام۵ و کیدول۶(۱۹۹۰) نیز در نمونه دانشجویی (۶۱ نفر) به این نتیجه دست یافتند که سطوح انسجام و سازشپذیری با اکتشاف هویت در پسران مرتبط است. پسرانِ واجد اکتشاف زیاد، بیشتر احتمال دارد که خانوادههایشان را با انسجام و سازشی توصیف کنند. بر همین منوال، کیفیت دلبستگی به والدین با احساس منسجمتر هویت و سردرگمی کمتر هویت مرتبط است (شولتیس و بلاستین، ۱۹۹۴).
در ایران پژوهشهای انجام شده در باب رابطه کنشوری خانوادگی و هویت در مقایسه با دیگر عوامل بافتی بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. در اینجا به چند نمونه از این پژوهشها اشاره میشود.
اثنیعشران (۱۳۷۸) در نمونه ۱۲۰ نفری از دانشآموزان سوم دبیرستان به” بررسی رابطه الگوهای خانواده و پایگاههای هویت”پرداخت. نتایج این تحقیق نشان داد که بین هویت بازداشته و الگوی والدینی سختگیر، و هویت موفق و رفتار آزادمنشانه والدین رابطه معناداری موجود است. نجفی، احدی و دلاور (۱۳۸۵) هم در نمونه ۳۱۲ نفری دختر و پسر دانشآموزان سوم دبیرستان به رابطه معکوس کارایی خانواده و بحران هویت دست یافتند.
رزمی (۱۳۸۳) در گزارش رساله خود با عنوان بررسی”تأثیر انسجام و انعطاف پذیری خانواده بر شکلگیری هویت در نوجوانان”در نمونهای متشکل از ۵۵۱ نفر از دانشآموزان سال سوم دبیرستانهای شیراز و دانشجویان سال اول دانشگاه شیراز (۱۲۹ نفر دانشجوی پسر، ۱۳۳ نفر دانشجوی دختر؛ ۱۵۰ نفر دانشآموز پسر، ۱۳۹ نفر دانشآموز دختر) به این نتیجه دست یافت که سطوح بالا و پایین انسجام خانواده و انعطافپذیری آن بر بعد اکتشاف افراد تأثیر معناداری دارند. سطوح بالا و پایین انسجام خانواده، تأثیر معناداری بر بعد تعهد افراد دارند. بهطور کلی، این پژوهش نشان داد که سطوح پایین انسجام و انعطافپذیری خانواده به گونهای معنادار، شکلگیری هویت نوجوانان دختر و پسر را تحت تأثیر قرار میدهد.
پرهیزکار (۱۳۸۱) در مقایسه “کیفیت رابطه ولی ـ فرزندی در دانشآموزان دارای بحران هویت و فاقد بحران هویت”به این نتیجه دست یافت که دانشآموزان دارای بحران هویت، در مقایسه با دانشآموزان فاقد بحران هویت بهطور کلی رابطه ضعیفتری با والدین خود دارند.
در مجموع، یافتههای پژوهشی مبیّن این نکتهاند که بین کنشوری خانوادگی و انسجام هویت رابطهای مثبت وجود دارد و این را مطرح میسازند که ابعادی چون حمایت خانواده، انسجام خانواده، ارتباط والد ـ نوجوان، و دلمشغولی والدین در مورد زندگی نوجوان، و والدگری مثبت در تحول هویت در نوجوانی مهماند.
| ۱٫ Super, C. M. |
۳٫ Long, N. |
۵٫ Greenberger, E. |
| ۲٫ Harkness, S. |
۴٫ Markus, H. R. |
|
| ۱٫ Chao, R.K. |
۴٫ Tripcony, P. |
۷٫ Gunstone, A. |
| ۲٫ Tseng, V. |
۵٫ Boulton-Lewis, G. |
۸٫ Cushing, D.C. |
| ۳٫ Purdie, N. |
۶٫ Fanshawe, J. |
|
| ۱٫ Sartor, C. E. |
۳٫ Oosterwegel, A. |
۵٫ Reis, O. |
| ۲٫ Youniss, J. |
۴٫ Vollebergh, W. |
|
| ۱٫ Mullis, R. L. |
۳٫ Mullis, A. K. |
۵٫ Dunham, R. M. |
| ۲٫ Brailsford, J. C. |
۴٫ Jackson, E. P. |
۶٫ Kidwell, J.S. |
:: بازدید از این مطلب : 80
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 26 شهریور 1400 |
|
|
ماهیت گروه همسال در نوجوانی
پیش از نوجوانی گروههای همسال وجود دارند ولی طیّ نوجوانی این گروههای همسال از نظر اهمیت و ساختار تغییر میکنند. براون[۱](۲۰۰۴) چهار تحول خاص را مشخص ساخته است:
۱ـ زمانی که با همسالان صرف میشود، افزایش زیادی پیدا میکند.
۲ـ گروههای همسال غالباً بدون نظارت بزرگسالان کنش دارند.
۳ـ طیّ نوجوانی، بهطور فزایندهای بیشتر تماسها با همسالان یا دوستان غیرهمجنس است.
۴ـ در حالی که روابط همسالان کودکان عمدتاً به جفت دوستان و گروههای نسبتاً کوچک، یعنی، سه یا چهار کودک (برای مثال در یک تیم) محدود میشود، در نوجوانان ظهور مجموعههای بزرگتری از همسالان مشاهده میشود. مبنای این تغییرات در روابط با همسالان در تغییرات زیستشناختی، شناختی و اجتماعی نوجوانی نهفته است. بلوغ، رغبت نوجوان را به روابط با غیرهمجنس بر میانگیزد و به فاصله گرفتن آنها از والدین کمک میکند.

۲ـ۲ـ۳ـ۲ سازمان روابط همسالان در نوجوانی
دنیای همسالان، خصوصاً در نوجوانی، یک بافت اجتماعی چالشانگیز است. تغییرات اوایل نوجوانی بهطور
عمیقی ماهیت روابط بین شخصی نوجوان را تغییر میدهد. تواناییهای پیشرفته شناختی همراه با رشد جسمانی و هیجانی، شیوه نگریستن نوجوانان به همسالان و تعامل با آنها را تغییر میدهد. سلمن (۱۹۸۰، نقل از جاف، ۱۹۹۸) اشاره کرده است که پیشرفتهای شناختی اوایل نوجوانی، بهویژه پدیدآیی توانایی مهم درنظرگرفتن دیدگاه دیگران[۲]، موجب میشود که جوان درک کند که روابط چگونه نتیجهبخش میشوند. آنها میفهمند که روابط از طریق استانداردهای خاص رفتار شامل صداقت، همکاری و حساسیت هدایت میشوند. طبق دیدگاه سلمن، درک همدلانه به نوجوانان امکان میدهد و آنها را تشویق میکند که بهشدت به همسالان دلبسته شوند، برای دوستیها ارزش قائل شوند، روابط خصوصی را جستجو کنند و از خلال برخورد مهربانانه و خودافشاگری به صمیمیت با دیگران دست یابند. برای موفقیت در روابط، فرد باید نیازها و انتظارات دیگران را به دقت مورد نظر قرار دهد.
متخصصان به دست کم سه سطح متفاوت تعامل با همسال اشاره میکنند: اولین سطح، سطح دو نفره با غلبه دوستیهای فردی است (براون، ۲۰۰۴). دوستی را میتوان یک رابطه نسبتاً بادوام عاطفی بین دو نفر تعریف کرد که از همنشینی با هم لذت میبرند. دوستیها از نظر سطح صمیمیت تفاوت دارند: دوستان تصادفی، دوستان نزدیک و دوستان خیلی صمیمی. تعداد دوستان خیلی صمیمی در اوایل نوجوانی به حدود پنج نفر میرسد و سپس تا بزرگسالی کاهش مییابد (جاف، ۱۹۹۸).
از نظر اپستین[۳](۱۹۸۹، نقل از شهرآرای، ۱۳۸۴) سه اصل انتخاب دوستان را تحت تأثیر قرار میدهد. در دوره ابتدایی، مجاورت یا صرفاً در دسترسبودن کودکان دیگر، تعیین میکند که چه کسی به عنوان دوست در نظرگرفته شود. بهتدریج، دوستان به احتمال زیادتر بر اساس شباهت به یکدیگر انتخاب میشوند. کلاس سومیها، چهارمیها و پنجمیها بر اساس سن و تمایل به صرف وقت در فعالیتهای یکسانی که به آن علاقهمندند، در مورد شباهت قضاوت میکنند. در اوایل نوجوانی شباهت بر اساس ویژگیهای شخصیتی سازگار و استعداد بالقوه برای تعاملهای بلند مدت، اهمیت مییابد.
جاف (۱۹۹۸) ویژگیهای دوستیهای نوجوانی را چنین بر میشمرد:
ـ تعداد دوستان خیلی صمیمی طی اوایل نوجوانی، به حدود ۵ نفر میرسد و سپس بهتدریج کاهش مییابد؛
ـ دوستیهای نوجوان طی زمان نسبتاً ثابتاند؛
ـ بیشتر دوستان برای اولین بار در مدرسه با یکدیگر آشنا میشوند. در اوایل نوجوانی، نوجوانان بهویژه دختران، بیشتر از کودکان خردسالتر، به باوفایی اهمیت میدهند؛
ـ نوجوانان در اوایل نوجوانی با یکدیگر کمتر رقابت میکنند و احساساتشان را با هم، بیشتر از کودکان خردسالتر، تقسیم میکنند؛
ـ دختران بیشتر از پسران از دوستانشان خصوصاً صمیمیت عاطفی را انتظار دارند؛
ـ انتظارات دوستی دختران آن قدر زیاد است که اغلب ناامید میشوند؛
ـ پسران فعالیتهای تفریحی، مثل ورزشها، و دختران صحبت کردن را ترجیح میدهند؛
ـ نوجوانان با دوستانشان در مورد روابط خانواده، مدرسه، قرار ملاقاتها، طرحها و اهداف بحث میکنند؛
ـ نوجوانان بزرگتر با احتمال بیشتری در مورد موضوعهای اجتماعی گفتگو میکنند؛
ـ روابط در اوایل نوجوانی، بهویژه بین دختران، صمیمیتر و حمایتگرتر از روابطی است که در دوره کودکی برقرار است؛
ـ دوستیهای دوره نوجوانی در مقایسه با کودکی شدیدتر، عمیقتر و بزرگسالگونهتر است.
یکی از ویژگیهای شاخص دوستیها در دوره نوجوانی، افزایش تأکید بر صمیمیت و خودافشاگری۱[۴]است. سنجشهای مبتنی بر مصاحبه با نوجوانان و خودگزارشدهی همواره نشان دادهاند که نوجوانان در مقایسه با کودکان خردسالتر، سطوح بیشتر صمیمیت را گزارش میدهند. افزون بر این، مشاهدهِ دوستانِ نوجوان مبیّن آن است که خودافشاگری صمیمانه، ویژگی برجسته تعامل دوستی در این سن است. خودافشاگری در این سن، در کوشش نوجوان برای درک خود و روابط خود و دیگرانِ مهم، نقش بازی میکند. خودافشاگری در دوستیهای دوره نوجوانی، برخلاف خودافشاگریهای سنین قبلی، گفتگوهای طولانی و گاه مملو از هیجان روانشناختی در مورد ماهیت مسائل شخصی و راههای ممکن برای حل آنها را موجب میشود ( پارکر۲، روبین۳، ارات۴، وویسلافیچ۵و بوسکرک۶، ۲۰۰۷ ).
دوره نوجوانی، طلیعهآور پیشرفتی کلیدی در درک انتزاعی فرد از دوستی است (سلمن و شولتز۷، ۱۹۹۰، نقل از پارکر و دیگران، ۲۰۰۵). در دوره پیش نوجوانی، فرد در مورد الزامهای دوستی و انگیزههای روان ـ شناختی که رفتار دوستان را بر میانگیزاند، درک بسیاری به دست میآورد اما درک افرادی که در دوره پیش نوجوانی بهسر میبرند از موضوعاتی چون اعتماد و حسادت در دوستی خیلی به ادراکهای آنها از وفاداری و انحصاری بودن دوستی ارتباط دارد. بهخصوص در دوره پیشنوجوانی، به دوستیها به گونهای بسیار انحصاری نگریسته میشود. در این دوره، رابطه با شخص سوم مخلِّ تعهد دوستی است اما تغییر چشمگیری که در دوره نوجوانی اتفاق میافتد، این است که افراد بهتدریج میپذیرند که فرد دیگر، به برقراری روابط با دیگران و گسترش چنین تجربههایی نیاز دارد (پارکر و دیگران، ۲۰۰۷).
دومین سطح، که همچون اولین سطح پیش از نوجوانی شکل میگیرد، از گروههای کوچک همسالان، که بهطور منظم با یکدیگر تعامل دارند، تشکیل میشود (براون، ۲۰۰۴). باند۸ معمولاً شامل ۴ تا ۶ دوست صمیمی است که بیشتر وقت فراغتشان را با هم میگذرانند. اعضا معمولاً از جنس، طبقه اجتماعی و سن مشابهی هستند، به یک مدرسه میروند و در یک محله زندگی میکنند. اعضای گروه برای تبعیت از هنجارهای گروه، با بهره گرفتن از پاداشها و مجازاتهای اجتماعی، بر یکدیگر فشار اعمال میکنند.
سطح سوم تعامل همسال که پیش از نوجوانی آشکار نیست، جماعت۱ نامیده میشود. این سطح وابسته به تجمع تعداد زیادی نوجوان است که برایشان امکان ندارد یکدیگر را بهطور شخصی بشناسند (براون، ۲۰۰۴). جماعت از باند، بزرگتر و معمولاً مبتنی بر مدرسه است؛ اعضای دختر و پسر دارد، بیشتر در اواسط نوجوانی رایج است و ۱۵ تا ۳۰ و بهطور متوسط ۲۰ عضو دارد. کنش اصلی جماعت تسهیل تماس بین دوجنس است؛ بهطوری که رفتارهای غیرهمجنس را میتوان یاد گرفت و تمرین کرد. جماعت با ترکیب دو تا چهار باند با هم ایجاد میشود (جاف، ۱۹۹۸).
دار و دسته۲ شبیه باند است اما معمولاً یک جنسی و بزرگتر و سازماننایافتهتر از آن است. دار و دسته برای اعضای گروه، حمایت فراهم میآورد و قلمروی را برای جلوگیری از تصرف از سوی دار و دستههای دیگر تعریف میکند. دار و دستهها نوعاً ارزشهای خانوادگی خود و جامعهشان را طرد میکنند. فعالیتهای غیر قانونی برای اعضای دار و دسته هیجان و ماجراجویی فراهم میآورد؛ در حالی که آنها را از اجتماع بزرگتر جدا میسازد (همان منبع).
- Brown, B.
- perspective taking
- Epstein, J.L.
| ۱٫ self-disclosure |
۴٫ Erath, S.A. |
۷٫ Schultz, L. H. |
| ۲٫ Parker, J. G. |
۵٫ Wojslawowicz, J. C. |
۸٫ clique |
| ۳٫ Rubin, K. H. |
۶٫ Buskirk, A. A. |
|
:: بازدید از این مطلب : 78
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 26 شهریور 1400 |
|
|
نظریههای تأثیر همسالان
براون (۲۰۰۴)، متخصص در گـروه همسـال نوجوان، اشاره کـرده است که ماهیـت و نیـرومندی تأثیر گـروه
همسال نوجوان از یک دوره تاریخی به دورهای دیگر بسیار متفاوت است و نیرومندی این تأثیر از بافتی به بافت دیگر نیز تفاوت میکند. نوجوانان بر یکدیگر هم تأثیر مثبت دارند و هم تأثیر منفی، و صحیح نیست که گروه همسال را صرفاً با توجه به تأثیرات منفی توصیف کنیم.

الگوهای نظری تأثیر همسالان که در پژوهشها مورد استفاده قرار گرفته، عمدتاً، الگوی تحول اجتماعی شناخـتی و الگـوی یادگیری اجتـماعی بودهاند. الگوی تحـول اجتمـاعی ـ شناختی بر مبـنای انـدیشـههـای نظریهپردازانی چون پیاژه، کولی۳[۱]، مید، سالیوان۴و تا حدی اریکسون و ویگوتسکی۵ است. اندیشه اصلی این است که روابط با همسال به نوجوان کمک میکند که درک اجتماعی پیشرفتهتری به دست آورد و از نظر شناختی رشد کند؛ زیرا تبادل آرا در روابط با همسالان و عدم توافق با آنها، نوجوانان را وادار میکند که دیدگاه شخص دیگر را درنظرگیرند و همدلی و درک متقابل را در خود رشد دهند (کر، استاتین، بیسکر ۶و فررـ وردر۷، ۲۰۰۳).
نظریه روابط بینشخصی سالیوان که از کارهای بالینی او نشئت گرفته، یکی از اولین رویآوردهایی است
که بهطور مستقیمً کنش تحولی گروههای همسال و دوستیها را مورد توجه قرار داده است. طبق این دیدگاه، نیازهای اجتماعی بنیادی به وسیله افراد خاصی، یعنی، والدین، همسالان، دوستان صمیمی همجنس و دوستان غیر همجنس، تحقق مییابند. از نظر سالیوان اواخر دوره کودکی، یعنی، شش تا نه سالگی با افزایش نیاز به پذیرش همسال و رشد روابط با همگنان مشخص میشود. کمی بعد، در دوره پیش نوجوانی، یعنی، ۹ تا ۱۲ سالگی، نیاز کودکان به تأیید گروهی، به نیاز به یک رابطه نزدیک و صمیمی با همسال همجنس خاص دیگر یا رفیق[۲]۶ تغییر مییابد. سالیوان همچنین به پیامدهای عاطفی تجربه با همسال برای کودک توجه داشت. او گمانهزنیهای بسیاری در مورد مبناهای انگیزشی تنهایی، رابطه آن با دوری از روابط با همسال و نقش آن در تحول و آسیبشناسی روانی مطرح کرده است. سالیوان همچنین بر توانِ درمانی تجربه با همسال تأکید داشت و بر این باور بود که جوّ حمایتگر دوستیهای دوره کودکی توقفهای تحولی ناشی از اغتشاشهای قبلی در روابط با والدین و همسالان را بهطور کامل یا نسبی بهبود میبخشد (پارکر و دیگران ۲۰۰۵).

از نظر پیاژه همسالان، پیشرفت تحول شناختی یکدیگر را ارتقا میدهند و این کار را از خلال کوشش در جهت حل اختلاف ناشی از تفاوت در دیدگاههایشان در مورد یک مسئله انجام میدهند. کودکان ضمن تعامل با دیگر کودکان، از اختلاف دیدگاه خود در مورد یک مسئله با دیدگاه کودکان دیگر آگاه میشوند. این تعارض، در کودکان عدم تعادلی بهوجود میآورد که میتواند آنها را به سطوح جدیدتر و بالاتر استدلال سوق دهد. از نظر پیاژه، آنچه که اهمیت بیشتری دارد، فرصتی است که به این ترتیب برای کودک فراهم میآید تا با تفکر خود مواجه شود و صرفِ اینکه کودک در معرض راهبردهای جدید و بهترِ حل مسئله کودکِ دیگر قرار بگیرد، آنقدر مهم نیست. کودکان وقتی به ناکآرامدی راهبردهای شناختی قدیمیشان پی ببرند، آنها را رها میکنند. طبق دیدگاه پیاژه، این نوع پیشرفت مفهومی واقعی احتمال ندارد که با بحث و گفتگو با بزرگسالان یا دیگر افرادی که پایگاه بالاتری دارند، تحقق یابد؛ زیرا کودکان احتمالاً بهطور یک طرفه نتیجهگیریهای افراد واجد پایگاه بالاتر را میپذیرند (همان منبع).
الگوی یادگیری اجتماعی بر مبنای آرای نظریهپردازانی مانند باندورا، کئرنز، پترسون، دیسهیون و همکاران، کولمن و برونفنبرنر است. اندیشه اصلی این است که همسالان از طریق الگوگیری، تقلید، تشویق و پاداش رفتارهای خاص، یکدیگر را اجتماعی میکنند (کر و دیگران، ۲۰۰۳).
| ۱٫ crowd |
۴٫ Sullivan, H. S.. |
۷٫ Ferrer-wreder, L. |
| ۲٫ gang |
۵٫ Vygotsky, L. |
|
| ۳٫ Cooley, C. H. |
۶٫ Biesecker, G. |
|
- chum
:: بازدید از این مطلب : 90
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 26 شهریور 1400 |
|
|
خانواده و همسال از بافتهای اجتماعی مهم در زندگی نوجوان محسوب میشوند که هر یک بر دیگری تأثیر میگذارد. برخی پژوهشگران (برای مثال، ماونتس۱، ۲۰۰۲، نقل از ماونتس و کیم۲، ۲۰۰۷) تأثیر مستقیم اعضای خانواده، بهویژه والدین، را بر روابط با همسال نوجوانان مورد بررسی قرار دادهاند. در این مقوله فعّالیّتهای والدین، مراقبان، خواهر و برادران و اعضای خانواده گسترده که چه بهطور عمدی و چه غیر عمدی، تأثیر مستقیم و بدون واسطهای بر ماهیت تعاملها یا روابط با همسالان دارند، بررسی میشود. اغلب مطالعهها جهت تأثیر را به شیوهای یک طرفه نشان دادهاند؛ بهطوری که اعمال والدین بر رفتارهای نوجوانان تأثیر میگذارند ولی نوجوانان تأثیری بر والدین ندارند اما در واقعیت این طور نیست و نوجوانان معمولاً در این فرایند نقشی ابزاری بازی میکنند. با رشد نوجوانان، فرصت والدین برای نظارت مستقیم کاهش مییابد و آنها نیاز پیدا میکنند که اعمال خود را در وهله اول بر اطلاعاتی که نوجوان از همسالان فراهم میآورد، مبتنی سازند. نوجوانان برای سانسور اطلاعات در مورد همسالان یا محدود کردن دسترسی والدین به این اطلاعات، راهبردهای گوناگونی اتخاذ میکنند و از این طریق بر سطح مهاری که والدین اعمال میکنند، تأثیر میگذارند (براون و ماونتس، ۲۰۰۷).

پژوهشگران به اینکه چگونه روابط با همسال بر روابط خانوادگی و پویاییهای خانوادگی تأثیر میگذارد، توجه کمی داشتهاند. در نوجوانی، روابط با همسالان گستردهتر، با ثباتتر و عمیقتر میشود و ظرفیت لازم را مییابد که به عنوان عامل تأثیرگذار عمل کند. همسالان تأثیر چشمگیری بر رفتار والدگری دارند. تیلتون ـ ویور۳و گالامبوس (۲۰۰۳) به این نتیجه دست یافتند که والدین زمانی بیشتر از رفتارهای مدیریت همسالان استفاده میکنند که احساس کنند همسالان، کودکشان را به رفتار نامناسب سوق میدهند یا امنیت و بهزیستی کودک تهدید میشود. پژوهشگران (برای مثال، فرستنبرگ[۱]۴، کوک۵، اکلز و الدر۶، ۱۹۹۹، نقل از براون و ماونتس، ۲۰۰۷) استدلال کردهاند که یک محیط همسال خطرناک در مناطق شهری محروم از نظر اقتصادی (میزان بالای رفتار بزهکارانه) علت تمایل والدین به اتخاذ شیوههای والدگری محدودکننده و استبدادگر در این مناطق است.
آری۷و دیگران (۱۹۹۹، نقل از باررا۸، بیگلان۹، آری و لی۱۰، ۲۰۰۱) بر اساس مطالعات طولی که در گروه نوجوانان انجام دادهاند، بر مبنای یافتههای به دست آمده از تأثیرات خانواده و همسال بر رفتار مشکلآفرین، الگویی از تأثیرات خانواده و همسال بر تحول رفتار مشکلآفرین در دوره نوجوانی، تدوین کردهاند (شکل، ۱۰ـ۲).
| زیرنظرگرفتن ناکافی والدین |
شکل ۱۰ـ۲ الگوی فرضی رفتار مشکلآفرین (آری و دیگران، ۱۹۹۹، اقتباس از باررا و دیگران، ۲۰۰۱، ص.۱۴۵)
بر اساس الگوی مذکور، تعارض خانوادگی اثری تخریبکننده بر روابط خانوادگی مثبت دارد و در عوض، روابط مثبت خانوادگی میتواند بر شیوههای زیرنظرگرفتن والدین تأثیر بگذارد و زیرنظرگرفتن ناکافی والدین میتواند در ارتباط نوجوانان با همسالان منحرف و رفتارهای مشکلآفرین گوناگون نقش داشته باشد. در مورد تأثیر تعارض خانوادگی بر روابط مثبت خانوادگی و سپس زیرنظرگرفتن ناکافی والدین، آری، دانکن، دانکن و هوپس۱[۲](۱۹۹۹) به پژوهشهایی اشاره میکنند که پترسون و همکاران ( برای مثال، پترسون، رید۲و دیسهیون، ۱۹۹۲؛ پترسون، ۱۹۸۲) در مجموعهای از مطالعات بر مبنای مشاهده مستقیم فرایندهای خانوادگی انجام و نشان دادند که خرانه رفتاری پرخاشگرانه و فاقد حس همکاری کودکان در یک فرایند مبادله اجباری۳ با اعضای دیگر خانواده شکل میگیرد. اجبار، فرایندی است که در آن رفتار مخالفتآمیز یک عضو خانواده به وسیله توقف رفتار مخالفتآمیز عضو دیگر خانواده تقویت میشود. برای مثال، مادر از کودک میخواهد که لباسهایش را مرتب کند. کودک با داد و فریاد (نق زدن) پاسخ میدهد. اگر مادر درخواست خود را متوقف سازد و با نرمش با کودک صحبت کند، نق زدن کودک با توقف درخواست، و تغییر رفتار مادر با توقف نق زدن کودک تقویت میشود. بنابر این، هر طرف بهطور منفی با توقف رفتار مخالفتآمیز شخص دیگر تقویت میشود. چنین کودکانی احتمالاً از سوی همسالان خود طرد میشوند، در مدرسه شکست میخورند و دوستیهایی را با کودکان مطرود دیگر برقرار میکنند. در این گروههای همسال است که” آموزش۱“رفتار ضد اجتماعی و نیز مصرف مواد بهوقوع میپیوندد.

| ۱٫ Mounts, N.S. |
۵٫ Cook, T.P. |
۹٫ Biglan, A. |
| ۲٫ Kim. H.S. |
۶٫ Elder, G.H. |
۱۰٫ Li, F. |
| ۳٫ Tilton-Weaver, L.C |
۷٫ Ary, D. |
|
| ۴٫ Furstenberg, F.F. |
۸٫ Barrera, M. |
|
| ۱٫ Hops, H. |
|
|
| ۲٫ Reid, J.B. |
|
|
| ۳٫ coercive |
|
|
:: بازدید از این مطلب : 83
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 26 شهریور 1400 |
|
|
|
|
|